معنی عمیا
6 بازدید
[ عَ مْ ] (از ع، ص) عمیاء. رجوع به عمیاء شود. || (ق) کورکورانه. ناآگاهانه : بیان کن حال و جایش را اگر دانی مرا ورنه مپوی اندر ره حکمت ز تقلید ای پسر عمیا. ناصرخسرو. - برعمیا؛ کورکورانه. از روی نادانی : بونصر گفت: فایده ندارد قاصدان فرستادن برعمیا. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۵۷). در چنین ره گر نداری توشه برعمیا مرو کین رهی بس مهلکست و وادیی بس منکرست. عطار. - علی العمیا؛ علی العمیاء. کورکورانه. رجوع به مادهٔ برعمیا و عمیاء شود.[ عِ مْ می یا ] (ع مص) قتیل عمیا؛ کشته ای که کشندهٔ آن معلوم نشود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). قُتل عمیا؛ کشته شد و دانسته نیست که کشنده اش کیست. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عمیا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یا» برای سرودن شعر