معنی سرگران
8 بازدید
[ سَ گِ ] (ص مرکب) کنایه از کسی که در قهر و غضب بوده و خشمناک باشد. (برهان) (آنندراج). خشمناک. (غیاث): زآن کرم است سرگران جان و سر سبکتکین زین سخن است دل سبک عنصر طبع عنصری. خاقانی. او سرگران با گردنان من در پیش برسرزنان دلها دوان دندان کنان دامن بدندان دیده ام. خاقانی. خاقانیا ز دل سبکی سرگران مباش کو هرکه زادهٔ سخن تست خصم تست. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۸۳۰). هرکه ترا بنده وار سر ننهد چون فلک دان که حقیقت شده ست بخت بر او سرگران. ؟ (از راحةالصدور راوندی). جفا مکن که بزرگان به خرده ای ز رهی چنین سبک ننشینند و سرگران ای دوست. سعدی. || متکبر. (برهان) (شرفنامه) (غیاث). || مخمور و بیدماغ. (آنندراج). خمارزده. مست. (غیاث): دماغ نیوشنده را سرگران ز نوش می و رود رامشگران.نظامی. یکی سرگران وآن دگر نیم مست اشارت کنان این و آن را بدست.سعدی. ندیدم کسی سرگران از شراب مگر هم خرابات دیدم خراب.سعدی. ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی. سعدی. هرکه چون نرگس شد از جام خلافت سرگران لاله وار اول قدح دادش فلک از درد دن. سلمان ساوجی. || درد سر و ملالت. (برهان). سرگرانی. || ملول. (غیاث).
کلمات همقافیه با «سرگران»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر