ابوحامد محمد عطار نیشابوری

ابوحامد محمد عط...

ابوحامد محمد عطار نیشابوری

عطار نیشابوری

دنبال کننده 1

صفحه شخصی

چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور است

1
چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور استنیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است
2
زان فلک هنگامه می‌سازد به بازی خیالکاختران چون لعبتانند و فلک چون چادر است
3
عاقبت هنگامهٔ او سرد خواهد شد از آنکمرگ این هنگامه را چون وامخواهی بر در است
4
در جهان منگر اگرچه کار و باری حاصل استکاخرین روزی به سر باریش مرگی درخور است
5
دل منه بر سیم و بر سیمین بران دهر از آنکجملهٔ زیر زمین پر لعبت سیمین بر است
6
بنگر اندر خاک و مگذر همچو باد ای بیخبرکین همه خاک زمین خاک بتان دلبر است
7
ملک عالم را نظامی نیست در میزان مرگسنجدی سنجد اگر خود فی‌المثل صد سنجر است
8
صد هزاران سروران را سر درین ره گوی شددر چنین ره‌ای سلیم‌القلب چه جای سر است
9
در چنین ره گر نداری توشه بر عمیا مروکین رهی بس مهلک است و وادیی بس منکر است
10
دم مزن دم درکش و همدم مجوی از بهر آنکتا ابد یک‌یک دم عمر تو یک‌یک گوهر است
11
خوشتر از عودت نخواهد بود آخر دم مزنخود دم عودت گرفتم جان تو هم مجمر است
12
تا نگیری ترک دنیا کی رهی از نفس شومزانکه دنیا نفس آتشخوار را آبشخور است
13
آتشی مردانه در آبشخور او زن تمامورنه آتش می‌پرستد جانت یعنی کافر است
14
از حیات و لعب و لهو این جهان دل خوش مکنکین حیات بی‌مزه حیات روز محشر است
15
گر دلت آب حیات این جهان جوید بسیزودتر از دیگران میرد و گر اسکندر است
16
گنج معنی داری و کنج تو جای اژدهاستنقش ایزد داری و نفس تو نقش آذر است
17
هست نفس شوم تو چون اژدهایی هفت سرجان تو با اژدهایی هفت‌سر در ششدر است
18
گر طلسم نفس بگشایی ز معنی برخوریوانکسی برخورد ازین معنی که بی‌خواب و خور است
19
شمع چون آتش زد اندر خویش شد بی‌خواب و خورلاجرم از روشنایی جمع را جان‌پرور است
20
در نهاد آدمی شهوت چو طشتی آتش استنفس سگ چون پادشاهی و شیاطین لشکر است
21
همچو موسی این زمان در طشت آتش مانده‌ایطفل و فرعونیت در پیش و دهان پر اخگر است
22
شیر مردا ساغری خواه از کف ساقی جانزانکه دریاهای عالم رشح آن یک ساغر است
23
گر از آن صد ساغرت بخشند جز تشنه مباشکانکه او سیراب شد نه رهرو و نه رهبر است
24
هفت دریا را نمی‌بینی که از بس تشنگیخشک‌لب مانده است اگرچه هفت اندامش تر است
25
چند چون طفلان کنی نظارهٔ لعب فلکهمچو مردان صف‌شکن گر جان پاکت صفدر است
26
چرخ زال گوژپشت است و تو مردی بچه طبعبچه زان مغرور شد کین زال غرق زیور است
27
دانهٔ سیمرغ جو چون رستم و بگذر ز زالزانکه با این جمله زر این زال نی زال زر است
28
گر ز سگ طبعی کند با تو به ره گرگ آشتیآن هم از روباه بازی دان که او شیر نر است
29
گرچه پای گاو دیدی در میان غره مشوزانکه این گاو از خری بی‌پرچم و بی‌عنبر است
30
گر دو پیکر از تو جان خواهند تو جان در مباززانکه خاک کوی یک جان صد هزاران پیکر است
31
مه چو در خرچنگ آید جامه دوزی فال راو او ز چنگ خود هزاران ماه را پرده‌در است
32
چند بر پنها روی پرهیز کن از شیر چرخزانکه جای صید شیران وادی پهناور است
33
خوشه چون گندم نمایی جوفروش آید به فعلکاه برگی ندهدت کو در پی یک جو در است
34
چون سلیمان را ترازو نیم‌جو فرمان نبردنیم‌جو سنجی اگر گویی مرا فرمانبر است
35
این ترازو بفکن از دست و به طراری بجهچون ترازو را همی‌بینی که کژدم در بر است
36
چون کمان در شست آورد و تنت چون توز کردبس عجب باشد تو را در جعبه گر تیری در است
37
همچو بز از ریش خویشت شرم ناید کین فلکبز گرفتت روز و شب وز بهر تو بازی گر است
38
دلو اگر دادت رسن تو گرد عالم در مگیرزانکه آخر این رسن را هم گذر بر چنبر است
39
چند بینی ماهیان در طشت چرخ از بهر آنکچشمت اصغر گشت و ماهی نیست، چوب احمر است
40
نی خطا گفتم نه اختر نی فلک بر هیچ نیستاز فلک دور است و از اختر بسی این برتر است
41
کار آنجا می‌رود کانجا فلک گم می‌شودچون فلک گم می‌شود آنجا چه جای اختر است
42
تن درین طاس نگون مانند موری عاجز استدل درین دام بلا مانند مرغی بی‌پر است
43
خالقا عطار را بویی فرست از بهر آنکهر که عطار است بوی عطر در وی مضمر است
44
زان شدم عطار کز کوی تو بویی برده‌املیک جانم منتظر در بند بویی دیگر است
45
چارهٔ جانم بکن زیرا که جان بس واله استدر دل مستم نگر زیرا که دل بس مضطر است
46
من کفی خاکم اگر در دوزخم خواهی فکندبود و نابودم به دوزخ یک کفی خاکستر است
47
پادشاها هرچه خواهی کن کیم من خویش راکانچه آید بندگان را از تو آن لایق‌تر است
AvA-30
قصیده
عارفانه

دیوان اشعا...

دیوان اشعار - قصاید
0
0
0
1 ماه پیش
7
+
+
+

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

بحر: رمل مثمن محذوف

  • قافیه: پرور، لاغر، چادر، در، درخور، بر، دلبر، سنجر، سر، منکر، گوهر، مجمر، آبشخور، کافر، محشر، اسکندر، آذر، ششدر، خور، جان‌پرور، لشکر، اخگر، ساغر، رهبر، تر، صفدر، زیور، زر، نر، عنبر، پیکر، پرده‌در، پهناور، در، فرمانبر، بر، در، بازی‌گر، چنبر، احمر، برتر، اختر، پر، مضمر، دیگر، مضطر، خاکستر، لایق‌تر.

  • ردیف: است.

  • وزن اصلی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

  • نام بحر: بحر رمل مثمن محذوف

تحلیل بیت اول

متن: چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور است نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است

مصراع اول

۱. خط عروضی: چرخِ مَردُم خار اگر روزی دُ مَردُم پَروَرَست (توضیح: «خوار» به صورت «خار» تلفظ می‌شود. «دو» چون پیش از صامت است کوتاه تلفظ شده یا به اختیار بلند است؟ اینجا کوتاه تلفظ شده تا وزن جور شود: دُ)

۲. تقطیع هجایی: چَر خِ مَر دُم | خا رَ گَر رو | زی دُ مَر دُم | پَر وَ رَست — U — — | — U — — | — U — — | — U —

نکات فنی (اختیارات):

  • هجای کشیده: در کلمه «پَروَرَست»، هجای «رَست» کشیده (— U) است که در پایان مصراع طبق قاعده، معادل یک هجای بلند (—) محسوب می‌شود.

  • تغییر کمیت مصوت: کلمه «دو» به صورت «دُ» (کوتاه) تلفظ شده است تا در جایگاه هجای کوتاه (U) در رکن سوم (زی دُ مَر دُم) قرار گیرد.

مصراع دوم

۱. خط عروضی: نیست اَز شَف قَت مَگَر پَرواریِ یِ او لاغَرَست (توضیح: «نیست» هجای کشیده دارد. «پرواریِ او» با یای میانجی تلفظ می‌شود).

۲. تقطیع هجایی: نیس تَ زِ شَف* | قَت مَ گَر پَر | وا ری یِ او* | لا غَ رَست — U U — | — U — — | — U — — | — U —

نکات فنی (اختیارات):

  • زحاف مکفوف (کف): در رکن اول، هجای آخر «فاعلاتن» (— U — ) به هجای کوتاه تبدیل شده است (— U — U). «نیس تَ زِ شَف» به وزن «فاعلاتُ» است. این یک اختیار وزنی رایج در بحر رمل است.

    • نکته تحلیلی: اگر «نیست» را با شدت بخوانیم ممکن است به صورت «نیس تَز شَف» (— — —) تقطیع شود که در آن صورت رکن اول «مفعولن» خواهد شد (اختیار ابدال یا خرم)، اما قرائت «فاعلاتُ» (نیس تَ زِ شَف) روان‌تر است.

  • اشباع (احتمالی): در رکن سوم «وا ری یِ او»، اگر «او» را ضمیر جداگانه در نظر بگیریم، هجای بلند است. ترکیب «ری یِ او» وزن (— U —) می‌سازد.


تحلیل بیت دوم

متن: زان فلک هنگامه می‌سازد به بازی خیال کاختران چون لعبتانند و فلک چون چادر است

مصراع اول

۱. خط عروضی: زان فَلَک هَن گا مِ می سا زَد بِ با زی یِ خَیال

۲. تقطیع هجایی: زان فِ لَک هَن | گا مِ می سا | زَد بِ با زی | یِ خَ یال — U — — | — U — — | — U — — | U U —*

نکات فنی (اختیارات):

  • زحاف خَبن: در رکن پایانی (یِ خَ یال)، الگوی (U U —) یا «فَعِلن» (یا فاعلات) ایجاد شده است. اصل رکن «فاعلن» (— U —) بوده است. شاعر از اختیار «خبن» استفاده کرده و هجای اول رکن را کوتاه آورده است.

مصراع دوم

۱. خط عروضی: کاخ تَ ران چُن لُع بَ تا نَن دُ فَلَک چُن چادَرَست

۲. تقطیع هجایی: کاخ تَ ران چُن | لُع بَ تا نَن | دُ فِ لَک چُن | چا دَ رَست — U — — | — U — — | — U — —* | — U —

۴. نکات فنی (اختیارات):

  • همزه باب افعال: «کاختران» مخفف «که اختران» است که در خط عروضی به صورت متصل نوشته می‌شود.

  • نون ساکن: در «لعبتانند و»، نون ساکن پیش از مصوت (و) قرار نگرفته، بلکه «و» عطف به صورت هجای کوتاه (دُ) به کلمه قبل چسبیده است: «نَن دُ فَلَک».

  • تغییر کمیت: «چون» در بافت عروضی معمولاً «چُن» (بلند) محسوب می‌شود (نه کشیده)، مگر اینکه نیاز به کشش باشد. اینجا «چُن» (—) است.


تحلیل معنایی و مفهومی بیت به بیت

بیت ۱: چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور است / نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است

  • معنی: اگر روزگارِ انسان‌خوار، چند روزی به آدمی روی خوش نشان می‌دهد و او را می‌پرورد، از روی مهربانی نیست؛ بلکه مانند پروار کردن حیوانی لاغر است تا او را برای قربانی کردن آماده کند.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تضاد: میان واژگان «مردم‌خوار» و «مردم‌پرور».

    • تشبیه مضمر: تشبیه انسان به حیوان پرواری و دنیا به قصاب.

    • کنایه: «روزی دو» کنایه از مدت زمان بسیار کوتاه.

بیت ۲: زان فلک هنگامه می‌سازد به بازی خیال / کاختران چون لعبتانند و فلک چون چادر است

  • معنی: روزگار به این دلیل با بازی‌های خیالی خود معرکه برپا کرده است که ستارگان مانند عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی هستند و آسمان مانند پرده (چادر) این نمایش است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تشبیه صریح: ستارگان به «لعبتان» و فلک به «چادر».

    • مراعات نظیر: میان «هنگامه»، «بازی خیال» و «لعبت».

بیت ۳: عاقبت هنگامهٔ او سرد خواهد شد از آنک / مرگ این هنگامه را چون وامخواهی بر در است

  • معنی: سرانجام این هیاهوی دنیا به پایان می‌رسد و رونقش را از دست می‌دهد؛ چرا که مرگ مانند طلبکاری سخت‌گیر، پشت در ایستاده تا جان را بستاند.

  • آرایه‌های ادبی:

    • کنایه: «سرد شدن هنگامه» کنایه از بی‌رونق شدن و به پایان رسیدن.

    • تشبیه: تشبیه «مرگ» به «وام‌خواه» (طلبکار).

بیت ۴: در جهان منگر اگرچه کار و باری حاصل است / کاخرین روزی به سر باریش مرگی درخور است

  • معنی: به زرق و برق و مشغله‌های این جهان دل نبند، حتی اگر سود بسیاری داشته باشی؛ زیرا در روز نهایی، تنها چیزی که به عنوان بارِ آخر بر دوش تو می‌گذارند، مرگی است که نصیب هر جانداری می‌شود.

  • آرایه‌های ادبی:

    • جناس: میان «کار و بار» و «سربار».

    • کنایه: «در جهان منگر» کنایه از دلبسته نشدن به دنیا.

بیت ۵: دل منه بر سیم و بر سیمین بران دهر از آنک / جملهٔ زیر زمین پر لعبت سیمین بر است

  • معنی: به ثروت (نقره) و زیبارویان این روزگار دل نبند؛ زیرا خاک گور لبریز از همان زیبارویانی است که پیش از این در دنیا بوده‌اند و اکنون دفن شده‌اند.

  • آرایه‌های ادبی:

    • اشتقاق/جناس: میان «سیم» و «سیمین».

    • تکرار: واژه «سیمین‌بر».

    • تلمیح: اشاره به ناپایداری جمال و جلال دنیوی.

بیت ۶: بنگر اندر خاک و مگذر همچو باد ای بیخبر / کین همه خاک زمین خاک بتان دلبر است

  • معنی: ای انسان غافل، با سرعت و بی‌توجه از کنار خاک عبور نکن؛ به دقت در آن بنگر که این غباری که می‌بینی، بقایای کالبد زیبارویان و دلبران گذشته است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تشبیه: «همچو باد» (در سرعت و بی‌اعتنایی).

    • جناس: میان «خاک» و «پاک» (در معنای ضمنی) و تکرار واژه «خاک».

بیت ۷: ملک عالم را نظامی نیست در میزان مرگ / سنجدی سنجد اگر خود فی‌المثل صد سنجر است

  • معنی: در ترازوی مرگ، پادشاهیِ جهان هیچ اعتبار و ارزشی ندارد؛ مرگ حتی اگر کسی مانند سلطان سنجر با آن عظمت باشد را به اندازه یک دانه سنجد هم به حساب نمی‌آورد.

  • آرایه‌های ادبی:

    • جناس: میان «سنجد» (نام میوه)، «سنجد» (فعل سنجیدن) و «سنجر» (نام پادشاه).

    • ایهام: واژه «نظامی» هم به معنای نظم و ترتیب و هم اشاره غیرمستقیم به نام شاعر بزرگ دارد.

بیت ۸: صد هزاران سروران را سر درین ره گوی شد / در چنین ره‌ای سلیم‌القلب چه جای سر است

  • معنی: در راهِ تقدیر و مرگ، سرِ هزاران پادشاه و بزرگ مانند گوی بازی شد (نابود شدند)؛ در چنین مسیر سهمگینی، انسان پاک‌دل دیگر چه ارزشی برای جان و سرِ خود قائل است؟

  • آرایه‌های ادبی:

    • تشبیه: «سر» به «گوی».

    • تکرار و جناس: واژه «سر» در معانی مختلف (بزرگ، عضو بدن، قصد).

بیت ۹: در چنین ره گر نداری توشه بر عمیا مرو / کین رهی بس مهلک است و وادیی بس منکر است

  • معنی: در این مسیرِ دشوارِ منتهی به آخرت، اگر توشه‌ای (عمل نیک) نداری، کورکورانه حرکت نکن؛ زیرا این راه بسیار خطرناک و سرزمینی بسیار ناآشنا و دشوار است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • استعاره: «وادی منکر» استعاره از عالم پس از مرگ یا مسیر سلوک.

    • تضاد ضمنی: میان «توشه داشتن» و «نابینا رفتن».

بیت ۱۰: دم مزن دم درکش و همدم مجوی از بهر آنک / تا ابد یک‌یک دم عمر تو یک‌یک گوهر است

  • معنی: سخن بیهوده مگو، نفس خود را کنترل کن و به دنبال همنشین دنیوی نباش؛ چرا که هر لحظه و هر نفس از عمر تو، در واقع جواهری بی‌تکرار و ارزشمند است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • جناس تام: میان «دم» (نفس) و «دم» (سخن/لحظه).

    • تشبیه: «دم عمر» به «گوهر».

    • اشتقاق: میان «دم» و «همدم».

بیت ۱۱: خوشتر از عودت نخواهد بود آخر دم مزن / خود دم عودت گرفتم جان تو هم مجمر است

  • معنی: سرانجام، حالتی خوش‌تر از سوزِ عشق (مانند سوختن عود) نخواهی داشت؛ پس ناله مکن. حتی اگر نفس کشیدن تو را مانند سوختن عود فرض کنیم، جان تو مانند آتش‌دانی است که این سوز را در خود دارد.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تشبیه: تشبیه «جان» به «مجمر» (آتش‌دان).

    • مراعات نظیر: میان «عود»، «سوختن» (در معنای ضمنی) و «مجمر».

بیت ۱۲: تا نگیری ترک دنیا کی رهی از نفس شوم / زانکه دنیا نفس آتشخوار را آبشخور است

  • معنی: تا زمانی که دلبستگی به دنیا را رها نکنی، از شر نفس بدکردار رها نمی‌شوی؛ زیرا این دنیا مانند آبشخوری است که نفسِ آتش‌صفت تو از آن نیرو می‌گیرد.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تضاد: میان «آتشخوار» و «آبشخور».

    • استعاره: «نفس آتشخوار» (اضافه تشبیهی یا استعاره از سرکشی نفس).

بیت ۱۳: آتشی مردانه در آبشخور او زن تمام / ورنه آتش می‌پرستد جانت یعنی کافر است

  • معنی: با شجاعت و همت مردانه، این آبشخور (دنیاطلبی) را به آتش بکش و نابود کن؛ وگرنه جان تو به جای خدا، درگیر خواهش‌های نفسانی (آتش) می‌شود و این به مثابه کفر است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • کنایه: «آتش زدن» کنایه از نابود کردن و رها شدن.

    • تشبیه: تشبیه دلبستگی به نفس به «آتش‌پرستی» (کفر).

بیت ۱۴: از حیات و لعب و لهو این جهان دل خوش مکن / کین حیات بی‌مزه حیات روز محشر است

  • معنی: به زندگی مادی و بازیچه‌های این جهان دلخوش نباش؛ زیرا این زندگی فانی و بی‌ارزش، در برابر حیات ابدی روز قیامت، بسیار ناچیز و بی‌مزه است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تضاد: میان حیات دنیوی و حیات محشر.

    • مراعات نظیر: میان «لعب» و «لهو».

بیت ۱۵: گر دلت آب حیات این جهان جوید بسی / زودتر از دیگران میرد و گر اسکندر است

  • معنی: اگر دل تو به دنبال جاودانگی در این دنیای فانی باشد، بدان که حتی اگر مانند اسکندر پادشاه باشی، مرگ تو را سریع‌تر از دیگران در بر خواهد گرفت.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تلمیح: اشاره به داستان اسکندر و جستجوی او برای یافتن آب حیات.

    • کنایه: «آب حیات جویدن» کنایه از طمع به جاودانگی دنیوی.

بیت ۱۶: گنج معنی داری و کنج تو جای اژدهاست / نقش ایزد داری و نفس تو نقش آذر است

  • معنی: تو در باطن خود گنجینه‌ای از مفاهیم الهی داری، اما خلوتگاه تو (وجودت) اسیر نفس (اژدها) شده است؛ تو نشان الهی داری اما نفس تو مانند آذرِ بت‌تراش، به دنبال بت‌سازی و مادیات است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • استعاره: «اژدها» استعاره از نفس سرکش که پاسبان گنج است.

    • تلمیح: اشاره به «آذر» (پدر یا عموی ابراهیم) که بت‌تراش بود.

    • تضاد: میان «نقش ایزد» و «نقش آذر».

بیت ۱۷: هست نفس شوم تو چون اژدهایی هفت سر / جان تو با اژدهایی هفت‌سر در ششدر است

  • معنی: نفس بدخواه تو مانند اژدهایی است که هفت سر (کنایه از رذایل اخلاقی) دارد و جان تو در نبرد با این اژدها، در بن‌بست و تنگنا گرفتار شده است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تشبیه صریح: نفس به «اژدهای هفت‌سر».

    • کنایه: «در ششدر بودن» کنایه از گرفتار شدن در بن‌بست و ناچاری (اصطلاح نرد).

بیت ۱۸: گر طلسم نفس بگشایی ز معنی برخوری / وانکسی برخورد ازین معنی که بی‌خواب و خور است

  • معنی: اگر بتوانی جادوی نفس را باطل کنی، به حقیقت و معنویت دست می‌یابی؛ و تنها کسی از این حقیقت بهره‌مند می‌شود که اهل ریاضت باشد و از لذات شکم و خواب بگذرد.

  • آرایه‌های ادبی:

    • استعاره: «طلسم نفس» (نفس به جادویی تشبیه شده که مانع رسیدن به گنج است).

    • تضاد: میان «برخوردن» (بهره‌مند شدن) و «بی‌خواب و خور بودن».

بیت ۱۹: شمع چون آتش زد اندر خویش شد بی‌خواب و خور / لاجرم از روشنایی جمع را جان‌پرور است

  • معنی: شمع به این دلیل که وجود خودش را فدای سوختن کرد و از آرامش گذشت، توانست به دیگران روشنی ببخشد و جان‌بخش محافل باشد.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تشخیص (آدم‌نمایی): نسبت دادن «بی‌خواب و خور بودن» به شمع.

    • تمثیل: استفاده از احوال شمع برای تأکید بر لزوم ریاضت و جان‌فشانی.

بیت ۲۰: در نهاد آدمی شهوت چو طشتی آتش است / نفس سگ چون پادشاهی و شیاطین لشکر است

  • معنی: در وجود انسان، میل و شهوت مانند تشت پر از آتش است؛ در این میان، نفسِ پست (سگ‌صفت) مانند پادشاهی حکم می‌راند و وسوسه‌های شیطانی لشکر او هستند.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تشبیه: شهوت به «طشت آتش» و نفس به «سگ».

    • استعاره مکنیه: «شیاطین لشکر است» (تشبیه شیاطین به لشکریان نفس).

بیت ۲۱: همچو موسی این زمان در طشت آتش مانده‌ای / طفل و فرعونیت در پیش و دهان پر اخگر است

  • معنی: تو اکنون مانند کودکیِ حضرت موسی در میان تشت آتش گرفتار شده‌ای؛ در حالی که فرعونِ نفس در مقابل توست و تو از شدت امتحان یا تنگنا، پاره‌های آتش در دهان داری.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تلمیح: اشاره به داستان کودکی حضرت موسی و انتخاب میان آتش و جواهر در حضور فرعون.

    • تشبیه: تشبیه مخاطب به «موسی» در حالت امتحان.

    • استعاره: «فرعونیت» استعاره از کبر و غرور نفسانی.

بیت ۲۲: شیر مردا ساغری خواه از کف ساقی جان / زانکه دریاهای عالم رشح آن یک ساغر است

  • معنی: ای انسان شجاع، پیمانه‌ای از معرفت از دست ساقیِ جان (فیض الهی) طلب کن؛ چرا که تمام دریاهای جهان تنها قطره‌ای از تراوشات آن پیمانه است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • استعاره: «ساقی جان» استعاره از پیر یا فیض الهی.

    • اغراق: تشبیه کل دریاها به «رشحه» (چکه) یک ساغر.

    • مجاز: «ساغر» مجاز از شرابِ معرفت.

بیت ۲۳: گر از آن صد ساغرت بخشند جز تشنه نباش / کانکه او سیراب شد نه رهرو و نه رهبر است

  • معنی: حتی اگر صدها پیمانه از معرفت به تو ببخشند، باز هم تشنه و مشتاق بمان؛ زیرا کسی که گمان کند سیراب شده (به کمال رسیده)، از حرکت باز می‌ماند و دیگر نه سالک است و نه پیشوا.

  • آرایه‌های ادبی:

    • کنایه: «تشنه بودن» کنایه از تداوم طلب و اشتیاق.

    • تضاد: میان «تشنه» و «سیراب».

بیت ۲۴: هفت دریا را نمی‌بینی که از بس تشنگی / خشک‌لب مانده است اگرچه هفت اندامش تر است

  • معنی: آیا نمی‌بینی که حتی هفت دریا با آن همه وسعت، گویا از تشنه‌کامیِ وصال حق، خشک‌لب هستند، هرچند که تمام وجودشان از آب پر شده است؟

  • آرایه‌های ادبی:

    • پارادوکس (متناقض‌نما): تشنه بودن و خشک‌لب بودنِ دریا در عینِ تری.

    • تشخیص: نسبت دادن «لب» و «تشنگی» به دریا.

بیت ۲۵: چند چون طفلان کنی نظارهٔ لعب فلک / همچو مردان صف‌شکن گر جان پاکت صفدر است

  • معنی: تا کی می‌خواهی مانند کودکان به بازیچه‌های روزگار خیره شوی؟ اگر جان تو پاک و دلاور است، مانند مردان جنگجو صفِ تعلقات را بشکن.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تشبیه: تشبیه مخاطب به «طفلان» در صورت دلبستگی به دنیا.

    • جناس: میان «صف‌شکن» و «صفدر».

بیت ۲۶: چرخ زال گوژپشت است و تو مردی بچه طبع / بچه زان مغرور شد کین زال غرق زیور است

  • معنی: روزگار مانند پیرزنی خمیده و فریبکار است و تو مانند کودکی ساده‌دل هستی؛ کودک به این دلیل فریب می‌خورد که این پیرزن خود را با زیورآلات (جلوه‌های دنیا) آراسته است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • استعاره: «زال گوژپشت» استعاره از دنیای فانی و مکار.

    • تضاد: میان «مرد» و «بچه‌طبع».

بیت ۲۷: دانهٔ سیمرغ جو چون رستم و بگذر ز زال / زانکه با این جمله زر این زال نی زال زر است

  • معنی: مانند رستم به دنبال سیمرغ (معنویت عالی) باش و از این پیرزن (دنیا) بگذر؛ زیرا این پیرزنِ پر از طلا، آن «زال زر» (پدر رستم) که یاور حق بود، نیست.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تلمیح: اشاره به داستان‌های شاهنامه (رستم، زال، سیمرغ).

    • ایهام و جناس: واژه «زال زر»؛ هم به معنای زالِ دارای طلا و هم نام پدر رستم.

بیت ۲۸: گر ز سگ طبعی کند با تو به ره گرگ آشتی / آن هم از روباه بازی دان که او شیر نر است

  • معنی: اگر روزگارِ گرگ‌صفت به دلیل خویِ پستی که داری با تو آشتی کرد، گمان نکن که از سر دوستی است؛ بلکه این از مکرِ اوست، چرا که او در شکارگری مانند شیر تواناست.

  • آرایه‌های ادبی:

    • مراعات نظیر: میان نام حیوانات (سگ، گرگ، روباه، شیر).

    • کنایه: «روباه‌بازی» کنایه از مکر و حیله.

بیت ۲۹: گرچه پای گاو دیدی در میان غره مشو / زانکه این گاو از خری بی‌پرچم و بی‌عنبر است

  • معنی: اگر در این میان نشانه‌ای از قدرت یا ثروت (پای گاو) دیدی فریب مخور؛ زیرا این دنیا مانند گاوی است که از نادانی و بی‌آبرویی، هیچ شکوه و بوی خوشی ندارد.

  • آرایه‌های ادبی:

    • مراعات نظیر: میان «گاو» و «خر».

    • کنایه: «غره مشو» به معنای مغرور و فریب‌خورده نشو.

بیت ۳۰: گر دو پیکر از تو جان خواهند تو جان در مباز / زانکه خاک کوی یک جان صد هزاران پیکر است

  • معنی: اگر تمام جهانیان (یا برج جوزا/دوپیکر) از تو بخواهند که جانت را فدای دنیا کنی، نپذیر؛ زیرا ارزش یک جانِ حقیقی و متعالی، از صد هزار کالبد و جسم خاکی برتر است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • ایهام: «دوپیکر» هم به معنای برج جوزا در نجوم و هم به معنای دو شخص.

    • تضاد/تناسب: میان «جان» و «پیکر».

بیت ۳۱: مه چو در خرچنگ آید جامه دوزی فال را / و او ز چنگ خود هزاران ماه را پرده‌در است

  • معنی: وقتی ماه در برج سرطان (خرچنگ) قرار می‌گیرد، تو به فال نیک جامه می‌دوزی؛ در حالی که همین چرخِ خرچنگ‌صفت با چنگال خود، آبروی هزاران ماهرو (انسان زیبا و بزرگ) را دریده و نابود کرده است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تلمیح: اشاره به باورهای نجومی قدیم (قمر در عقرب یا برج‌های دیگر برای فال).

    • استعاره: «خرچنگ» استعاره از برج سرطان و مجازاً کل فلک مکار.

    • جناس: میان «چنگ» و «خرچنگ».

بیت ۳۲: چند بر پنها روی پرهیز کن از شیر چرخ / زانکه جای صید شیران وادی پهناور است

  • معنی: تا کی می‌خواهی در پهنه این دنیا با آسودگی حرکت کنی؟ از شیرِ فلک (برج اسد یا کل روزگار) بترس؛ زیرا این جهان پهناور، در واقع صیدگاه بزرگان و دلیران است که همگی شکار مرگ شده‌اند.

  • آرایه‌های ادبی:

    • استعاره: «شیر چرخ» استعاره از قضا و قدر یا برج اسد.

    • اشتقاق: میان «پنها» و «پهناور».

بیت ۳۳: خوشه چون گندم نمایی جوفروش آید به فعل / کاه برگی ندهدت کو در پی یک جو در است

  • معنی: اگر مانند سنبله (برج خوشه) فریبنده باشی و ظاهر را گندم نشان دهی اما در باطن جوفروش باشی، روزگار حتی برگی کاه به تو نمی‌بخشد؛ زیرا او خود به دنبال گرفتنِ اندک‌سودی از توست.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تلمیح: اشاره به برج سنبله (خوشه).

    • ضرب‌المثل: «گندم‌نمایِ جوفروش» (کنایه از نفاق و دورویی).

    • تضاد: میان «گندم» و «جو».

بیت ۳۴: چون سلیمان را ترازو نیم‌جو فرمان نبرد / نیم‌جو سنجی اگر گویی مرا فرمانبر است

  • معنی: وقتی ترازویِ عدلِ الهی یا مرگ، حتی برای سلیمانِ نبی با آن همه شکوه ذره‌ای (نیم‌جو) استثنا قائل نشد، تو نادانی می‌کنی اگر گمان کنی دنیا فرمانبردار توست.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تلمیح: اشاره به پادشاهی حضرت سلیمان و بی‌اعتباری آن در برابر مرگ.

    • کنایه: «نیم‌جو» کنایه از مقدار بسیار ناچیز.

بیت ۳۵: این ترازو بفکن از دست و به طراری بجه / چون ترازو را همی‌بینی که کژدم در بر است

  • معنی: این ترازویِ مادی‌گرایی و عقلِ معاش را رها کن و با زیرکی از این وضعیت فرار کن؛ زیرا می‌بینی که در کنار این ترازو (برج میزان)، کژدم (برج عقرب) در کمین است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تلمیح: اشاره به ترتیب بروج فلکی (میزان و عقرب).

    • استعاره: «کژدم» استعاره از آسیب‌ها و خطرات دنیا.

بیت ۳۶: چون کمان در شست آورد و تنت چون توز کرد / بس عجب باشد تو را در جعبه گر تیری در است

  • معنی: وقتی روزگار کمانش را برای زدن تو آماده کرد و تنت را از سختیِ رنج مانند پوستِ کمان (توز) کرد، تعجب مکن اگر تیرِ مرگ در تیردانِ او برای تو آماده باشد.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تشبیه: تشبیه تن به «توز» (پوستی که بر کمان می‌کشیدند) در خمیدگی یا سختی.

    • استعاره مکنیه: چرخ کماندار.

بیت ۳۷: همچو بز از ریش خویشت شرم ناید کین فلک / بز گرفتت روز و شب وز بهر تو بازی گر است

  • معنی: آیا از ظاهرِ فریبنده خود (مانند ریشِ بز که نشانه کاذبِ وقار است) خجالت نمی‌کشی؟ در حالی که این روزگار تو را بازیچه قرار داده و با تو مانند بزِ بازیِ معرکه‌گیران رفتار می‌کند.

  • آرایه‌های ادبی:

    • جناس: میان «بز» (حیوان) و «بز گرفتن» (مغلوب کردن/رسوا کردن).

    • تشبیه: تشبیه رفتار فلک به «بازی‌گر» (معرکه‌گیر).

بیت ۳۸: دلو اگر دادت رسن تو گرد عالم در مگیر / زانکه آخر این رسن را هم گذر بر چنبر است

  • معنی: اگر برج دلو (یا روزگار) به تو طنابی داد، به آن دل مبند و دورِ دنیا نچرخ؛ زیرا سرانجامِ این طناب، رسیدن به چنبره و به دام افتادن (یا حلقه چاه مرگ) است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تلمیح: اشاره به برج دلو.

    • استعاره: «رسن» استعاره از اسباب دنیوی و طول عمر.

بیت ۳۹: چند بینی ماهیان در طشت چرخ از بهر آنک / چشمت اصغر گشت و ماهی نیست، چوب احمر است

  • معنی: تا کی ستارگان را (مانند برج حوت/ماهی) در تشت آسمان تماشا می‌کنی؟ دید تو ضعیف شده است؛ این‌ها حقیقت ندارند بلکه مانند چوب‌های سرخ‌شده در آتش، فقط ظاهرشان فریبنده است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تلمیح: اشاره به برج حوت (ماهی).

    • تضاد: میان «ماهی» (نماد حیات/آب) و «چوب احمر» (نماد آتش/بی‌حاصلی).

بیت ۴۰: نی خطا گفتم نه اختر نی فلک بر هیچ نیست / از فلک دور است و از اختر بسی این برتر است

  • معنی: خیر، اشتباه کردم؛ حقیقتِ امر اصلاً به ستاره و آسمان وابسته نیست. مقامِ والایِ انسانی و حقیقتِ معنا، بسیار فراتر و دورتر از این بازی‌هایِ افلاک و ستارگان است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تکرار: واژگان «اختر» و «فلک».

    • صنعت رجوع: شاعر از سخن قبلی خود برمی‌گردد تا حقیقتی والاتر را بیان کند.

بیت ۴۱: کار آنجا می‌رود کانجا فلک گم می‌شود / چون فلک گم می‌شود آنجا چه جای اختر است

  • معنی: حقیقتِ غایی و کارِ اصلی در ساحتِ قرب الهی رخ می‌دهد؛ جایی که کل آسمان در برابر عظمتش ناپدید می‌شود. وقتی خودِ آسمان محو گردد، دیگر ستارگان هیچ ارزش و جایگاهی ندارند.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تضاد/سلب: میان هستیِ مجازی «فلک» و نیستیِ آن در پیشگاهِ حقیقت.

    • استفهام انکاری: «چه جای اختر است؟» (یعنی هیچ جایگاهی ندارد).

بیت ۴۲: تن درین طاس نگون مانند موری عاجز است / دل درین دام بلا مانند مرغی بی‌پر است

  • معنی: جسم انسان در این دنیایِ وارونه (آسمانِ کاسه‌مانند) مانند مورچه‌ای ناتوان گرفتار است و روح و دل او در این دامِ پر از بلا، مانند پرنده‌ای است که پر و بال پرواز ندارد.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تشبیه صریح: تن به «مور» و دل به «مرغ بی‌پر».

    • استعاره: «طاس نگون» استعاره از آسمان؛ «دام بلا» استعاره از دنیا.

بیت ۴۳: خالقا عطار را بویی فرست از بهر آنک / هر که عطار است بوی عطر در وی مضمر است

  • معنی: ای پروردگار، به عطار (شاعر) بویی از معرفت و عنایت خود برسان؛ زیرا هر کس که پیشه‌اش عطاری است، باید بوی خوش در ذات او نهفته باشد.

  • آرایه‌های ادبی:

    • ایهام: واژه «عطار» (هم نام شاعر و هم به معنای عطر‌فروش).

    • اشتقاق: میان «عطار»، «عطر» و «مضمر».

بیت ۴۴: زان شدم عطار کز کوی تو بویی برده‌ام / لیک جانم منتظر در بند بویی دیگر است

  • معنی: اگر من به این مقام و نام (عطاریِ معنوی) رسیدم، به خاطر بویی از معرفت است که از کوی تو یافته‌ام؛ اما روح من هنوز سیراب نشده و در آرزوی یافتنِ بویِ وصالِ بالاتری است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • کنایه: «بوی بردن» کنایه از آگاهی یافتن و بهره‌مند شدن.

    • تضاد: میان یافتنِ بو و انتظار برای بویی دیگر.

بیت ۴۵: چارهٔ جانم بکن زیرا که جان بس واله است / در دل مستم نگر زیرا که دل بس مضطر است

  • معنی: ای خدا، برای جان من تدبیری کن زیرا که بسیار سرگردان و شیفته است؛ و به دلِ شوریده من توجه فرما چرا که به شدت در تنگنا و اضطرار قرار دارد.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تضاد و تناسب: میان «واله» (سرگردان عشق) و «مضطر» (ناچار).

    • مراعات نظیر: میان «جان» و «دل».

بیت ۴۶: من کفی خاکم اگر در دوزخم خواهی فکند / بود و نابودم به دوزخ یک کفی خاکستر است

  • معنی: من تنها مشتی خاک ناچیزم؛ اگر مرا به جهنم بیندازی، سوختن من تفاوتی در هستی ایجاد نمی‌کند و تمام وجودم تنها مشتی خاکستر خواهد شد.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تشبیه: تشبیه انسان به «کفی خاک».

    • تضاد: میان «بود» و «نابود».

    • اشتقاق: میان «خاک» و «خاکستر».

بیت ۴۷: پادشاها هرچه خواهی کن کیم من خویش را / کانچه آید بندگان را از تو آن لایق‌تر است

  • معنی: ای پادشاهِ حقیقی، هر چه اراده کنی همان را انجام بده؛ من در برابر تو کسی نیستم و هر آنچه از جانب تو برای بندگان رقم بخورد، شایسته‌ترین تقدیر است.

  • آرایه‌های ادبی:

    • تضاد: میان «پادشا» (خالق) و «بنده» (مخلوق).

    • کنایه: «کیم من خویش را» کنایه از نفیِ خود و تسلیمِ محض بودن.


۳) مضامین و درون‌مایه‌های اصلی

  • بی‌اعتباری و فریبندگی دنیا: تشبیه جهان به نمایش و بازیچه‌ای گذرا.

  • یاد مرگ (ذکر الموت): تأکید بر حضور حتمی مرگ به عنوان پایان‌دهنده لذات.

  • ترک تعلقات مادی: دعوت به نپرداختن به سیم و زر و زیبارویان فانی.

  • ارزش وقت: تأکید بر غنیمت شمردن لحظات عمر به مثابه گوهرهای گرانبها.

  • برابری در پیشگاه مرگ: فروریختن جاه و جلال پادشاهان (مانند سنجر) در خاک.

قسمت نظرات برای این شعر غیر فعال است.
هدیه دادن شعر «چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور است»

یکی از دوستان خود را برای خواندن این شعر زیبا دعوت کنید.

شما هنوز کسی را دنبال نکرده‌اید یا دنبال‌کننده‌ای ندارید.

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید