معنی واژه جهود
6 بازدید
[ جُ ] (ص، اِ) یهود. (دهار). یهودی. کلیمی. اسرائیلی : دگر دین موسی که خوانی جهود که گوید جز این را نشاید ستود.فردوسی. بنگر بچه علم و فضل گشته ست یعقوب جهود و تو مسلمان.ناصرخسرو. خیالت را پرستش ها نمودم وگر جرمی جز این دارم جهودم.نظامی. گر نبارد فضل باران عنایت بر سرم لابه بر گردون رسانم چون جهود اندر فطیر. سعدی. یکی جهود و مسلمان نزاع میکردند چنانکه خنده گرفت از نزاع ایشانم.سعدی. - جهودبازی درآوردن؛ در ادای مالی تعلل بسیار ورزیدن. - مثل جهود، مثل جهود خیبری؛ سخت ترسنده از خون و جز آن. - امثال: جهود خون دیده. جهود دعاش را آورده. جهود هم خیلی پول دارد. جهودی هم چنین شده بود.