معنی واژه قصص
8 بازدید
[ قَ صَ ] (ع مص) قَصّ. (اقرب الموارد). رجوع به قَصّ شود.[ قَ صَ ] (ع اِ) سینه یا سر آن یا میانهٔ آن یا استخوان آن. || قصه. || پشم بریدهٔ گوسفند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قَصّ شود. || قصص الهُزال؛ دنوالموت. (اقرب الموارد).[ قِ صَ ] (ع اِ) جِ قِصّة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قصة شود.[ قُ صَ ] (ع اِ) جِ قُصّة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قُصّة شود.