معنی عمی
9 بازدید
[ عَ مْ یْ ] (ع مص) روان گردیدن. (از منتهی الارب). روان گشتن و جاری شدن. (از اقرب الموارد). || کف برانداختن موج. (از منتهی الارب). کف و خاشاک برانداختن موج. (از اقرب الموارد). || بانگ کردن شتر و کفک انداختن بر سر و جز آن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آمدن شخص در شدت گرما. (از اقرب الموارد).[ عُ مْ یْ ] (ع ص، اِ) جِ أعمی ََ و عَمیاء. رجوع به اعمی و عمیاء شود: من ندانم خیر الا خیر او صم و بکم و عمی من از غیر او.مولوی.[ عَ ما ] (ع مص) کور گردیدن. (از منتهی الارب). از بین رفتن تمام بینایی از هر دو چشم. (از اقرب الموارد). || رفتن بینایی دل. (از منتهی الارب). از بین رفتن بینش دل و نادان شدن. (از اقرب الموارد). رفتن بینایی قلب، یعنی ضلالت و غوایت و گمراهی. (ناظم الاطباء): آنکه باشد ماهی اندر روستا روزگاری باشدش جهل و عمی.مولوی. هرکه بنهد سنت بد ای فتی تا درافتد بعد او خلق از عمی.مولوی. این ندانستند ایشان از عمی هست فرقی در میان بی منتهی.مولوی. || پوشیده شدن کار بر کسی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مشتبه و ملتبس شدن امر بر کسی. || راه نیافتن و هدایت نشدن به چیزی. (از اقرب الموارد). || (اِمص) نابینایی. (منتهی الارب): چشم باز و گوش باز و این عمی حیرتم در چشم بندی خدا.مولوی. چون که ظاهربین شدند از جهل خویش می نبینند از عمی نه پس نه پیش.مولوی. || (اِ) قامت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || درازی. (منتهی الارب). طول. (اقرب الموارد). || گرد. (منتهی الارب). غبار. (اقرب الموارد).[ عَ ] (ع ص) کور. مؤنث آن عَمیة است. ج، عَمون: رجل عمی القلب؛ شخص جاهل و نادان. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عمٍ. رجوع به عم شود: صدهزاران نام و آن یک آدمی صاحب هر وصفش از صفی عمی.مولوی. گویدش عیسی بزن بر من تو دست ای عمی، کحل ضریری با منست.مولوی.[ عُ مَ ی ی ] (ع ص مصغر) تصغیر و ترخیم أعمی ََ. (از اقرب الموارد). || (اِ) لقیته سکة عمی؛ ملاقات کردم او را در نیمروز سخت گرم. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). «عمی» را در اینجا نام گرما دانسته اند و برخی گویند که آن نام مردی است که در حج فتوی می داد و در روز گرمی با قافله ای در منزلی فرودآمد و گفت هر کس فردا در این ساعت محرم باشد تا سال آینده محرم باقی خواهد ماند، پس مردم از جای جستند و با کوشش خود را به بیت الحرام رساندند و آن مسیر دو شب بود. و بعضی آن را نام مردی دانسته اند که در نیمروز بر قوم خویش حمله کرد و آنها را غارت کرد و این وقت از روز به او منسوب شد. عمی تصغیر و ترخیم أعمی ََ است. (از منتهی الارب).[ عَ مْ می ] (ع اِ) مرکب از عم و یاء ضمیر متکلم وحده، یعنی عم من. عموی من. و آن لقب زیدالحواری تابعی است، زیرا هر کس از او چیزی می پرسید، وی می گفت: باید از عم خود سؤال کنم. (از منتهی الارب).[ عَ مْ می ی ] (ع ص نسبی) منسوب به عم، یعنی برادر پدر. ج، عمیّون. (ناظم الاطباء).[ عُ مْ ما ] (ع ص، ق) ترکناهم عمی؛ گذاشتیم ایشان را مشرف بر مرگ. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عُ مْ می ی ] (ع ص) رجل عمی؛ مردی از مردم عامه، خلاف قصری. (از منتهی الارب). || مرد فرومایه و حقیر. (ناظم الاطباء).[ عَ مْ ما ] (اِخ) نام زنی است. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «عمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر