معنی اجل

معنی اجل

[ اَ جَ ] (ع اِ) گاه. هنگام. زمان:{/B لِکُلِ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذََا جََاءَ أَجَلُهُمْ فَلاََ یَسْتَأْخِرُونَ سََاعَةً وَ لاََ یَسْتَقْدِمُونَ . ۱۳-۲۴۱۰:۴۹/}(قرآن ۱۰/۴۹). لکل امری ء فی الدنیا نفس معدود و اجل محدود. || زمانه. || مرگ. || زمان مرگ. نهایت زمان عمر: اجل چون دام کرده گیر پوشیده بخاک اندر صیاد از دور، نک! دانه برهنه کرده لوسانه. کسائی. هر آنکس که زاد او ز مادر بمرد ز دست اجل هیچ کس جان نبرد.فردوسی. جوانی و پیری بنزد اجل یکی دان چو در دین نخواهی خلل. فردوسی. بلا در باد آن خاکی سرشت است اجل در آتش آن آبدار است. تو گفتی که دریا بموج اندرست عقاب اجل سوی اوج اندرست.فردوسی. تو چگونه رهی که دست اجل بر سر تو همی زند سرپاس.عنصری. دشمن ز دو پستان اجل شیر بدوشد بگذارد حنجر بدم خنجر پیکار.منوچهری. گفت: انااللََّه، مرا چندان زمان کن تا وصیت کنم. عبدالرحمن بخندید و گفت: ترا چندان زمان است تا آنگاه که ایزد تعالی اجل تو سپری کند. (تاریخ سیستان). اجل ناآمده مردم را حسد بکشد. (تاریخ بیهقی). در حینی که مشرف شده بود بر مدت مقررهٔ خود و رسیده بود به اجل ضرورت خویش. (تاریخ بیهقی). عبادت کرد تا زمانی که اجل موعودش رسید. (تاریخ بیهقی). و ما را با خود برد و آن نواحی ضبط کرد و بما سپرد و بازگشت بسبب نالانی و نزدیک آمدن اجل. (تاریخ بیهقی). دهان باز کرده ست بر ما اجل تو گوئی یکی گرسنه اژدهاست. ناصرخسرو. علم اجلها بهیچ خلق نداده ست ایزد دادار دادگستر ذوالمن.ناصرخسرو. پست نشستستی و ز بی خردی نیستی آگه که در ره اَجَلی.ناصرخسرو. رفتنت سوی شهر اجل هست روز روز چون رفتن غریب سوی خانه گام گام. ناصرخسرو. به شیث آمد دوران ملک هفتصد سال نماند آخر و خورد از کف اجل خنجر. (منسوب به ناصرخسرو). هرگز کسی بی اجل نمیرد. (قابوسنامه). از خدا و اجل نه آگاهی ایمن از ناوک سحرگاهی.سنائی. اگر پیش از اجل یکدم بمیری در آن یکدم دو عالم را بگیری بحقیقت مرا اجل اینجا آورد. (کلیله و دمنه). چون طبع اجل صفرا تیز کرد... حیلت سود ندارد. (کلیله و دمنه). اجل نزدیک است. (کلیله و دمنه). نمی بینم ترا آن مردی و زور که بر گردون روی نارفته در گور.عطار. گرچه کس بی اجل نخواهد مرد تو مرو در دهان اژدرها.سعدی. مسکین حریص در همه عالم همی رود او در قفای رزق و اجل در قفای او. سعدی (گلستان). صیاد بی روزی در دجله ماهی نگیرد و ماهی بی اجل بر خشک نمیرد. (گلستان). علم را دزد برد نتواند به اجل نیز مُرد نتواند.اوحدی. گل حیات من از بس که هست پژمرده اجل نمی زند از ننگ بر سر دستار.عرفی. چون پیش اجل بمرد درویش در خود بیند قیامت خویش.اوحدالدّین. - امثال: اجل سگ که رسد، نان چوپان خورد. اجل نامده قوی زره است . رجوع به امثال و حکم شود. پیش از اجل کس نمرد: زندگی از وصل اوست وز غم او چاره نیست گر بکشد گو بکش پیش از اجل کس نمرد. عمادی شهریاری. مثل اَجَل معلق . رجوع به امثال و حکم شود. مور را چون اجل رسد پر برآرد. اجل، بفتح الف و جیم در لغت، وقت معین و محدود است در زمان آینده. و اجل حیوان نزد متکلمین وقتی است که علم و ارادهٔ آفریدگار بمرگ آن حیوان در آن وقت تعلق گرفته. پس شخصی که کشته شده باشد نزد علمای عامه به اجل خود مرده و مرگ او کار خدائی بوده. و در این تقدیر الهی هیچگونه تغییری از پیش و پس شدن حادثه مجال اندیشه نیست، چنانکه خود در کلام مجید فرموده که: {/Bفَإِذََا جََاءَ أَجَلُهُمْ لاََ یَسْتَأْخِرُونَ سََاعَةً وَ لاََ یَسْتَقْدِمُونَ . ۱۸-۲۶۱۶:۶۱/}(قرآن ۱۶/۶۱). طایفهٔ معتزله گویند: حدوث مرگ در مقتول از فعل قاتل سرزده و از افعال الهی نیست، چه اگر مقتول کشته نمیشد تا زمانی که تقدیر الهی اجل او را تعیین کرده بود در دنیا زنده و باقی میماند. و قاتل است که اجل را تغییر داده و مقدم داشته است. و فی شرح المقاصد: ان قیل اذا کان الأجل زمان بطلان الحیوة فی علم اللََّه تعالی کان المقتول میتاً باجله قطعا. و ان قیل بطلان الحیوة بان لایترتب علی فعل من العبد لم یکن کذلک قطعاً من غیر تصور خلاف (؟) فکان النزاع لفظیاً علی ما یراه الاستاذ و کثیر من المحققین. قلنا المراد باجله زمان بطلان حیاتة بحیث لامحیص عنه و لاتقدم و لاتأخر. و مرجع الخلاف الی انه هل یتحقق فی حق المقتول مثل ذلک؟ ام المعلوم فی حقه انه ان قتل مات و ان لم یقتل یعیش. فالنزاع معنوی - انتهی. و قیل مبنی الخلاف هو الاختلاف فی ان الموت وجودی او عدمی فلما کان الموت وجودیاً نسب الی القاتل اذ افعال العباد مستندة الیهم عند المعتزلة. و اما عند اهل السنة فجمیع الاشیاء مستندة الی اللََّه تعالی ابتداء. فسواء کان الموت وجودیاً او عدمیاً ینسب موت المقتول الی اللََّه و بعض المعتزلة ذهب الی ان ما لایخالف العادة واقع بالاجل منسوب الی القاتل کقتل واحد بخلاف قتل جماعة کثیرة فی ساعة. فانه لم تجر العادة بموت جماعة فی ساعة. ورد بان الموت فی کلتا الصورتین متولد من فعل القاتل عندهم فلما ذا کان احدهما باجله دون الآخر. ثم الاجل واحد عند المتکلمین سوی العکبی. حیث زعم ان للمقتول اجلین القتل والموت و انه لو لم یقتل لعاش الی اجله الذی هو الموت و لایتقدم الموت علی الاجل عندالاشاعرة و یتقدم عند المعتزلة -انتهی. و زعم الفلاسفة ان للحیوان اجلاً طبیعیاً و یسمی بالاجل المسمی و الموت الافترائی و هو وقت موته بتحلل رطوبته و انطفاء حرارته الغریزیتین و اجلاً اخترامیاً. و یسمی بالموت الاخترامی ایضاً و هو وقت موته بسبب الآفات و الامراض. هکذا یستفاد من شرح المواقف و شرح العقاید و حواشیه. و یجی ء ایضاً فی لفظ الموت فی فصل التاء من باب المیم -انتهی. || نهایت مدت ادای قرض. || مدت و مهلت هرچیز: این کری را مدتی داد و اجل تا در این مدت کنی در وی عمل.مولوی. ج، آجال. || مؤیدالفضلاء و شعوری بنقل از شرفنامه آن را بمعنی آروغ نیز آورده اند و آن غلط است و آجُل با الف ممدودة و ضم جیم صحیح است. رجوع به آجُل شود. - ضرب الاجل؛ تعیین وقت برای ادای دین و جز آن.
[ اَ جَ ] (ع ق) آری. نعم. چرا. اَجل در جواب تصدیق بهتر است و نعم در جواب استفهام.
[ اَ جَ ل ل ] (ع ن تف) اعظم. جلیل تر. عظیم القدرتر. بزرگوارتر: زندگانی خان اجل دراز باد. (تاریخ بیهقی). و اجل در شعر فارسی به تخفیف آید: ای میر اجل چون اجل آیدت بمیری هرچند که با عز و جمالی و جلالی. ناصرخسرو. شاه اجل خسرو گردون سریر سیف دول خسرو خسرونژاد.مسعودسعد. گفت این زان فلان میر اجل گفت طالب را چنین باشد عمل.مولوی. - امثال: اجل من الحرش ؛ مثل است در مورد کسی که از چیزی بترسد و بأشدّ از آن مبتلا گردد. (مجمع الأمثال میدانی).
[ اِ ] (ع اِ) درد که از ناهمواری بالین در گردن بهم رسد. (منتهی الارب). دردمند گشتن گردن. (زوزنی). || گلهٔ گاوان وحشی. || گلهٔ شتران. || گلهٔ آهوان. ج، آجال.
[ اَ ] (ع مص) شور انگیختن. (تاج المصادر) (زوزنی). بد کردن با. برانگیختن شر بر. || کسب کردن و گرد آوردن مال و حیله کردن برای اهل خود. || دوا کردن درد گردن. || بازداشتن کسی را.
[ اَ ] (ع اِ) لاجلک و من اجلک؛ ازبهر تو.
[ اِجْ جَ / اُجْ جَ ] (ع اِ) بز نر کوهی و نزد بعضی ایل که گاو کوهی است.
[ ] (اِخ) ابوعلی، علی بن منصوربن عبیداللََّه الخطیبی. رجوع به اجل علی بن منصور... شود.
[ ] (اِخ) علی بن منصور. یاقوت در معجم الادبا آرد: علی بن منصوربن عبیداللََّه الخطیبی المعروف بالأجل اللغوی مکنی به ابوعلی. اصل وی از اصفهان و مولد و منشأ او بغداد است. او عالم فاضل لغوی و فقیه و کاتب و به نظامیه مقیم بود و نزد ابن العصار و ابوالبرکات الانباری و جز آنان قرائت کرد و بر مذهب شافعی در نظامیه درس فقه میگفت و من در زمانش کسی را نظیر او در علم لغت نشناسم. وی مرا حدیث کرد که در کودکی هر روز نصف جزء خمس قوائم از کتاب مجمل اللغهٔ ابن فارس را کتابت و سپس از بر و بر علی بن عبدالرحیم السلمی المعروف به ابن العصار قرائت میکرد تا کتابت و حفظ کتاب را بپایان رسانید و اصلاح المنطق را در کمترین مدت بیاد گرفت و بجز اینها از کتب لغت و فقه و نحو را از برکرد و بیشتر کتب ادب را مورد مطالعه قرار داد و او بسیاری از اشعار و اخبار را حفظ داشت و نیکومحاضره بود و لکن تصدی اِقراء نمیکرد. مولد او را۵۴۷ هـ . ق. گفته اند و این اشعار از اوست: فؤاد معنی بالعیون الفواتر و صبوة باد مغرم بالحواضر سمیران ذادا عن جفون متیم کراها و باتا عنده شر سامر. و نیز او راست: لمن غزال بأعلا رامة سنحا فعاود القلب سکر کان منه صحا مقسم بین اضداد فطرته جنح و غرته فی الجنح ضوء ضحا. رجوع بمعجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۵ ص ۴۲۳ شود.
[ اَ جَ ل ل ] (اِخ) کمال الدین (سید...). خوندمیر در حبیب السیر ج ۲ ص ۲۶۴ آرد: و فی شهور سنة تسع و ثمانین و ثمانمائه... (۸۸۹ هـ .ق .) فرمان خاقان عالیجاه [ سلطان حسین میرزا ] نفاذ یافت که امیر محمد امین عباسی و امیر سلطان احمد چوکانچی و امیر درویش محمد سوجی به استراباد شتافته بضبط جهات خواجه فخرالدین پردازند و اولاد و اقرباء و وکلای آن جناب را مؤاخذ و مقید سازند و امرای عظام به جرجان رفته. امیر مغول دو سه روزی در تمشیت آن مهم با ایشان موافقت نمود. آخرالامر بواسطهٔ تخیلات نفسانی و تسویلات شیطانی عصابهٔ عصیان و نافرمانی بر پیشانی بسته... بدست بیشرمی ابواب فتنه و فساد برگشاد و عالیجناب سیادت پناه نقابت قباب، سید کمال الدین اجل را که بعلو نسب و طهارت ذیل اتصاف داشت و بگذاردن حج اسلام فایز شده و هشتادوچهار مرحله از مراحل زندگانی طی نموده بود، بدرجهٔ علیهٔ شهادت رسانید.
[ ] (اِخ) لغوی. رجوع به اجل علی بن منصور... شود.

کلمات هم‌قافیه با «اجل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جل» برای سرودن شعر

واژه «اجل» در اشعار زیر به کار رفته است

قصه باد که در عهد هود قوم عاد را هلاک کرد

قصه باد که در عهد هود قوم عاد...

قصه باد که در عهد هود قوم عاد را هلاک کرد
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)

3 ساعت پیش

مولانا (جلال‌الدین محمد ب...
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)
محبت آتشی در جانم افروخت

محبت آتشی در جانم افروخت

باباطاهر (باباطاهر عریان)

9 ماه پیش

باباطاهر (باباطاهر عریان)
بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذ...

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)

9 ماه پیش

عطار نیشابوری (ابوحامد مح...
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)
بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده است

بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده ا...

بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده است
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)

9 ماه پیش

عطار نیشابوری (ابوحامد مح...
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)
وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خراب

وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین...

وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خراب
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)

9 ماه پیش

عطار نیشابوری (ابوحامد مح...
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)
ندارد درد من درمان دریغا

ندارد درد من درمان دریغا

عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)

9 ماه پیش

عطار نیشابوری (ابوحامد مح...
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)
خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما

خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما

عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)

9 ماه پیش

عطار نیشابوری (ابوحامد مح...
عطار نیشابوری (ابوحامد محمد عطار نیشابوری)
غزل ۸ - جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما

غزل ۸ - جز وی چه باشد کز اجل ا...

غزل ۸ - جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)

10 ماه پیش

مولانا (جلال‌الدین محمد ب...
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)
غزل ۶ - بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما

غزل ۶ - بگریز ای میر اجل از نن...

غزل ۶ - بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)

10 ماه پیش

مولانا (جلال‌الدین محمد ب...
مولانا (جلال‌الدین محمد بلخی)
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید