معنی لب

معنی لب

[ لَ ب ب ] (ع ص) مقیم. لازم گیرنده کاری را. لازم گیرنده جائی را. (منتهی الارب). زمینگیر.
[ لَ ب ب ] (ع مص) اقامت کردن. جای گرفتن. || بستن پیش بند پالان شتر را. (منتهی الارب). || لب قمیصه حریراً؛ دوخت بر گردن پیراهنش زهی از ابریشم. (دزی). || بر سینهٔ کسی زدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر). زدن شمشیر بر موضعی از گردن که مقتل است. || محاذی و روباروی شدن. (منتهی الارب). برابر شدن.
[ لُ ب ب ] (ع اِ) زهر. سم. || خالص. (منتهی الارب). || چیده و برگزیدهٔ از هر چیزی. لحم. || میانه و دل هر چیزی. (منتهی الارب). مغز یا مزغ هسته. خسته. اَسته. گوشت. - لب الاترج؛ مغز ترنج. گوشت ترنج. - لب البلاذر؛ مغز بلادر. || مغز بادام و چارمغز و مانند آن. ج، لبوب. (منتهی الارب). مغز گردو. مغز گوز. (زمخشری). || پیه خرمابن. (منتهی الارب). تنهٔ درخت. (منتخب اللغات) (کشاف اصطلاحات الفنون). || دل. قلب. خرد. (منتهی الارب). عقل. حجی. حجر. نهیه. نقیبة. ج، الباب، اَلب، البب. (منتهی الارب). العقل او الخالص من الشوائب او ما زکی من العقل فکل لب عقل و لا عکس و معناها قلب. سمی بذلک لانه مغشی بالشحم. (اقرب الموارد): لب شیرین لبان را خصلتی هست که غارت میکند لبّ لبیبان.سعدی. او خود از لب و خرد معزول بود شد ز حس معزول و محروم از وجود. مولوی. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: لب بضم لام و تشدید باء یک نقطه در زیر، مغز و خالص هر چیزی و میانه و دل هر چیز و عقل و تنهٔ درخت. و در اصطلاح صوفیه عقلی که منور بود به نور قدس و صافی از فتور اوهام و تجلیات ظلمانیهٔ نفسانیه، کذا فی کشف اللغات. و لب لباب نزد این طایفه عبارت است از مادهٔ نور قدسی که تأیید مییابد به او عقل انسانی و صاف میشود از فتور مذکور و ادراک میکند صاحب آن علومی را که متعالی است از ادراک قلب و روح متعلق به کون و مصون است از فهم که محجوب است به علم رسمی و این تأیید الهی از حسن سابقهٔ ازلی است که مقتضی است خیر خاتمت و حسن عاقبت را. کذا فی لطائف اللغات -انتهی. هو العقل المنور بنورالقدس الصافی عن قشور الاوهام و التخیلات. (تعریفات). ماصین من العلوم عن القلوب المتعلقة بالکون. (تعریفات). مادة النور الالهی. (تعریفات). اصطلاحات صوفیه.
[ لُ ب ب ] (ع مص) خردمند شدن. (زوزنی). عاقل شدن. لبابة. (منتهی الارب).
[ ] (اِ) نام یکی از تقسیمات روز در اصطلاح هندی. رجوع به ماللهند بیرونی، ص ۱۷۰ و ۱۷۱ و ۱۸۳ شود.
[ ] (اِخ) از توابع بادغیس. (نزهة القلوب ص ۱۵۳).
[ ] (اِخ) نام شهری است به اندلس از ناحیهٔ بحر المحیط. (معجم البلدان).
[ لَ بُ نْ ] (ع اِ) لغتی است در لبوة به معنی شیر ماده. (منتهی الارب).
[ لُ ب ب ] (اِخ) ابن سلیمان بن محمدبن هود. والی شهر وشقة از بلاد اسپانیا در قرن پنجم هجری. (الحلل السندسیة ج ۲ ص - ۲۵۷ -۲۵۸).
[ لُ ب ب ] (اِخ) ابن عبدالجباربن عبدالرحمن معروف به ابن ورهزن و مکنی به ابوعیسی. «سمع من ابیه و من القاضی ابی بکربن العربی، لقیه بکولیة من الثغور الشرقیه حین غزاها مع الامیر ابی بکربن علی بن یوسف بن تاشفین فی جمادی الاخرة سنة ۵۲۲. سمع ایضاً من ابی مروان بن غردَی و ولی الاحکام بشاطبة، ثم ولی قضاء بلدة شنتمریة بآخرة من عمره مضافة الی البونت من اعمال بلنسیة و توفی سنة ۵۳۸ و قد نیف علی الستین» ترجمة ابن الابار فی التکملة. (الحلل السندسیة ج ۲ ص ۱۰۴).
[ لُ ب ب ] (اِخ) ابن عبدالملک بن احمدبن محمدبن نذیرالفهری (ابوعیسی) من اهل شنتمریة الشرق. سکن بلنسیة روی عن ابیه ابی مروان، و تولی قضاء بلده وراثة ثم سعی به الی السطان فغربه عن وطنه و اسکنه حضرة بلنسیة الی ان توفی بها بعد سنة ۵۴۰، حدث عنه ابنه ابوالعطاء وهب بن لب و ابوعبداللََّه محمدبن مسعودبن خلف بن عثمان العبدری من شنتمریة الشرق، سکن مرسیة و رحل حاجاً و سمع من ابی علی الصدفی. (الحلل السندسیة ج ۲ ص ۱۰۴).
[ لُ ب ب ] (اِخ) ابن عبداللََّه (ابومحمد) من اهل سرقسطة. قال ابن عمیرة: محدث، کان فاضلاً زاهداً، کتب عن اهل الاندلس و لم یرحل و کانت وفاته فی صدر ایام الامیر عبداللََّه بن محمد قاله ابوسعید. (الحلل السندسیة ج ۲ ص ۱۵۸).
[ لُ ب ب ] (اِخ) ابن هودبن لب بن سلیمان الجذامی (ابوعیسی)، رحل من وشقة الی المشرق و دخل بغداد و سمع بها مع القاضی ابی علی الصدفی علی الشیوخ و صحبه هناک، قاله ابن بشکوال. (الحلل السندسیة ج ۲ ص ۱۸۲).

کلمات هم‌قافیه با «لب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید