معنی گل

معنی واژه گل

141 بازدید
[ گُ ] (اِ) در اوراق مانوی (به پارتی) ور(گل سرخ)، اوستا وردا، ارمنی ورد، پهلوی گول ، ورتا، ورد، معرب «وَرد»، قیاس کنید با ارمنی، وردژس ، کردی، گول (گل سرخ)، گول ، (خار) زازا ویل ، گیلکی گول ، به عربی ورد خوانند. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). هر جا که لفظ گل بلااضافت به اسم درختی مذکور شود خاص گل سرخ مراد باشد که بعربی ورد گویند و اگر مضاف باشد بسوی درختی در آن صورت عام است، چنانکه گل سوسن و گل نرگس. (غیاث). کل گلها را گل گویند به اضافه نام مثل گل سوسن و نرگس و خیری و امثال آن ولی چون گل مطلق گویند گل سرخ است که بعربی ورد خوانند. (آنندراج). گل عبارت از اندامی است که از برگهای تغییر شکل یافته ساخته شده و در آن سلولهای نر و سلولهای ماده تشکیل میشود بتوسط نوع گیاه تکثیر یافته از بین نمیرود. رجوع به فیزیولوژی گل تألیف زاهدی شود. گل از دو قسمت متمایز به نام پریانت و دستگاه مولد تشکیل یافته است. پریانت عبارت از برگه های سبز و یا رنگینی است که دستگاه مولد نبات را احاطه نموده است و برای نظافت آن به کار میرود. پریانت و دستگاه مولد نبات نیز هر یک از دو جزء تشکیل یافته اند جام و کاسهٔ اجزای پریانت و نافه و مادگی اجزاء دستگاه مولد بشمار میروند. ۱- کاسه از مجموع برگهای سبزرنگ به نام کاسبرگ تشکیل یافته و در قسمت خارجی گل دیده میشود و غنچه را میپوشاند. ۲- جام، مجموع گلبرگهای یک گل جام آنرا تشکیل میدهند. ۳- نافه یکی از قسمتهای اساسی گل میباشد و جزو دستگاههای مولد آن بشمار میرود و از عدهٔ زیادی میله های باریک به نام پرچم که مانند قطعات دیگر گل از تغییر شکل و برگ بوجود آمده و کلروپلاست خود را از دست داده است تشکیل یافته و مولد دانه گرده و گامت نر میباشد. ۴- مادگی دستگاهی است که مانند جام و نافه از برگهای تغییر شکل یافته ای که کارپل نامیده میشوند تشکیل یافته است و مولد تخمک و گامت ماده میباشد. و رجوع به گیاه شناسی ثابتی از صص ۴۰۸-۴۲۲ شود: دانش و خواسته است نرگس و گل که به یکجای نشکفند بهم.شهید بلخی. مجلس باید بساخته ملکانه از گل و از یاسمین و خیری الوان.رودکی. نهاده زهر بر نوش و خار هم بر گل چنانکه باشد جیلانش از بر عناب. بوطاهر. باد برآمد بشاخ سیب شکفته بر سر میخواره برگ گل بفتالید.عماره. نوروز و گل و نبید چون زنگ ما شاد و بسبزه کرده آهنگ.عماره. اگر گل کارد او صد برگ ابازیتون ز بخت او بر آن زیتون و آن گلبن به حاصل خنجک و خار است. خسروی. آن زنگی زلفین بر آن رنگین رخسار چون سار سیاه است و گل اندر دهن سار. مخلدی. زن شیر [ گردیه خواهر بهرام چوبینه ] از آن نامهٔ شهریار چو رخشنده گل شد به وقت بهار. فردوسی. به گل ننگرد آنکه او گل خور است اگرچه گل از گل ستوده تر است.فردوسی. گلی که از وی گلاب گیرند اهل فارس او را آزاد گل گویند. (ترجمهٔ صیدنهٔ ابوریحان بیرونی). همیشه تا ز درخت سمن نروید گل برون نیاید از شاخ نارون نارنگ.فرخی. با رخ رنگین چون لاله و گل با لب شیرین چون شهد و شکر.فرخی. باغ پرگل شد و صحرا همه پرسوسن آبها تیره و می تلخ و خوش و روشن. فرخی. نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا. منوچهری. ماه فروردین بگل چم ماه دی بر بادرنگ مهر جان بر نرگس و فصل خزان بر سوسنه. منوچهری. ناید زور هزبر و پیل ز پشه ناید بوی عبیر و گل ز سماروغ.عنصری. شجر شناس دلم را و شعر من گل او گل شکفته شنیدی که بازشد به شجر. عنصری. گل صد گنبد آزاده سوسن خداوند من و کام دل من. (ویس و رامین). کمان آزفنداک شد ژاله تیر گل غنچه پیکان زره آبگیر.اسدی. هزارت صف گل دمیده ز سنگ ز صدبرگ و دوروی وز هفت رنگ. اسدی. تا ز تحسر مرا نباید گفتن آه که بر گل نهاد یار بنفشه. رفیع الدین مرزبان پارسی. شدش گرمی از مغز یک سر برون چو گل گشت رویش که بد همچو خون. شمسی (یوسف و زلیخا). بهشتی گل و ارغوان و سمن شکفته بهار دل و جان من. شمسی (یوسف و زلیخا). همه دشت گلرخ همه باغ پرگل رخ گل معصفر گل رخ مزعفر. ناصرخسرو. و اسفرمهای معتدل به کار باید داشت چون مورد و گل و شاهسفرم. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و کیومرث... گل و بنفشه و نرگس و نیلوفر و مانند این در بوستان آورد و مهرگان هم او نهاد. (نوروزنامه). گر کند خُلق ترا شاعر مانند به گل نه پیاده دمد از شاخ گلی نی رعنا.مختاری. بی شدت فنا نبود راحت لقا آری شکفته گل نبود بی خلنده خار. عبدالواسع جبلی. نشکفت همه جهان فضلم نشکفته یکی گل از هزارم. سیدحسن غزنوی. با گل گفتم بنفشه در خاک بخفت گل دیده پر آب کرد و با یاران گفت آری نتوان گرفت با گیتی جفت بنمای گلی که ریختن را نشکفت.انوری. لاله گهر سوده و فیروزه گل یک نفسه لاله و یک روز گل گل چو سپر خسته پیکان خویش بید به لرزه شده بر جان خویش. نظامی. از چمن باغ یکی گل بچید خواند فسونی و بر آن گل دمید.نظامی. به خروارها ریاحین از گل و بنفشه و شنبلید و نسترن و نسرین و نرگس و یاسمین. (تاریخ طبرستان). ترا که چهره بکردار ارغوان و گل است چه غم ز رنگ رخی همچو زعفران و زریر. هندوشاه نخجوانی. صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه دانند که در صحبت گل خاری هست. سعدی. دیده شکیبد ز تماشای باغ بی گل و نسرین به سر آرد دماغ. سعدی (گلستان). هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است گل است سعدی و در چشم دشمنان خار است. سعدی. بیا کز وصل من کارت برآید به باغ من گل از خارت برآید.اوحدی. صبحدم مرغ سحر با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت. حافظ. یارب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیست که مغیلان طریقش گل و نسرین من است. حافظ. حافظ منشین بی می و معشوق زمانی کایام گل و یاسمن و عید صیام است. حافظ. - امثال: گل شکفتن ؛ مثل گل از هم بازشدن. مثل گل آتشی ؛ مثل گل انار. که خار جفت گل است و خمار جفت نبیذ. سنایی. گل در دامن خار است و زر در کیسه خارا. سلمان ساوجی. از صد گل یک گلش نشکفته یا گلی از هزار گلش نشکفته. اگر گل به دست داری مبوی ؛ شتاب کن. عجله کن. از گل بویی از خرس مویی. از گل خار بهره داشتن. از گل نازکتر به کسی نگفتن. از گل کسی برخوردن ؛ از شفاعت کسی فایده بردن و از دولت کسی بهره مند گردیدن. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (مؤید الفضلاء). از گل ها چه گل ؛ یعنی از کدام اصل و خاندان. (آنندراج). از یک گل بهار نمیشود. پهلوی هر گل نهاده خاری است. گل از خار است و ابراهیم از آزر.سعدی. گل از خار برآمدن. گل با خار است و صاف با دردی.سعدی. گل باید پیش گل باشد و پیش گل برود. گل بریزد به وقت سیرابی. گل بود به سبزه نیز آراسته شد. گل به بوستان بردن. گل بی خار جهان مردم صاحب نظرند. گل بیخار نچیده ست کسی.جامی. گل بی عیب خداست. گل راضی، بلبل راضی، باغبان رضا نیست. گل سرسبد. گل شود زر ز تابش خورشید. گل کاغذین بوی ندهد. (از مجمومهٔ امثال چ هند). گل کاغذین را به شبنم چه کار. گل گفتن و گل شنفتن. گل مپندار که بی زحمت خاری باشد. اوحدی. هر جا گل است خار است. هر جا گلی است خار در پهلوی اوست. (جامع التمثیل). رجوع به امثال و حکم دهخدا شود. از صفات گل: بیرنگ. بلبل شکار. بیخار. پیش رس. تازه. تازه رس. تردامن. خودرای. خوشرنگ. دست خورده. سحرخیز. سیراب. شبنم فروش. شبنم فریب. شوخ چشم. نیم رنگ. هرزه درای. (آنندراج). و از تشبیهات: اطلس گل : یارب آن شعر سیاه تو چه خوش بافته ست کش حریر سمن و اطلس گل آستر است. خواجه سلمان (از آنندراج). پیالهٔ گل : صبا شراب صفا ریخت در پیالهٔ گل به یک پیالهٔ مل گشت روی گلناری. خواجه سلمان (از آنندراج). پیکان گل : پیش پیکان گل و خنجر بید از پی آن تا نسازند نگین و نسگالند جدل. انوری (از آنندراج). پیمانهٔ گل : صحبت نیکان بود اکسیر ناقص طینتان میشود یاقوت در پیمانهٔ گل ژاله ها. صائب (از آنندراج). جام گل : شب در خمار بادهٔ وصل تو بود مهر در جام گل کشید ز شبنم شراب صبح. نعمت خان عالی (از آنندراج). سبوی گل : آبی نزد بر آتش بلبل در این بهار خالی است از گلاب مروت سبوی گل. صائب (از آنندراج). سفرهٔ گل : سعی کن کز سفرهٔ گل هم به برگی میرسی کز چمن زد بلبل سرمست گلبانگ صلا. خواجه سلمان (از آنندراج). شیشهٔ گل : از صاف رنگ و بوی تو دُردی که مانده بود در شیشهٔ گل و قدح لاله ریختند. نعمت خان عالی (از آنندراج). صفحهٔ گل : صفحهٔ گل در چمن گویا نقاب یار بود میگذارد دست رد بر سینه ام از بوی خود. ملا قاسم مشهدی (از آنندراج). عروس گل : درون حجره زنگار هر سپیده دمی عروس گل شود از بانگ بلبلان بیدار. جلال الدین عضدی (از آنندراج). کاسهٔ گل : شراب سرخ و زرد آمیز درهم بهر یکرنگی دورنگی را همه در کاسهٔ گلهای رعنا کن. خواجه آصفی (از آنندراج). گنبد گل : نهاد گنبد گل بین که از زمرد و لعل نهاده اند و در او میکنند گلکاری. خواجه سلمان (از آنندراج). گوش گل : در گلستانی که زاغان نغمه پردازی کنند گوش گل را گوشواره بهتر از سیماب نیست. صائب (از آنندراج). مخمل گل : از بلبل خاموش دل باغ گرفته ست او را چه کند مخمل گل دیرتر آید. عرفی (از آنندراج). مصحف گل : کند تا صبح محشر شاد روح پاک بلبل را کسی یکبار اگر بخشد ثواب مصحف گل را. سراج المحققین (از آنندراج). مهتاب گل : مهتاب گل از هم بشکافد قصب شاخ وز لمعهٔ او سیب قمر لعل تر آید. عرفی (از آنندراج). ترکیب ها: - گلاب. گلاویز. گل افشان. گل افشانی. گل اندام. گل انگبین. گل باران. گل باره. گل باقلی. گلبانگ. گل بته. گل بدن. گل برگ. گل بوی. گل بهی. گل پایگان. گل پر. گل تپه. گل چهر. گل چهره. گلچین. گلچینی. گل خانه. گل خنده. گل خیر. گل دار. گلدان. گل در چمن. گل دسته. گل دوزی. گل رخ. گل رنگ. گل ریز. گل ریزان. گلزار. گل زرد. گل زریون. گلستان. گل طاوسی. گلغونه. گل فام. گل فروش. گل فروشی. گل قند. گل گنده. گل گون. گل گونه. گل گیر. گلنار. گل ناز. گله. گلی. رجوع به هر یک از این مدخل ها شود. {aاقسام گل:a} گل آسمان. گل آفتاب گردان. گل اربه. گل ارغوان. گل اشرفی. گل اطلسی. گل اورنگ. گل بافرمان. گل بنفشه. گل بی فرمان. گل پارسی. گل پیاده. گل تر. گل جرت. گل جعفری. گل حجر. گل حنا. گل خروسی. گل خطمی. گل خیار. گل خیرا. گل خیرو یا خیری. گل دورنگ. گل رعنا. گل زبان در قفاء. گل زرد. گل زنبق. گل سرخ. گل ساعت. گل سنبل. گل سوری. گل سوسن. گل شاه پسند. گل شب بو. گل صدبرگ. گل عباسی. گل عجایب. گل فرنگ. گل قحبه. گل کاجیله. گل کاچیره. گل کاغاله. گل کافشه. گل کوزه (گلی که در کوزه گذارند). گل گاوزبان. گل گلایل. گل گیتی. گل لادن. گل لاله. گل لاله عباسی. گل مخمل. گل مریم. گل مشکین. گل مکرز. گل میخک. گل میموزا. گل میمون. گل نرگس. گل نسترن. گل نسرین. گل نیلوفر. گل یاس. گل یاسمن. گل یوسف. رجوع به هر یک از این مدخل ها شود. || مجازاً رنگ رخسار. طراوات چهره. شادابی : مرا سال بر پنجه ویک رسید چو کافور شد مشک و گل ناپدید. فردوسی. || بطریق کنایه افادهٔ معنی دولت هم میکند، چنانکه گویند: از گل تو اینها را میشنوم؛ یعنی به دولت تو. (برهان) (آنندراج). || نتیجه. (غیاث). نتیجه و فایده. (آنندراج): صد گل تازه شکفته است ز گلزار رخش گل گل افتاده برو از می نابش نگرید. وحشی (از آنندراج). گلهٔ نیامدنها گل وعده هاست ورنه به همین خوش است عرفی که تو نامه میفرستی. عرفی (از آنندراج). صد دشنه خورد عقل که خاری کشد از پای اینها گل آن است که بیگانهٔ عشق است. عرفی (از آنندراج). || داغ بمجاز شهرت گرفته. (آنندراج). || رنگ سرخ. (برهان) (آنندراج). || اخگر آتش. (برهان) (غیاث). || بهتر و خوب. (غیاث) (آنندراج). || فضول سوختهٔ فتیلهٔ شمع. سیاهی و سوخته که بر فتیله گرد آید و مانع خوب روشنایی دادن آن شود: گل فتیله را با مقراض گرفت. || نخبه. برگزیده از هر چیزی: گل نخودچی؛ گل پسرهایم فلان است. || راه گل، نام نوائی است در موسیقی : قمریان راه گل و نوش لبینا راندند صُلصُلان باغ سیاووشان با سروسِتاه. (منوچهری). || گله. نقطه. لکه : گفته امشب شیخ در این گل زمین بسر کرده که مطلقاً برف به آنجا نرسیده بود بسر. (مزارات کرمان ص ۱۹).
[ گِ ] (اِ) پهلوی گیل . رجوع به هوبشمان ص ۹۲۷ شود. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). خاک به آب آمیخته. (برهان) (غیاث) (آنندراج). طین. وَحَل. عثیر؛ گل و لای که به اطراف پایها ریزد. عثیر. گل و لای تنک. طِآة رَبد یا رَبَد؛ گل تنک. صلصال؛ گل نیکو. (منتهی الارب). سرانشان به شمشیر بر کرد چاک گل انگیخت از خون ایشان ز خاک. فردوسی. زدی گیو بیداردل گردنش به زیر گل و خاک کردی تنش.فردوسی. از سر کوه بادی اندرجست گل من کرد زیر گل پنهان.فرخی. به اندازهٔ لشکر او نبودی گر از خاک و از گل زدندی شیانی. فرخی. از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم بنگشت خطی گرد گل اندر بنوشتم گفتم که شما را نبود زین پس بازار. منوچهری. مانده همیشه به گل اندر درخت باز روان جانوران چپ و راست. ناصرخسرو. بموم و روغن و گل شوخ زخمه گه کن نرم که تا بدست بزرگان دین ضرر نبود.سوزنی. وز گل راه و که دیوار او مشتری بام مسیح اندای باد.خاقانی. چگونه ساخت از گل مرغ عیسی چگونه کرد شخص عازر احیا. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۱۲). در همسایگی آن زن گرمابه ای است هم آنجا برویم و از گنده پیر گل و شانه خواهیم... شما همین جای باشید تا من گل و شانه آرم. (سندبادنامه ص ۲۹۴). ز اولین گل که آدمش بفشرد صافی او بود دیگران همه دُرد.نظامی. هست خشنود هر کس از دل خویش نکند کس عمارت گل خویش.نظامی. عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت. مولوی. یکی بندهٔ خویش پنداشتش زبون دید و در کار گل داشتش.سعدی. آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی. حافظ. هم نان کسان حلال خورده هم خوردهٔ خود حلال کرده. امیرخسرو. || گاهی بمعنی خاک منجمد و خشک شده نیز باشد. (غیاث) (آنندراج). || خاک : همیشه تا ز گل و باد و آب و آتش هست نهاد خلق جهان را طبایع و ارکان. عنصری. کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند از او مردم آسوده دل. سعدی (بوستان). گر خود از اصل بنگریم او را آب و گل مادر و پدر باشد.؟ || خلقت. طینت. مایه. فطرت : گفت ای گلت از وفا سرشته نقشت فلک از وفا نوشته.مسعودسعد. بختی است خود این طایفه را کز گل ایشان گر کوزه کنی آب شود خشک به کاریز. سوزنی. - امثال: کار دل است کار خشت و گل نیست. گاو کی داند که در گل گوهر است. گل زن و شوهر از یک تغار برداشته اند. ندهد گل بگل خورنده طبیب. هر کس که او گل کند گل خورد. - خورشید به گل یا آفتاب اندودن و پوشیدن؛ کنایه از کار بزرگ و مشهودی را مخفی کردن : چنین داد، پاسخ بت دل گسل که خورشید پوشید خواهی به گل. اسدی. کسی کو با من اندر علم و حکمت همسری جوید همی خواهد که گل بر آفتاب روشن انداید. ناصرخسرو. چون بشکلت نظر کنم گویم کس به گل آفتاب انداید.انوری. با عشق مزن دم صبوری خورشید فلک به گل میندای.ابن یمین. کی به گل پنهان توان کردن فروغ آفتاب. ابن یمین. - در گل فرورفتن؛ به کاری درماندن. به مشکلی دچار شدن : نه سعدی در این گل فرورفت و بس که آنانکه بر روی دریا روند. سعدی (طیبات). - در گل ماندن؛ کنایه از درماندن و عاجز شدن. سرگردان و حیران شدن : مشو با زبون افکنان گاودل که مانی در اندوه چون خر به گل. نظامی. غریق غم شدم افتاده در دل بماندم چون خری رنجور در گل.نظامی. هرکه به گل دربماند تا بنگیرند دست هرچه کند سعی بیش پای فروتر شود. سعدی (طیبات). - گل بر سر داشتن و نشستن؛ شتاب کردن. عجله کردن : که گر گل بسر داری اکنون مشوی یکی تیز کن مغز و بنمای روی.فردوسی.
[ گُ ] (اِ) سپیدی که بر ناخن افتد. فوفه. (زمخشری).
[ گُ ] (انگلیسی، اِ) دروازهٔ فوتبال. - گل زدن؛ توپ را وارد دروازهٔ حریف کردن. گل کردن. - گل شدن؛ وارد شدن توپ به دروازهٔ حریف. - گل کردن؛ توپ را وارد دروازهٔ حریف کردن. گل زدن.
[ گَ ] (اِ) در تداول عامه با یکدیگر برابری توانستن . - از گل هم برآمدن؛ از پس هم برآمدن. - گل هم انداختن؛ بیکدیگر بند کردن. - گل هم کردن؛ بیکدیگر پیوستن. || گریبان. یقه (در لهجهٔ قزوینی).
[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان گل فریز بخش خوسف شهرستان بیرجند واقع در ۵۰هزارگزی جنوب خاوری خوسف. هوای آن معتدل و دارای ۲۳۶ تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آن غلات است و باغات زعفران نیز دارد. شغل اهالی زراعت و قالی و قالیچه بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان گل فریز بخش خوسف شهرستان بیرجند واقع در ۳۷هزارگزی جنوب خاوری خوسف، سر راه شوسهٔ عمومی خوسف. هوای آن معتدل و دارای ۹۷۶ تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آن زعفران، پنبه و ابریشم است. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان کرباس بافی می باشد و راه مالرو دارد. دارای دبستان نیز هست. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان سراجو بخش مرکزی شهرستان مراغه، واقع در ۲۰هزارگزی جنوب خاوری مراغه و هزارگزی جنوب ارابه رو مراغه به قره آغاج و سراسکند. هوای آن معتدل و دارای ۳۳۱ تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آن غلات، چغندر و نخود است. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان جاجیم بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش سلدوز شهرستان ارومیه، واقع در ۱۶هزارگزی شمال خاوری نقده و چهارهزارگزی شمال راه شوسهٔ نقده به مهاباد. هوای آن معتدل و دارای ۳۴۷ تن سکنه است. آب آن از چشمه و محصول آن غلات، چغندر، توتون، برنج و حبوبات است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است. راه ارابه رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان گاودول بخش مرکزی شهرستان مراغه، واقع در ۵۲هزارگزی جنوب خاوری مراغه و ۴هزارگزی خاور راه ارابه رو میاندوآب به شاهین دژ. هوای آن معتدل و دارای ۶۲۷ تن سکنه است. آب آن از قوریچای و محصول آن غلات و نخود است. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان جاجیم بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
[ گُ ] (اِخ) (چشمهٔ...) در ناحیه جاوی از بلوک ممسنی و در نیم فرسخی شمالی چوگان واقع است. (فارسنامهٔ ناصری).
[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان آختاچی بخش حومهٔ شهرستان مهاباد، واقع در ۴۰هزارگزی خاور مهاباد و هزارگزی باختر راه شوسهٔ بوکان به میاندوآب. هوای آن معتدل و دارای ۲۶۸ تن سکنه است. آب آن از سیمین رود و محصول آن غلات، حبوبات، توتون و چغندر است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است. از راه شوسه اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان چهار اویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه، واقع در ۳۱هزارگزی جنوب خاوری قره آغاج و ۵۵هزارگزی شمال خاوری راه شوسهٔ شاهین دژ به میاندوآب. هوای آن معتدل و دارای ۱۰۶ تن سکنه است. آب آن از رودخانهٔ آیدوغموش و محصول آن غلات، نخود، بزرک و زردآلو است. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است. دارای راه مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).

واژه «گل» در اشعار زیر به کار رفته است

گل نیلوفر
اشعار حاوی این واژه

گل نیلوفر

الیاس امیرحسنی

1 روز پیش

الیاس امیرحسنی
آتش دل
اشعار حاوی این واژه

آتش دل

پروین اعتصامی (رخشنده اعتصامی)

9 ماه پیش

پروین اعتصامی (رخشنده اعت...
پروین اعتصامی (رخشنده اعتصامی)
اکنون که گل سعادتت پربار است
اشعار حاوی این واژه

اکنون که گل سعادتت پربار است

خیام (غیاث‌الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری)

9 ماه پیش

خیام (غیاث‌الدین ابوالفتح...
خیام (غیاث‌الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری)
وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خراب
اشعار حاوی این واژه

وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین...

وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خراب
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)

9 ماه پیش

عطار نیشابوری (ابوحامد مح...
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)
خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما
اشعار حاوی این واژه

خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما

عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)

9 ماه پیش

عطار نیشابوری (ابوحامد مح...
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)
ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلا
اشعار حاوی این واژه

ای مرغ روح بر پر ازین دام پر ب...

ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلا
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)

9 ماه پیش

عطار نیشابوری (ابوحامد مح...
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)
سبحان قادری که صفاتش ز کبریا
اشعار حاوی این واژه

سبحان قادری که صفاتش ز کبریا

عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)

9 ماه پیش

عطار نیشابوری (ابوحامد مح...
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)
بردن پادشاه آن طبیب را بر سر بیمار تا حال او را ببیند
اشعار حاوی این واژه

بردن پادشاه آن طبیب را بر سر ب...

بردن پادشاه آن طبیب را بر سر بیمار تا حال او را ببیند
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)

9 ماه پیش

مولانا (جلال‌الدین محمد ب...
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)
ملاقات پادشاه با آن طبیب الهی که در خوابش بشارت داده بودند به ملاقاتِ او
اشعار حاوی این واژه

ملاقات پادشاه با آن طبیب الهی...

ملاقات پادشاه با آن طبیب الهی که در خوابش بشارت داده بودند به ملاقاتِ او
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)

9 ماه پیش

مولانا (جلال‌الدین محمد ب...
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)
غزل ۷ - بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا
اشعار حاوی این واژه

غزل ۷ - بنشسته‌ام من بر درت تا...

غزل ۷ - بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)

9 ماه پیش

مولانا (جلال‌الدین محمد ب...
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)
غزل ۵ - آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا
اشعار حاوی این واژه

غزل ۵ - آن شکل بین وان شیوه بی...

غزل ۵ - آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)

9 ماه پیش

مولانا (جلال‌الدین محمد ب...
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)
غزل ۴ - اِی یوسفِ خوش‌نام ما، خوش می‌روی بر بامِ ما
اشعار حاوی این واژه

غزل ۴ - اِی یوسفِ خوش‌نام ما،...

غزل ۴ - اِی یوسفِ خوش‌نام ما، خوش می‌روی بر بامِ ما
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)

9 ماه پیش

مولانا (جلال‌الدین محمد ب...
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید