معنی واژه مشفق
10 بازدید
[ مُ فِ ] (ع ص) مهربان و نصيحتگر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مهربانی کننده. (آنندراج) (غياث). خيرخواه: باش از برای رعيت پدر مشفق. (تاريخ بيهقی چ اديب ص213). چنان نمود که وی امروز ناصحتر و مشفقتر بندگانست. (تاريخ بيهقی). لاجرم حقهای آن پير مشفق نگاه داريم. (تاريخ بيهقی چ اديب ص360). گه سياه آيد بر تو فلک داهی گه تو را مشفق و ياریده و يار آيد. ناصرخسرو. مشفقتر زيردستان آن است که در رسانيدن نصيحت مبالغت واجب بيند. (کليله و دمنه). شتر گفت بيار ای يار مشفق. (کليله و دمنه). و اگر مشفقی باشد که اين ترتيب بداند کردن مال بسيار آنجا حاصل گردد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص14). دادار جهان مشفق هر کار تو بادا کو را ابدالدهر جهاندار تو بايی.خاقانی. مشفق پدر، مريد پسر به بود که نخل بر تن کمر بخدمت خرما برافکند.خاقانی. مشفقترين هواخواهان آن استکه... (سندبادنامه). شواهد سراير ناصحان مشفق... هر لحظه مستحکمتر است. (سندبادنامه ص10). من غم تو ميخورم تو غم مخور بر تو من مشفقترم از صد پدر.مولوی. مشفق و مهربان خوشطبع و شيرينزبان. (گلستان). از همگان بینياز و بر همه مشفق از همه عالم نهان و بر همه پيدا.سعدی. || ترسان و مرد بيمناک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ترسنده بر کسی. (آنندراج).[ مُ شَفْ فَ ] (ع ص) دهش کم و قليل. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).