باباطاهر عریان
باباطاهر
دنبال کننده 0
دوبیتی
وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن
بحر: هزج مسدس محذوف
قافیه: کلمات «افروخت»، «سوخت» و «دوخت».
ردیف: ندارد (شعر مردف نیست).
وزن نهایی: مفاعیلن مفاعیلن فعولن
نام بحر: هَزَج مُسَدَّس مَحذوف
بیت اول: محبت آتشی در جانم افروخت / که تا دامان محشر بایدم سوخت
معنی: عشق و محبت، چنان آتش سوزانی در وجود و روح من روشن کرده است که من محکومم تا روز قیامت در این آتش بسوزم و این رنج و التهاب پایانی ندارد.
آرایههای ادبی:
تشبیه: تشبیه «محبت» به «آتش» (اضافه تشبیهی در مفهوم، اگرچه "مانند" حذف شده اما اثرگذاری آتش به محبت نسبت داده شده است).
استعاره مکنیه: جان مانند هیزم یا مجمری در نظر گرفته شده که آتش در آن روشن میشود.
اغراق: سوختن تا «دامان محشر» نشاندهنده شدت و ابدیت درد عشق است.
کنایه: «سوختن» کنایه از تحمل رنج، درد و التهاب شدید عاشقانه است.
بیت دوم: عجب پیراهنی بهرم بریدی / که خیاط اجل میبایدش دوخت
معنی: (خطاب به معشوق یا سرنوشت) شگفتا که چه سرنوشت و تقدیر عجیبی برای من رقم زدهای (طراحی کردهای)؛ لباسی از غم و رنج که دوختن و تکمیل آن تنها با مرگ من (توسط مرگ) امکانپذیر است و تا زندهام تمام نمیشود.
آرایههای ادبی:
استعاره مصرحه: «پیراهن» استعاره از سرنوشت، تقدیر یا جسم خاکی است که روح را احاطه کرده.
اضافه تشبیهی: «خیاط اجل» (اجل و مرگ به خیاطی تشبیه شده که کار دوختودوز را انجام میدهد).
کنایه: «پیراهن بریدن» کنایه از تعیین سرنوشت و تقدیر کردن امور است.
مراعات نظیر (تناسب): بین واژگان «پیراهن»، «بریدن»، «خیاط» و «دوختن».
تشخیص (جانبخشی): نسبت دادن شغل خیاطی به «اجل».
جاودانگی و ابدیت رنج عشق.
جبر و سرنوشت محتوم عاشق.
مرگآگاهی و پیوند میان عشق و مرگ.
شکایت از تقدیر سخت و دردناک.