معنی ملا
40 بازدید
[ مَ ] (از ع، ص) پر: خانه تهی ز چیز و ملا از خورندگان آبی به ریق می خورد از ناودان برف. کمال الدین اسماعیل. - ملا شدن؛ پر شدن : دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم ز ایشان به قول و فعل ازیرا جدا شدم. ناصرخسرو. روحانیان مثلث عطری بساختند وز عطرها مسدس عالم شده ملا.خاقانی. یک هفته ریخت چندان خون سباع کز خون هفتم زمین ملا شد بگرفت زآن ملالش. خاقانی. - ملا کردن؛ پر کردن : قدحها ملا کن به من ده که من خود ز قوت آبشان برملا می گریزم. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۲۸۹). || (اِ) پری. ملأ. مقابل خلا (خلأ): چاره نیست که بیرون عالم خلا بود یا ملا بود. (دانشنامه ص ۱۱۹). چو آنجا رسیدی سخن بسته شد ندانم برون زین خلا یا ملاست.ناصرخسرو. وگر گویی ملا باشد روا نبود که جسمی را نهایت نبود و غایت به سان جوهر اعلا. ناصرخسرو. و رجوع به ملأ شود. || آشکارا. (غیاث) (ناظم الاطباء): نه همی فرصتیت باید جست گر خلا باشد ار ملا باشد.مسعودسعد. تا که باشد عارف اندر سال و ماه و روز و شب شاکر افضال تو اندر خلا و اندر ملا. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۱۷). در خلا و ملا و سرا و ضرا ملازم درگاه جهان پناه بود. (تاریخ غازان، ص ۵۶). - برملا؛ فاش. علی رؤس الاشهاد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آشکارا. علنی : بوعبداللََّه پارسی برملا گفت خواجهٔ بزرگ می گوید هرچند خداوند سلطان فرموده بود تا... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۶۰). یک روز برملا خواجگان علی و عبدالرزاق پسران خواجه احمد حسن را سخنی چند سرد گفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۲). هم در این مجلس فرمود به نام سلطان منشور نبشتن ملکتهای موروث و مکتسب و آنچه به تازگی گیرد و برملا بخواند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۷۷). روز دیگر محمود به مظالم نشست و خیانت قاضی برملا بگفت. (سیاست نامه). گر روز من ثنا کنمش برملا به نظم در شب همی به نثر دعا برملا کنم. مسعودسعد. تا مجمعی سازند و آن را برملا بخوانند. (کلیله و دمنه). اندر این عالم غریبی زآن همی گردی ملول تا «ارحنا یا بلالت» گفت باید برملا.سنائی. واینک بنات فکرم مانده هنوز بکر از کس نهفته نیست حدیثی است برملا. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۲۱). قدحها ملا کن به من ده که من خود ز قوت آبشان برملا می گریزم. خاقانی (چ سجادی ص ۲۸۹). خصمی کژدم بتر از اژدهاست کاین ز تو پنهان بود آن برملاست.نظامی. - بر ملا افتادن؛ آشکارا شدن. علنی شدن. فاش شدن : رازم از پرده بر ملا افتاد چند شاید به صبر پنهان داشت.سعدی. مگو آنچه گر بر ملا اوفتد سخنگو از آن در بلا اوفتد.سعدی (بوستان). رازش از پرده بر ملا افتاده. (گلستان). جوابی مختصر که اگر بر ملا افتاد فتنه نباشد. (گلستان چ فروغی ص ۴۱). یارب به لطف خویش گناهان ما بپوش روزی که رازها فتد از پرده بر ملا.سعدی. - بر ملا شدن؛ آشکار شدن. فاش شدن. - به ملا؛ آشکارا. به عیان. علنی. علناً: فرض یزدان را بگذارد هرکس که کند خدمت خاصهٔ سلطان به خلا و به ملا. مسعودسعد. از آن زمان که فروخواندم آن کتاب کریم همی سرایم یا ایهاالملأ بملا.خاقانی. - در ملا؛ به آشکارا. آشکارا. علنی : یکرویه دوستم من و کم حرص مادحم هم راست در خلاام و هم پاک در ملا. مسعودسعد. چون به شاهین قضا انصاف سنجی گاه حکم جبرئیل از سدره گوید با ملایک در ملا... سنائی (دیوان چ مصفا ص ۳). || گاهی عبارت از انجمن و محفل. (غیاث). انجمن و محفل. (ناظم الاطباء). جمع. گروه مردم : تو بر سر ملا بستایی همی مرا من چون کنم ستایش تو بر سر ملا. امیرمعزی.[ مُ لْ لا ] (ص، اِ) مأخوذ از مولای تازی ، لقب استاد و معلم خواه مرد باشد و یا زن. (ناظم الاطباء). این کلمه را صاحب تاج العروس گمان می کند ایرانیان از مولی ساخته اند. در ترکیه نیز آن را منلا گویند و شاید اصل هر دو مولی یا مولانا باشد. ابن بطوطه آرد: وکان معنا فی المرکب حاج من اهل الهند یسمی بخضر و یدعی مولانا لانه یحفظ القرآن و یحسن الکتابة. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). معلم کُتّاب. معلم مکتب. استاد مکتبی. (یادداشت ایضاً). - ملا رفتن؛ مکتب رفتن و سبق خواندن. (ناظم الاطباء). - امثال: ملا بیمارکن است ؛ بیهوده گوید که در تو آزار و نقاهتی است، تو تندرست و سالم باشی. مثل مأخوذ از حکایتی از مثنوی است. (امثال و حکم ص ۱۷۳۱). و رجوع به مثنوی چ علاءالدوله ص ۲۳۱ و امثال و حکم ج ۱ ص ۲۱ ذیل مثل «آخوند نباشد درد و غم» شود. || عالم. درس خوانده. فاضل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آدم درس خوانده و تحصیل کرده و باسواد. عوام ناس هرکس را که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد ملا می خوانند و مردم باسواد آدمی را که تحصیلات عمیق داشته باشد ملا می گویند بعضی نیز معتقدند ملا کسی است که خواندن می داند و نوشتن نمی داند و خط ندارد، در مقابل میرزا که خط و سواد هر دو را دارد. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده): شیخ ابوالپشم مرد ملائی داشت در کنج مدرسه جائی. بهائی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ملا و فقیه و صوفی و دانشمند این جمله شدی ولیک آدم نشدی. ؟ (از امثال و حکم ص ۱۷۳۱). - ملا شدن؛ سواد فراگرفتن. باسواد شدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - امثال: ملا شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل ؛ علم آموختن سهل باشد، فراگرفتن فرهنگ و ادب اصل و عمده است. (امثال و حکم ص ۱۷۳۱). || لقب علمای دین. (ناظم الاطباء). آنکه علوم ادب و فقه و اصول داند. آخوند معمم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - امثال: نیم طبیب بلای جان، نیم ملا بلای ایمان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || لقب دانایان یهود و مجوس. نوعاً مردمان عمامه به سر را که عالم باشند، ملا گویند خواه مسلمان باشد و یا نباشد. (ناظم الاطباء). روحانیان دین یهود و زرتشت را مسلمانان ملا گویند: ملاپیناس. ملاحق نظر. ملافیروز (زرتشتی). (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده). || گاه طلبه ها به مزاح در اول نامهای کتب درس درآورند: ملانصاب. ملا انموذج. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مَ ] (ع اِ) بیابان دور. (مهذب الاسماء). دشت و بیابان. (منتهی الارب). دشت. (ناظم الاطباء). صحرا. (از اقرب الموارد). || زمین فراخ. ج اَملاء. (از اقرب الموارد). || واحد مَلَوان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). هر یک از روز و شب. و رجوع به ملوان شود. || وقت و هنگام. (ناظم الاطباء).[ مَ ] (ع اِ) جِ مَلاة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). رجوع به ملاة شود.[ مِ ] (ع اِ) مدت زندگی. ج، اَملاء و در لسان، مَلا ضبط شده است. (از ذیل اقرب الموارد).[ مُ لْ لا ] (اِخ) دهی از رانوس رستاق کجور است. (مازندران و استرآباد رابینو، متن انگلیسی ص ۱۰۹).[ مُ لْ لا ] (اِخ) چهاردهمین از خاقان خوقند (۱۲۷۳ -۱۲۷۵ هـ . ق.). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مِ ] (اِخ) جغرافی دان لاتینی در قرن اول میلادی و معاصر امپراتور کلود و احتمالاً از مردم اسپانی و از خانوادهٔ سنک بود. اثری از او باقی مانده که یکی از منابع ذی قیمت جغرافیای قدیم است. (از لاروس بزرگ). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
کلمات همقافیه با «ملا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لا» برای سرودن شعر