معنی صفا

معنی واژه صفا

11 بازدید
[ صَ ] (ع مص) روشنی. (منتهی الارب). صافی شدن. (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). پاک و بی غش و بی کدورت شدن. (غیاث اللغات). || (اِمص) پاکیزگی. (دهار). پاکی. مقابل کدورت، مقابل تیرگی : دیدی اندر صفای خود کونین شد دلت فارغ از جحیم و نعیم.ناصرخسرو. ولیکن تو آن می شمر پارسا که باطن چو ظاهر ورا باصفاست. ناصرخسرو. با صفای دل چه اندیشی ز حس و طبع و نفس یار در غار است با تو غار گو پرمار باش. سنائی. در این نزدیکی آبگیری دانم که آبش بصفا زدوده تر از گریهٔ عاشق است... (کلیله و دمنه). صفای آب آن چون آئینه بی شک تعیین صورتها نمودی. (کلیله و دمنه). روح القدس آن صفا کزو دید از مریم پاک جان ندیده ست.خاقانی. کرم جستن از عهد خاقانیا بس کزین تیره مشرب صفائی نیابی.خاقانی. فروغ فکر و صفای ضمیرم از غم بود چو غم بمرد، بمرد آن همه فروغ و صفا. خاقانی. عکس یک جامش دو گیتی مینماید کز صفاش آب خضر و آینه جان سکندر ساختند. خاقانی. ای خسروی که خاطر تو آن صفا گرفت کز وی نمونه ای است به هر کشور آینه. خاقانی. داد صفاهان ز ابتدام کدورت گرچه صفا باشد ابتدای صفاهان.خاقانی. دل چو صافی شد حقیقت را شناسا میشود از صفا آئینه منظور نظرها میشود. ظهیرفاریابی. و خمر کلمات او بر راوق نقد و ارشاد پدر صفا یافته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی نسخهٔ خطی ص ۲۵۵). تأمل در آئینهٔ دل کنی صفائی بتدریج حاصل کنی.سعدی. به یک خرد، مپسند بر وی جفا بزرگان چه گفتند خذ ما صفا.سعدی. اگر صفای وقت عزیزت را از صحبت اغیار کدورتی باشد اختیار باقی است... (گلستان). چو هر ساعت از تو به جائی رود دل بتنهائی اندر صفائی نبینی.سعدی (گلستان). || خلوص. یکرنگی. صمیمیت. اخلاص. مودت. (مخصوصاً در اصطلاح عرفا): ز صفّ تفرقه برخیز و بر صفّ صفا بگذر که از رندان شاه آسا سپاه اندر سپاه اینک. خاقانی. چون پای درکند ز سر صفهٔ صفا سر برکند بحلقهٔ اصحاب کهف شام. خاقانی. خاقانیا عروس صفا را بدست فقر هر هفت کن که هفت تنان دررسیده اند. خاقانی. مرغ قنینه چون زبان در دهن قدح کند جان قدح بصد زبان لاف صفای نو زند. خاقانی. طریق صوفیان ورزم ولیکن از صفا دورم صفا کی باشدم چون من سر خمّار می دارم. عطار. بزرگان که نقد صفا داشتند چنین خرقه زیر قبا داشتند.سعدی. مپندار سعدی که راه صفا توان رفت جز در پی مصطفا.سعدی. مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا. (گلستان). بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا. (گلستان). بر سر خشم است هنوز آن حریف یا سخنی میرود اندر صفا.سعدی. صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست چارهٔ عشق احتمال، شرط محبت وفاست. سعدی. ازآن رو هست یاران را صفاها با می لعلش که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد. حافظ. || پاکیزگی: صفای خانه آب است و جارو. || طراوت. و با آوردن، دادن، داشتن، کردن، ترکیب گردد. رجوع به ذیل این لغات شود. - از صفا افتادن؛ بی رونق شدن : چو بی دماغ شدی گلشن از صفا افتاد حنا ببند که بخت بهار بگشاید. تأثیر (ازآنندراج). - باصفا؛ باطراوت. نَزِه. خرم. دلکش : من در خانه ای بودم بغایت باصفا... (انیس الطالبین بخاری نسخهٔ خطی مؤلف ص ۱۷۰). - || بااخلاص. بامودت : یکی گفت با صوفئی باصفا ندانی فلانت چه گفت از قفا.سعدی. - بی صفا؛ بی طراوت. کدر. - || بی اخلاص. ناصمیمی. بی مودت : تشنه بر خاک گرم مردن به کآب سقای بی صفا خوردن.سعدی. در کوه و دشت هر سبعی صوفیی بدی گر هیچ سودمند بدی صوف بی صفا.سعدی. مگر کان سیه نامهٔ بی صفا به دوزخ رود لعنت اندر قفا.سعدی. پرده ای زرنگار در بر داشت ناگه از روی بی صفا برداشت.سعدی. || (اِ) سنگ سخت. (منتهی الارب). سنگ لغزان. (ترجمان علامهٔ جرجانی). || نام آهنگی از آهنگ های موسیقی. || (اِمص) صلح. آشتی. سازش : می خواهم ایشان را با همدیگر صفا دهم... (انیس الطالبین بخاری نسخهٔ خطی مؤلف ص ۱۱۶). مرا با اهل خود بحثی شد و در اندک فرصتی باز با او صفا کردم... (انیس الطالبین ایضاً ص ۱۱۶). فرمودند فلان کس با یکی خصومتی کرده است... می خواهم ایشان را با همدیگر صفا دهم. (انیس الطالبین). || (اِ) جِ صفاة. (منتهی الارب). رجوع بدان لغت شود.
[ صَ ] (اِخ) نهری است به بحرین و آن شاخابهٔ عین محلم است. (معجم البلدان).
[ صَ ] (اِخ) قلعه ای است به بحرین و هجر. ابن فقیه گوید: صفا قصبهٔ هجر است و یوم الصفا از ایام عرب است. جریر گوید: ترکتم بوادی رحرحان نساءکم و یوم الصفا لاقیتم الشعب اوعرا... (از معجم البلدان).
[ صَ ] (اِخ) بلدی است در بلاد تمیم. (معجم البلدان).
[ صَ ] (اِخ) مکان بلندی است از کوه ابوقبیس، بین آن و مسجدالحرام عرض وادی است که راه و بازار است. نصیب گوید: و بین الصفا و المروتین ذکرتکم بمختلف من بین ساع و موجف و عند طوافی قد ذکرتک ذکرة هی الموت بل کادت علی الموت تضعف... (معجم البلدان). و دامن کوه ابوقبیس صفا است و آنچنان است که دامن کوه را همچون درجات بزرگ کرده اند و سنگها بترتیب رانده که بر آن آستانها روند خلق، و دعا کنند و آنچه می گویند صفا و مروه کنند آن است. (سفرنامه ناصرخسرو چ برلن ص ۹۸). گفت نی گفتمش چو کردی سعی از صفا سوی مروه بر تقسیم.ناصرخسرو. این برفراز آنکه تو گوئیش حاجی است انگار کو به مکه و رکن و صفا شده است. ناصرخسرو. به زمزم و عرفات و حطیم و رکن و مقام به عمره و حجر و مروه و صفا و منی. ادیب صابر. رفته و سعی صفا و مروه کرده چار و سه هم بر آن ترتیب کز سادات و اعیان دیده اند. خاقانی. چو دل کعبه کردی سر هر دو زانو کم از مروهٔ با صفائی نیابی.خاقانی. دندانه های برجش یک یک صفا و مروه سر کوچه های شهرش صف صف منی و مشعر. خاقانی. کوه صفا بطرف شرقی مسجد حرام است. (نزهة القلوب چاپ اروپا ج ۳ ص ۱۷). احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست در سعی چه کوشیم که از مروه صفا رفت. حافظ.
[ صَ ] (اِخ) دهی از دهستان اوغاز بخش باجگیران شهرستان قوچان. ۳۹۰۰۰گزی جنوب باختری باجگیران سر راه مالرو عمومی باجگیران به بی بهره. کوهستانی. سردسیر. سکنه ۱۰۶ تن. آب آن از چشمه. محصولات غلات و تریاک. شغل اهالی زراعت، مالداری، قالیچه و گلیم و جوراب بافی. راه مالرو. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
[ صَ ] (اِخ) دهی از دهستان رابر بخش بافت شهرستان سیرجان. ۴۵هزارگزی خاور بافت. سر راه مالرو بافت به سید مرتضی. کوهستانی. سردسیر. دارای ۱۴۴ تن سکنه. آب آن از چشمه. محصول غلات و حبوبات. شغل اهالی زراعت. راه مالرو. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ صَ ] (اِخ) (حاج میرزا...) ملقب به قنبرعلی شاه از مردم مازندران. تولد وی به سال ۱۲۱۲ و وفات او به سال ۱۲۹۱ هـ . ق. بوده است و در تکیهٔ صفائیه جنب کوه طبرک ری مدفون است. (از سعدی تا جامی ص ۴۰۲). و رجوع به طرایق الحقایق ج ۲ ص ۱۰۷ شود.
[ صَ ] (اِخ) نام وی میرزا ابراهیم و از اعاظم اهالی دارالعلم شیراز و از سلسلهٔ سادات دشتکی و به وفور ذهن و جودت طبع ممتاز و از فرزندان غیاث الدین منصور و علو نسب وی در آن دیار مشهور... و حریفی شوخ طبع و خندان و ظریفی حریف و نکته دان بود، بصحبت اهل کمال راغب و آنان نیز صحبت وی را طالب بودند. مکرر صحبتش اتفاق افتاد الحق حضرتش در کمال فطانت و کیاست و طبع او در نهایت شکفتگی و سلامت بود... در آخر نادری بعالم بقا شتافت. از اوست: ای که بی قدرترین ذرهٔ خاک در عشق شود از شعشعهٔ حسن تو خورشید سریر ای که بر چین جبین همه خوبان جهان طعنه بر محفل ناز تو زند موج حصیر چند روزیست که بر صفحهٔ نظارهٔ تو صورت عجز کند خامهٔ مژگان تصویر... که شبیخون زده بر مردم چشمت بفسون؟ که نگاه تو بعجز آمده چون طفل اسیر. (آتشکدهٔ آذر ذیل احوال شعرای معاصر مؤلف). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
[ صَ ] (اِخ) لقب شمعون است که پطرس تفسیر فرموده و آن کلمهٔ یونانی است بمعنی سنگ. یوحنا ۱: ۴۲. (قاموس کتاب مقدس).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید