معنی سپنج

معنی سپنج

8 بازدید
[ سِ پَ ] (اِ) مهمان. (برهان): ببازارگان گفت ما را سپنج توان کرد کز ما نبینی تو رنج.فردوسی. || عاریت. (برهان): نخواهم که باشد مرا بوم و گنج زمان و زمین از تو دارم سپنج. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۶۱۷). || کنایه از دنیا. (آنندراج). || آرامگاه عاریتی. (برهان). خانهٔ عاریه. منزل عاریتی. (آنندراج): همی خواهم از تو من امشب سپنج نیارم ز چیزت از آن پس برنج.فردوسی. اگر صد بمانی و گر سی و پنج ببایَدْت رفتن ز جای سپنج.فردوسی. به آغاز گنج است و فرجام رنج پس از رنج رفتن ز جای سپنج.فردوسی. که گیتی سپنج است و جاوید نیست فری برتر از فر جمشید نیست.فردوسی. رفتند همرهانت و باید همیت رفت انده مخور که جای سپنج است و بینواست. ناصرخسرو. ترا این تن یکی خانهٔ سپنج است مزور بل مغربل چون کباره.ناصرخسرو. با کس از خلق جهان می نزیی آدمی وار در این جای سپنج.سوزنی. - تیم سپنجی؛ کاروانسرا. خانهٔ محقر: یکی به تیم سپنجی همی نیابد راه ترا رواق ز نقش و نگار چون ارمست. ناصرخسرو. - سرای سپنج؛ چون دنیا را بقایی نیست و حکم مهمانخانهٔ عاریتی دارد آن را نیز بطریق استعاره سرای سپنجی خوانند. (برهان). رهگذری باشد و کاروانسرای. (حفان): بسرای سپنج مهمان را دل نهادن همیشگی نه رواست.رودکی. مهر مفکن بر این سرای سپنج کین جهان هست بازی نیرنج.رودکی. چو گشت آن پریچهره بیمار غنج ببرّید دل زین سرای سپنج.رودکی. نباید نمودن به بیرنج رنج که بر کس نماند سرای سپنج.فردوسی. چنین گفت پس این سرای سپنج نیابند جویندگان جز به رنج.فردوسی. مبندید دل در سرای سپنج کش انجام مرگ است و آغاز رنج.اسدی. || چراگاه جانوران که در آن آب و علف بسیار باشد. (برهان) (جهانگیری): از پی الفغدن روزی بجهد از بامداد جانور سوی سپنج خویش جویان و دوان. رودکی. اما باید که اشتران و اسبان و غلامان از سپنج بازآرند. (تاریخ بیهقی). سپنج ستوران بیگانه سم ز تاراج آن سبزه پی کرده گم.نظامی. و پانصد سر اسب تازی مادام بسپنج و طویلهٔ او بسته بودی. (تاریخ طبرستان). همان روز عصیان کردند... و اسبان اصفهبد را که بسپنج بسته داشته گرفته و برنشستند و پیش اصفهبد نیاوردند. (تاریخ سیستان). || (عدد مرکب، ص مرکب، اِ مرکب) پانزده. (برهان) (شرفنامه). سه پنج. || (اِ) خانه ای باشد که مُزارعان و دشت بانان در سر غله زار و فالیز و امثال آن از چوب و علف سازند. (برهان). خانهٔ دشتبان و پالیزبان. (آنندراج) (اوبهی). || چوب قُلبه باشد و آن چوبیست دراز که بر یک سر آن گاوآهن را نصب کنند و سر دیگر آن را بر یوغ بندند و زمین شیار کنند، و یوغ چوبی است که بر گردن گاو نهند: چو یکی گاو سروزن شده ای جسته از یوغ و ز آماج {aسپنج a} با کس از خلق جهان می نزیی آدمی وار در این جای سپنج.سوزنی. رجوع به سبنج شود.

کلمات هم‌قافیه با «سپنج»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نج» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید