معنی منتها

معنی منتها

7 بازدید
[ مُ تَ ] (ع ص، اِ) چیزی به پایان رسیده. (آنندراج). || آخر. آخرین. پایان. حد و نهایت. انجام و عاقبت. (از ناظم الاطباء). انجام. فرجام. کران. کرانه. بن. تک. ته. سر. انتها. غایت. مقابل مبتدا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): فضل ترا همی نبود منتها پدید آن را که از شماره برون شد چه منتهاست. فرخی. گویند عالمی است خوش و خرم بی حد و منتهاست در او نعما.ناصرخسرو. اکنون که من یکی شدم از بندگان تو صدر دو کون قدر مرا نیست منتها. عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۵۸۵). هست با هر منتها و غایت هر دولتی دولت شاه جهان بی غایت و نامنتهاست. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۹۳). احوال تو، چو رسم تو، بی نقص و غایت است اقبال تو، چو عقل تو، بی حد و منتها. امیرمعزی (ایضاً ص ۲۶). پس بگفتش ای محمد منت از ما دار از آنک نیست دارالملک منتهای ما را منتها. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۱۲). علم و اصل و عدل و تقوی باید اندر شغل حکم ورنه شوخی را به عالم نیست حد و منتها. سنائی (ایضاً ص ۴). خیز که استاده اند راهروان ازل بر سر راهی که نیست تا ابدش منتها. خاقانی. گفتی پی محمد یحیی به ماتمند از قبهٔ ثوابت تا منتهای خاک.خاقانی. بنوشته هفت چرخ و رسیده به مستقیم بگذشته از مسافت و رفته به منتها. خاقانی. تا اینجا که منتهای ثری است هر ذرهٔ آینهٔ توحید وی گردد... (تذکرةالاولیاء عطار چ کتابخانه مرکزی ج ص ۲۳۳). نیست شرح این سخن را منتها پاره ای گفتم بدان زآن پاره ها.مولوی. هست معشوق آنکه او یک تو بود مبتدا و منتهایت او بود. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۱۵۹). شاهباز همتش بر لامکان سازد مکان تا نپنداری که او را شاخ سدره منتهاست. ابن یمین. معنی یکی است در نظر عقل دوربین از راه صورت ارچه که بی حد و منتهاست. ابن یمین. رجوع به منتهی شود. - از مبدأ تا منتها؛ از اول تا آخر و از آغاز تا انجام. (ناظم الاطباء). - به منتها رسیدن؛ به پایان رسیدن. سپری شدن : چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل همه خلق را خبر شد غم دل که می نهفتم. سعدی. - به منتهای چیزی رسیدن؛ به انجام چیزی رسیدن. (ناظم الاطباء). به پایان آن رسیدن. - بی منتها؛ بی نهایت. بی پایان. بی حد. بسیار: مالی سخت بی منتها و عظیم بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۰). حکم او بی علت است و صنع او بی آلت است ذات او بی آفت است و ملک او بی منتهاست. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۱۲۴). دانم از اهل سخن هرکه این فصاحت بشنود هم بسوزد مغز و هم سودا پزد بی منتها. خاقانی. رجوع به بی منتها شود. - تا منتها. تا آخرین درجه : بر جمال دوست چندان می کشیم از جام جان کز تف او عقل را تا منتها حیران کنم. عطار (دیوان چ تقی تفضلی ص ۵۰۸). - منتها درجه؛ آخرین درجه. (ناظم الاطباء). - منتهای مقصود و مراد؛ نهایت مقصود و مراد و آخرین مقصود و مراد. (ناظم الاطباء). کمال مطلوب : الهی آن یوسف معالی... را که با ما از در مؤاخات درآمده است به منتهای مقصود رسان. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۳۳). رسید خسرو عادل به طالع مسعود به منتهای مراد و به غایت مقصود.ابن یمین. - منتهای هر چیزی؛ نهایت و پایان آن چیز و جایی که آن چیز به انجام رسیده و تمام می گردد: از ابتدای آفرینش تا منتهای عالم به یک نفخهٔ اسرافیل همه در بسیط قیامت حاضر کند. (کشف الاسرار ج ۲ ص ۵۲۷). منتهای وصفت ار معقول گشتی پیش او آن غلو کردی خرد کز سحر بگذشتی بیان. عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۴۷۱). آنکه او را به فضل همتا نیست منتهای سخاش پیدا نیست. عثمان مختاری (ایضاً ص ۵۶۲). در این ممر به اقصای غایت و منتهای نهایت برسد. (چهارمقالهٔ نظامی عروضی ص ۲۱). خرس گفت... بقای خداوند منتهای اعمار باد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۱۸). معلوم است که فرزند از مبدأ ولادت تا منتهای عمر جز سبب رنج خاطر مادر و پدر نیست. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۶۴). هرچه مشتهای طبع و منتهای آرزو بود از الوان اباها بساختند. (مرزبان نامه ایضاً ص ۲۷۷). طایفه ای بسیار آنند که از منتهای مغرب و عراقین... بر سبیل تجارت و سیاحت طوفی کرده اند... (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۹). آنچه در منتهای مشرق می بندند در خانه های ایشان می گشایند. (جهانگشای جوینی ایضاً ص ۱۵). در منتهای مغرب و مبتدای مشرق اگر نفعی و سودی نشان دادندی... (جهانگشای جوینی ایضاً ص ۵۸). منتهای دستها دست خداست بحر بی شک منتهای جویهاست.مولوی. منتهای اختیار آن است خود کاختیارش گردد اینجا مفتقد. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۲۲۲). منتهای کمال نقصان است گل بریزد به وقت سیرابی.سعدی. بخت نیکت به منتهای امید برساناد و چشم بد مرساد.سعدی. بصر منتهای کمالش نیافت. سعدی (بوستان). مبتدای نظر در وی به منتهای بصر رسید و جمال و جلال باقی بر او متجلی شد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۹۸). از اینجا معلوم شود که وصول به منتهای بطون کلام الهی و حدیث نبوی مقدور کسی نباشد. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۴۳۲). نه هرکه قریب شد به منتهای درجات قرب رسید و نه هرکه آن درجه یافت بر او مستدام و باقی ماند. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۴۱۲). منتهای اوج او را کس نداند تا کجاست این قدر دانند کز ایوان کیوان برتر است. ابن یمین. - نامنتها؛ بی منتها. بی پایان. بی نهایت. بی حد. بیکران : هست با هر منتها و غایت هر دولتی دولت شاه جهان بی غایت و نامنتهاست. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۹۳). || درجه. مرتبه. رتبت. اندازه : بسی سرخ یاقوت بد، کش بها ندانست کس پایه و منتها.فردوسی. || بهترین نوع. عالیترین قسم : این روغن منتهای روغن است. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمالزاده). || همه و همگی و سراسر. (ناظم الاطباء). || (حرف ربط) در تداول، گاهی در مقام استثنا یا استدراک به کار رود. لیکن. اما: همه نگاه می کنند منتها بعضیها حقایق را می بینند. - منتهای مراتب؛ تکیه کلام است و در نتیجه گرفتن یا استثنا کردن به کار می رود: من همیشه در موقع سفر لوازم کافی برمی داشتم، منتهای مراتب این بار چون قرار بود وارد خانهٔ کسی بشویم غفلت کردم. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمالزاده). || (ق) جخد. بزور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

کلمات هم‌قافیه با «منتها»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ها» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید