معنی قدح

معنی واژه قدح

17 بازدید
[ قَ دَ ] (ع اِ) کاسه که دو کس را سیر گرداند یا عام است. (منتهی الارب) (آنندراج). کلمهٔ قدح از کلمهٔ sudaC لاتینی گرفته شده است و آن را نخست از خزف میساختند و پس از چوب و سپس از مس نیز معمول گردید. نام قدح در قصیدهٔ ارخیلوقس دفاروس sorep ud euqolifcrA متوفی ۶۶۰ ق.م. برده شده است، پس از او هرودت مورخ متوفی ۳۰۸ ق.م. این کلمه را به کار برده و سپس معنای آن توسعه یافته و به شسب و برنی و جره نیز اطلاق شده است. (النقود العربیه ص ۳۹). ج، اقداح. (منتهی الارب) (آنندراج). و گرداب و گوش و ترازو از تشبیهات آن است. (آنندراج): هوش به گرداب قدح در فتاد داد همه رخت ادب را به باد. میرخسرو (از آنندراج). سخن کز لب شیشه بیرون شود به گوش قدح تا رسد خون شود. بیدل (از آنندراج). و با لفظ خوردن و نوشیدن و آشامیدن و کشیدن و چشیدن و پیمودن و زدن، کنایه از شراب خوردن است و با لفظ بر سر زدن و بر سر کشیدن بکمال رغبت خوردن است. (آنندراج): عاشق قدحی که در جگر زد معشوق همان قدح به سر زد. ابوالفیض فیاضی (از آنندراج). چون تنک ظرفان نه بر اندازه ساغر میکشم صد قدح چون شاخ گل یک بار بر سر میکشم. قاسم تبریزی (از بهار عجم) (از آنندراج). مستان قدح به نیت خیرالعمل زدند آن نیم شب که نعرهٔ حی علی زدیم. سنجر کاشی (از آنندراج). اگر تیغ بارد تو ساغر بکش قدح را سپر ساز و بر سر بکش. ابراهیم (از آنندراج). گرفت و بر لبش مستانه بنهاد قدح نوشید و لب بوسید و جان داد. زلالی (از آنندراج). می تست خون خلقی همه دور می دمادم مخور این قدح که فردا به خمار خواهی آمد. امیرخسرو (از آنندراج). امیدها به لبش داشتم ندانستم که این قدح به چشیدن تمام میگردد. صائب (از آنندراج). || در اصطلاح عرفا وقت را گویند. (فرهنگ مصطلحات عرفا).
[ قَ ] (ع مص) طعن کردن در نسبت کسی. (منتهی الارب) (آنندراج). گویند: قدح فیه قدحاً. (منتهی الارب). || شکاف کردن در تیر به بن پیکان. (منتهی الارب) (آنندراج). گویند قدح فی القَدح؛ شکاف کرد در تیر به بن پیکان. (منتهی الارب). || آتش برآوردن از آتش زنه. (آنندراج) (منتهی الارب). چخماق زدن بر آتش زنه تا آتش دهد. (آنندراج). || به کفلیز برداشتن شوربا را. || فرورفتن چشم در مغاک. || خوردن کرم دندان و چوب را. || آب تباه شده از چشم برون کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). میل زدن چشم که آب آورده است: و قد احضر سبعة انفس لقدح اعینهن. (عیون الانباء ج ۱ ص ۲۳۰). || فروخوردن آب چشمه و چشم. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ قِ ] (ع اِ) تیر تمام ناتراشیده و پر و پیکان نانهاده. || تیر قمار. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، قِداح و اقدح و اقادیح. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ قِ ] (اِخ) اسبی است مر غنی بن اعصر را. (منتهی الارب).
[ قَ دَ ] (اِخ) دهی از بخش آبدانان شهرستان ایلام. ۱۳۰۰۰گزی جنوب باختری آبدانان کنار راه مالرو دهلران به آبدانان. کوهستانی، معتدل، سکنهٔ آن ۱۰۰ تن است. آب از رودخانهٔ چم کبود و محصول آن غلات، لبنیات، تریاک، شغل اهالی زراعت و گله داری است. در دو محل به فاصلهٔ ۴۰۰۰ گز واقع به نام علیا و سفلی مشهور است. سکنهٔ علیا ۵۰ تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید