معنی مری

معنی واژه مری

43 بازدید
[ مَ رْیْ ] (ع مص) بسودن و مالیدن سر پستان ناقه را تا شیر برآورد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || برآوردن چیزی را. (از منتهی الارب). استخراج. (از اقرب الموارد). || منکر شدن حق کسی را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). جحود کردن. (ترجمان القرآن جرجانی). || زدن و ضرب. مَری فلانا مائةَ سوطٍ؛ زد او را صد تازیانه. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || به دست یا به پای سودن اسب زمین را. (از منتهی الارب). || پای کشان رفتن اسب از شکستگی و لنگی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آب افشردن باد از ابر. (از منتهی الارب). باران ریزاندن باد ابر را. || جاری کردن خون و از آن قبیل را. || برآوردن از اسب بوسیلهٔ تازیانه یا چیز دیگری آنچه را از دویدن در اوست. (از اقرب الموارد). || نیک بدوشیدن. (ترجمان القرآن جرجانی).
[ مَ ری ی ] (ع ص) ناقة مری؛ ناقهٔ بسیارشیر یا ناقة بی بچه که به دست سودن دوشند آن را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || عِرقی (رگی) که مملو شود و شیر بیرون دهد. (از اقرب الموارد). ج، مَرایا. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
[ مَ / مِ ] (از ع، اِ) مری ء. گلو سرخ. راه گذر طعام و آب به معده. گلوی سرخ. سرخ روده. سرخ نای. لولهٔ طویلی است عضلانی غشایی که از حلق شروع می شود و به معده ختم می گردد و یکی از قسمتهای لولهٔ گوارش است. مری به شکل مجرایی است که از گردن و سینه عبور می کند و از سوراخ مخصوص به خود که بلافاصله در جلو سوراخ حجاب حاجزی آورتا است از پرده حجاب حاجز می گذرد و پس از سیر ۲ تا ۴ سانتی متر در شکم به معده مربوط می شود. قسمت فوقانی مری عضله ای است از نوع عضلات مخطط و در بقیه دارای الیاف عضلانی صاف است. طول مری ۲۵ سانتی متر است و فاصلهٔ انتهای فوقانی مری تا قوسهای دندانی ۱۳ سانتی متر می باشد مری از دو طبقهٔ عضلانی (یکی الیاف عضلانی طولی در خارج و دیگر الیاف عضلانی حلقوی در داخل) و نسج زیر مخاطی که طبقهٔ درونی است ساخته شده است. مری قابل اتساع است. در گردن در عقب قصبةالریه و جلو ستون فقرات واقع شده است و در سینه عقب کیسهٔ قلب قرار دارد بطوری که کیسهٔ قلب در جلو مری بن بست ها او را بوجود می آورد و به هنگام ورم این کیسه عسرالبلع تولید می شود. مری در سینه با شریان آورتا (آئورت) مجاور است. و رجوع به مرئ شود.
[ مَ ] (از ع، ص) مخفف مَری ء. گوارنده. گوارا: چو تشنه نباشد کس آنجا بس آن چه جای شراب هنی ء و مریست. ناصرخسرو (دیوان ص ۶۱).
[ مِ ] (از ع، اِمص) خصومت بود و عرب «مراء» گویند که «مری» ممال آن است. (از صحاح الفرس). ممال مراء عربی است به معنی پیکار و جدل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ستیزه. رجوع به مراء شود. || (مص) کوشیدن و ستیزه و برابری کردن با کسی در مرتبه. (از جهانگیری) (غیاث) (آنندراج). جدال کردن. برابری کردن با کسی در بزرگی قدر و مرتبه. معارضه کردن با کسی و جدل نمودن، و این لغت در اصل عربی است و امالهٔ مراء است. (آنندراج). کوشیدن و برابری کردن با کسی در قدر و مرتبه و بزرگی. خصومت کردن و یکدله بودن در بدکرداری. (برهان). و رجوع به مری کردن شود: یکسره میره همه باد است و دم یکدله میره همه مکر و مریست. حکیم غمناک (از فرهنگ اسدی). آن است مرا کز دل با من به مری نیست آنها نه مرا اند که با من به مرا اند. ناصرخسرو. این کلیله و دمنه جمله افتریست ورنه کی با زاغ لکلک را مریست.مولوی. شرح آن را گفتمی من از مری لیک ترسم تا نلغزد خاطری.مولوی. خار گشته در میان قوم خویش مرهمش نایاب و دل ریش از مریش. مولوی. کافران اندر مری بوزینه طبع آفتی آمد درون سینه طبع.مولوی. وآنکه اشتر گم نکرد او از مری همچو آن گم کرده جوید اشتری.مولوی. در مری اش آنکه حلو و حامض است حجت ایشان بر حق داحض است.مولوی. - مری کردن. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود. || مژدگانی. (برهان).
[ مُ ] (از ع، ص) ریاکننده : من بپرسم کز کجایی هی مری تو بگویی نه ز بلخ و نز هری. مولوی (مثنوی چ نیکلسون دفتر۶ ص ۳۱۴). و رجوع به مرئ شود.
[ مُ ] (ص) آن که نوبت خود را در شراب خوردن به دیگری ایثار کند. (برهان).
[ ] (اِ) زیادتی باشد در اصطرلاب پهلوی رأس الجدی و مماس با حجره. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
[ مُ رْ را ] (ع ن تف) مؤنث اَمرّ. تلختر. رجوع به اَمرّ شود.
[ مُ رْ ری ی / مُ رْ ی ی ] (ع اِ) نان خورشی است مانند آبکامه. (منتهی الارب). آبکامه. (دهار). آنچه قاتق نان کنند. و گویی نسبت است به مُرّ. عامهٔ مردم آن را کامخ گویند و در نزد اطباء از داروهای قدیم بشمار می آید. بهترینش آن است که از آرد جو ساخته باشند. (از اقرب الموارد). چیزی است که به فارسی آن را آبکامه و به هندی کانجی نامند و آن آبی باشد که در آن غلهٔ مطبوخ انداخته ترش کنند. (غیاث) (آنندراج). آبکامه را گویند و آن خورشی است مشهور خصوصاً در اصفهان. (برهان).
[ ] (اِ) در لغت فرس اسدی این لغت به معنی اشتری خرد که در عقب میرود آمده است. اما در سایر مآخذ دیده نشد. (لغت فرس چ اقبال ص ۵۲۸).
[ مَ ] (اِخ) دهی است از دهستان کیاکلا بخش مرکزی شهرستان شاهی، در ۱۵ هزارگزی شمال غربی شاهی کنار راه شاهی به بابل و در دشت معتدل هوائی واقع و دارای ۴۵۰ تن سکنه است. آبش از رودخانهٔ تالار و چاه و محصولش، برنج، کنف، کنجد، غلات، صیفی و شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید