معنی واژه جام
8 بازدید
[ جام م ] (ع ص) نعت فاعلی از جمّ: فرس جام؛ اسب گشنی نکرده. || اسب سواری کرده نشده و تازه نفس. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || زیاده و تمام نشدنی و فراوان. (ناظم الاطباء).(اِ) پیالهٔ آبخوری. (برهان). پیاله از سیم و آبگینه و جز آن. (منتهی الارب). پیالهٔ شرابخوری. کاسه ای که ته آن دوره نداشته باشد. (ناظم الاطباء). ظرفی است که از برای نوشیدن از آن ترتیب یافته و مردمان قدیم شاخ را برای شرب استعمال مینمودند لکن عبرانیان از قدیم به استعمال جام و پیاله عادت داشتند و جامها و پیاله ها را با نقش زینت قرین می ساختند و آنها را از مس و نقره و طلا می ساختند. (قاموس کتاب مقدس). پیاله. گیلاس. پیالهٔ شرابخوری. (ناظم الاطباء). قدح. ساغر. ساتگین. ساتگن. ایاغ. کأس. پنگان. بنگان. بالغ. شانگنی. ساتگی. فنجان. پیغاره. سه گانه. پیمانه. سغدیانه. سروْ. سروه. کلاحو. کمانه. گنبد. جامه. صواع. میدان. بُلوتَک. چمان. چمانه. روسی. سایگی. طاس. منغر. منغوک : گر هست باشگونه مرا جام ای بزرگ بنهاده ام دعای ترا بنده وار پیش.رودکی. بر هبک نهاد جام باده وآنگاه ز هبک نوش کردش.رودکی. موز مکی اگر چه دارد نام نکنندش چو شکر اندر جام.طیان. بیارای خوان و بپیمای جام ز تیمار گیتی مبر هیچ نام.فردوسی. بیامد پریچهرهٔ میگسار یکی جام می بر کف شهریار.فردوسی. و جامهای ... زرین و سیمین و ارزیزین. (التفهیم). جامی زرین از هزار مثقال پر مروارید. (تاریخ بیهقی ص ۲۹۶). دل عاشق به پیغامی بسازد خمار آلوده با جامی بسازد.باباطاهر. در بزمگاه مالک ساقی زمانه اند این ابلهان که در طلب جام کوثرند. ناصرخسرو. ز پایت اسب کنی چونت راه باید رفت بکام تشنه، کف دست جام باید کرد. ناصرخسرو. بیاور آنکه گواهی دهد زجام که من چهار گوهرم اندر چهار جای مدام. ابوالعلاء ششتری. تهی نکرده بدم جام می هنوز از می که کرده بودم از خون دیده مالامال.زینتی. که کم داشت جامی بگاه خمار به دور تو گوید به ساقی خُم آر. ؟ (از شرفنامهٔ منیری). بده جام فرعونیم کز تزهد چو فرعونیان ز اژدها میگریزم.خاقانی. شادی به روی آنکه به روی تو جام می از دست غم ستاند و بر یاد غم دهد.خاقانی. بیاد حضرت تو یوسفان مصر سخن مدام جام معانی کشند تا بغداد.خاقانی. ندیدند آنچه تو دیدی ز ایام سکندر ز آینه جمشید از جام. نظامی (خسرو و شیرین ص ۲۳). نظامی جام وصل آنگه کنی نوش که بر یادش کنی خود را فراموش.نظامی. گر از می شدم هرگز آلوده جام حلال خدا هست بر من حرام.نظامی. چو در آب جام جهانتاب دید زیک شربتش خلق سیراب دید.نظامی. جام می یافتی زدست مده تو خودت نوش کن به مست مده.اوحدی. ما شیخ و زاهد کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه.حافظ. جام می و خون دل هر یک به کسی دادند. حافظ. گل جام از نم صد ابر سیرآب است پنداری ز تاب روی می در خانه مهتاب است پنداری. میرزا رضا (از آنندراج). ز دریا کشانم به این تنگ ظرفی فرو رفته خمها به گرداب جامم.ظهوری. دو شب از ماه نو سالی به عید امید میباشد هلال جام هر جاهست سی شب عید میباشد. صائب. شد تنگ ز کم ظرفی ما مشرب جام مشکل که دگر سیر کند کوکب جام.کلیم. خبر بده ز خروج الشعاع مطرب را که ماه جام برآمد ز بادهٔ شفقی. شفیع اثر (از آنندراج). || مجازاً شراب : فلک جام مروت در گلوی خم نمیریزد شود گر سرنگون این بحر پر خون نم نمیریزد. جلال اسیر (از بهار عجم). || آئینه ای باشد از شیشه که روی در آن نماید و گاهی در دیوارها نصب کنند. (برهان) (ناظم الاطباء). || شیشه های الوان که در پنجره های خانه و حمام بکار برند. (از برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شیشه هائی که در سقف حمام گذارند. (ناظم الاطباء). آبگینه. هرگونه آئینه. شیشه : زانکه در بارگاه بی بندی نبود جان و جام پیوندی.سنائی. موسی از این جام تهی دید دست شیشه بکه پایهٔ ارنی شکست.نظامی. نی درش معمور و نی سقف و نه بام نه در آن بهر ضیائی هیچ جام.مولوی. همچو ابلیسی که گفت اغویتنی تو شکستی جام و ما را میزنی.مولوی. از جامی همان روشنی مینماید که از جام دیگر. (بهاء الدین ولد). در هر جامی صنعتی کرده است. (بهاء الدین ولد). تنک مپوش که اندامهای سیمینت درون جامه پدید است چون گلاب از جام. سعدی. بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند کز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد.سعدی. طاقتم نیست زهر بیخبری سنگ ملامت که تو در سینهٔ سعدی چو چراغ از پس جامی. سعدی. خانه تاریک و وقت بیگاه است ره بگردان که جام در راه است.اوحدی . ای که رویت به قربت شاهست چه روی کآبگینه در راهست. میروی نرمتر بنه گامت تا مبادا که بشکنی جامت.اوحدی. شب روم بر بام آن مه چشم بر روزن نهم جام بردارم بجایش دیدهٔ روشن نهم. ذهنی تبریزی (از آنندراج). || نام طاسی از مفرغ که مهره در آن تعبیه کرده بودند که در سر ساعت افتاده و آوازی از طاس برمی آمده است : بزد مهره در جام بر پشت پیل وزو بر شد آواز برچند میل.فردوسی. چو بر تخت پیل آن شه نامور زدی مهره در جام و بستی کمر.فردوسی. || دومین حلقهٔ گل که مرکب از قطعاتی بنام گلبرگ است. (گیاه شناسی گل گلاب ص ۱۷۷). در اصطلاح گیاه شناسی هریک از حلقه های گل را نامی است و حلقهٔ دوم هرگل را جام نامند.(اِ) شانه و آن چیزی است که بدان خرمن باد دهند.(اِ) به اصطلاح کاسه گران هفت تا را گویند از عالم تقوز که در ترکی نه تاست و در هندی کوری بیست تا: برسم کاسه گرم باده میدهد ساقی که پیش همت او چند کاسه یک جام است. اثیر (از آنندراج).(اِ) نام مقامی. (شرفنامهٔ منیری). نزد صوفیه احوال را گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون).صلی الله علیه و آله و سلم لقب حکام ولایت سند. (آنندراج).(اِخ) دهی است از دهستان علا بخش مرکزی شهرستان سمنان واقع در ۵۱ هزارگزی شمال خاوری سمنان و ۶ هزارگزی جنوب شوسهٔ سمنان به دامغان. محلی است کوهستانی و معتدل و ۷۰۰ تن سکنه دارد. آب آن از چاه و قنات مخروبه و محصول آنجا غلات، سیب زمینی، یونجه و انگور میباشد. شغل مردان زراعت در مزارع آب فوری، شور. کلاته قاسم آباد، پریا، باران آباد، ویراب، سرکهریز، و کتیرازنی در ارتفاعات شمالی شهرستان و گله داری است. در حدود آبادی معدن زغال سنگ وجود دارد. صنایع دستی زنان کرباس بافی است. از راه شوسهٔ طریق آب فوری اتومبیل به آبادی میرود. زیرهٔ سیاه در ارتفاعات آن بدست می آید. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).(اِخ) تربت جام... نام یکی از بخشهای هفت گانهٔ شهرستان مشهد که محدود است از طرف خاور به رودخانهٔ هریرود که مرز ایران و افغانستان راتشکیل میدهد و از باختر به بخش طیبات و فریمان، از شمال به بخش جنت آباد و فریمان و از جنوب به مرز ایران و افغانستان و دهستان یوسف آباد از بخش طیبات. تربت جام در یک دهلیز بین کوههای شاه نشین و گجرود و کوه بیزک واقع شده و هوای آن گرم و در نزدیکی پل جام و قلعه حمام، هوای آن سوزان و غیرقابل تحمل است. از طرفی به خواف باختر اتصال داشته و بادهای موسمی جریان یافته و تولید گردوغبار میکند و به همین جهت ۹۵ درصد اهالی مبتلا به تراخم هستند. این بخش از رودخانه، چشمه سار و قنوات مشروب میشود آب مشروبی شهر از دو رشتهٔ قنات که از شمال باختری به طرف جنوب جریان دارد تأمین و در سالهای خشک سالی آب بقدری کم است که در ۱۵ روز یک دفعه به شهر آب داده میشود. ارتفاعات این محل به این صورت است: بین بخش تربت جام و جنت آباد رشته ارتفاعاتی است که از شمال باختری به طرف جنوب خاوری امتداد یافته و قلهٔ آن که معروف به کوه شاه نشین است ۲۰۸۰ گز ارتفاع دارد. عرض این کوه ۴۸ هزار گز و دارای دره های متعددی است که به هم اتصال داشته و قابل عبور میباشد. کوه بیزک که دنبالهٔ کوههای بینالود میباشد در باختر تربت جام واقع شده و جلگهٔ باختر را از جلگهٔ جام جدا میکند و قرائی که در دامنهٔ این کوه قرار گرفته اند دارای هوای سالم و آب شیرین و گوارا میباشند. رودخانهٔ جام رود که در شمال بند فریمان و بالاجام میان جام سرچشمه گرفته، پس از مشروب کردن جلگهٔ جام از شمال خاوری جام عبور کرده در نزدیکی پل جام رود (دوآب) به هریرود متصل میگردد. آب این رود در قسمت بالاجام فقط ماه اول سال جریان دارد لیکن در قسمت پائین جام همیشه آب در جریان است. هریرود که مرز ایران و افغانستان و شوروی را تشکیل میدهد از خاور این بخش جریان دارد. بخش تربت جام، از سه دهستان بنام بالاجام، میان جام، پائین جام که جمعاً دارای ۱۵۴ آبادی بزرگ و کوچک است تشکیل می یابد. در حدود ۶۲۳۳۵ تن جمعیت دارد. طوایفی که در حدود این بخش سکنی دارند عبارتند از: طائفهٔ کودانی، کریم دادی، طاهری، قوری، مخته باز، باطوری، سنگچولی، ترکمن، بربری، مریدار، خلیلی، علی خوجه، قلعه گاهی، میش مست، محمد درویش، پریز، قرائی، سیستانی بلوچ زوری، کرد، یعقوب خانی، عرب، شیخی. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹ ص ۸۴ -۸۵). مؤلف نزهة القلوب ذیل کلمهٔ جام آرد: جام از اقلیم چهارم است، طولش از جزایر خالدات صد «هـ» (۹۴ درجه و ۵ دقیقه) و عرض از خط استوا «لدن» (۳۴ درجه و ۵۰ دقیقه)، شهری وسط است و قریب دویست پاره دیه از توابع آنجاست. باغستان بسیار و میوه بیشمار دارد و آب شهر و ولایت مجموع از قنوات است و از مزار اکابر تربت زنده پیل احمدجام آنجا است و خواجه علاءالدین محمد بر آنجا گنبدی عالی ساخته و دیگر مزارات متبرکه در آنجا بسیار است. (از نزهة القلوب ج ۳ ص ۱۵۴). و رجوع به مرآت البلدان ج ۴ صص ۸۵ -۸۶ شود. جام دارای قلاع متعدد و معروفی است و همچنین قصبات و قرای بسیاری دارد و برای اطلاع بدانها رجوع به مرآت البلدان ج ۴ ص ۸۶ ببعد شود. این ناحیه سرگذشت و تاریخ مفصلی دارد که در مرآت البلدان ذکر شده است. رجوع به مرآت البلدان ج ۴ ص ۸۹ ببعد شود. در عهد صفویه حاکم جام یکهزارو ششصد و هشتاد و دو تومان و چهارصد و شصت و شش دینار مداخل و پانصد نفر ملازم داشته است. (تذکرة الملوک چ ۲ ص ۷۹). چنانکه ذکر شد فرهنگ جغرافیایی ایران «جام» را ذیل تربت جام آورده است و تربت جام همان جام است. رجوع به تربت جام شود.(اِخ) معرفة، نام ولایتی است از اعمال نیشابور. (منتهی الارب). شهر کوچک و مرکز بخش تربت جام از شهرستان مشهد است که در ۱۴۴ هزارگزی مشهد و ۶۶ هزارگزی مرز ایران و افغانستان سر راه شوسهٔ عمومی مشهد و هرات واقع است. موقع طبیعی: محلی است جلگه ای و گرمسیر و ۶۰۵ تن سکنه دارد آب آن از رودخانهٔ جام و قنوات تأمین میشود. محصول عمدهٔ آن غلات، بنشن، زیره و انواع میوه جات است. شغل اهالی کسب و زراعت و تجارت و در حدود ۱۲۰ باب مغازهٔ مختلفه دارد. دارای دو خیابان است که همدیگر را در فلکه قطع میکنند. از ادارت دولتی تیپ نظامی، بخشداری، ثبت املاک، پست و تلگراف، کشاورزی، آمار، ثبت، دارائی، بهداری، فرهنگ، ژاندارمری، شهربانی، بانک ملی را دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹ ص ۸۵). شهری است به نیشابور و اصل آن زام است و عوام جام گویند.(اِخ) نام پسر نوح علیه السلام که بعد طوفان زنده بود. (شرفنامهٔ منیری). ظاهراً مصحف حام است. رجوع به حام شود.