معنی منبسط

معنی واژه منبسط

11 بازدید
[ مُمْ بَ سِ ] (ع ص) گشاده شونده و گسترده شونده. (غیاث) (آنندراج). گسترده. پهناور. پهن و ممتد و دراز. (از ناظم الاطباء): ز انعام تو منبسط شد زمین در ایام تو مندرس شد فنا. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۳۲). ساحتش منبسط، هواش درست تلهٔ صدهزار عاشق سست. سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص ۲۰۹). - منبسط کردن؛ گستردن. گسترش دادن : قرص آفتاب اعلام انوار بر عالم منبسط کردی. (مجالس سعدی). || غیرمرکب. بسیط. بدون صورت. عاری از صورت : روحهای منبسط را تن کند هر تنی را باز آبستن کند.مولوی. منبسط بودیم و یک گوهر همه بی سر و بی پا بدیم آن سر همه.مولوی. || گسترده. منشعب. کشیده : ز قعر محیط قدم منبسط بین به وادی امکان هزاران جداول.جامی. || مجازاً به معنی مسرور و خوشحال و انبساطآرنده آید. (غیاث) (آنندراج). دارای انبساط و گشاده رویی. (ناظم الاطباء). - منبسط گردیدن؛ انبساط خاطر پیدا کردن. خوشحال شدن : پس نه از فقد محبوبی اندوهگین شود... و نه به ظفر بر مرادی اهتزاز کند و نه به ادراک ملایمی منبسط گردد. (اخلاق ناصری).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید