معنی بها

معنی بها

12 بازدید
[ بَ ] (اِ) قیمت هر چیز. (برهان). قیمت و ارزش. (از آنندراج). قیمت هر چیزی. (انجمن آرا). قیمت. ارزش. ارز. نرخ. (فرهنگ فارسی معین). ثمن. (ترجمان القرآن). ارز. ارج. قیمت. قدر. آمرغ. آخش. (یادداشت بخط مؤلف): چو یاقوت باید سخن بی زیان سبک سنگ لیکن بهایش گران.ابوشکور. دانشا چون دریغم آیی از آنک بی بهایی ولیکن از تو بهاست.شهید بلخی. بعهد دولت سامانیان و بلعمیان چنین نبود جهان با بها و سامان بود.کسایی. سواری بیامد خرید آن جوال ندادش بها و بپیچید یال.فردوسی. که از بد کند جان و تن را رها بداند که کژی نیارد بها.فردوسی. ز دینار و از گوهر پربها نبودی درم را در آنجا بها.فردوسی. چون روز شد، خداوندم بارها برنهاد و میخ طلب کرد و نیافت. مرا سبکتکین بسیار بزد بتازیانه و سوگند گران خورد که به هر بها که ترا بخواهند خرید، بفروشم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۹۹). تو از مشک بویش نگه کن نه رنگ که دُر گرچه کوچک، بها بین نه سنگ. اسدی. چو دیدی که گیتی ندارد بها از او بس بود خورد و پوشش گیا.اسدی. به جوانی که بدادت چو طمع کرد بجانت گرچه خوب است جوانیت گران است بهاش. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۲۲۰). مردم بشهر خویش ندارد بسی خطر گوهر بکان خویش نیارد بسی بها.معزی. گوهر بود کش آب زیادت کند ثمن گوهر بود که آتش افزون کند بها. مسعودسعد. بدی فروشد و نیکی بها ستاند و من بدین تجارت از او شادمان و خندانم. سوزنی. بدان طمع که رسانی بها و دستارم شریف وعده که فرموده ای دوم بار است. خاقانی. جامه هم رها کردم تا بها بازرساند... (سندبادنامه ص ۲۴۴). گفت در این ره که میانجی قضاست پای سگی را سر شیری بهاست.نظامی. چو نقدی را دو کس باشد خریدار بهای نقد بیش آید پدیدار.نظامی. بهای سر خویشتن میخورد نه انصاف باشد که سختی برد.سعدی. اگر چند از آهو بود پشک و مشک ولی پشک چون مشک نارد بها.ابن یمین. قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت باده و گل از بهای خرقه می باید خرید. حافظ. ترکیبات: آب بها. ارزان بها. بی بها. پیش بها. پس بها. بدبها. پوربها. بابها. خلعت بها. خون بها. حلوابها. تعین بها. سربها. شیربها. کم بها. گردن بها. گرمابه بها. نعل بها. نیمه بها. نیم بها. هم بها. || فر و شکوه. جلال و عظمت : چون قصد به ری کرد و به قزوین و به ساوه شد بوی و بها از همه بویی و بهایی. منوچهری. باشرف ملکت را سیرت خوب تو کند بابها دولت را فر و بهای تو کند.منوچهری. چون رسول بهرام را بدید با آن قد و قامت و بها و ارج دانست که... (فارسنامه ابن البلخی ص ۷۶). گفت رگهای منند آن کوهها مثل من نبوند در فر و بها.مولوی.
[ بِ ] (صوت) بمعنی خوشا. نیکا. این کلمه مرکب است از به +الف اکثرت یا اشباع. و در مقام تحسین گفته شود: خوشا ملکا که ملک زندگانیست بها روزا که آن روز جوانیست.نظامی.
[ بَ ] (از ع، اِ) خوبی و زیبایی. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا). به این معنی، عربی است. بهاء. (حاشیهٔ برهان چ معین). خوبی و زیبایی. (ناظم الاطباء). رجوع به بهاء شود. || زینت و آرایش. (ناظم الاطباء). رجوع به بهاء شود.

کلمات هم‌قافیه با «بها»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ها» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید