معنی واژه دل
22 بازدید
[ دَل ل ] (ع مص) ناز نمودن زن بر شوهر خود. (از منتهی الارب). ناز کردن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). جرأت نشان دادن زن بر شوهر خویش با غنج و ناز، گویی که با او مخالفت می کند در حالی که قصد مخالفت ندارد. و اسم از آن دَلال است. (از اقرب الموارد). دَلل. دَلال. و رجوع به دلل و دلال شود.[ دَل ل ] (ع اِ) ناز. (منتهی الارب) (دهار). || روش نیکو و سیرت. (منتهی الارب). حالتی که انسان دارد از سکون و وقار و حسن سیرت. (از اقرب الموارد). || (اِخ) از اعلام است. (از منتهی الارب).[ دَل ل ] (ص، ق) دل و دل. دلادل. پر چنانکه ظرفی از مایع. پر، چنانکه از سر بخواهد شدن [ مایع ظرف ] . پر تا لبه. مالامال. و رجوع به دلادل و دل و دل شود.[ دَ ] (اِ) در همدان اِشَنَک را گویند، که نوعی صنوبر است. (از یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به اشنک شود.[ دَ ] (اِ) در لهجهٔ گناباد خراسان، سگ ماده.[ دَ ] (اِ) به هندی دریا را گویند. (از لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی).[ دُ ] (اِ) گرهی چند که در امعاء و شکم از قبض بعد از بیماری بهم رسد. و بعضی گویند مرضی است مانند گره که در شکم بهم میرسد و مهلک می باشد. (برهان). مرضی است که چون گرهی در درون شکم عارض شود و گویند مهلک است. (آنندراج). گرهی چند که در شکم و روده بواسطهٔ یبوست و قبض شکم و یا جز آن عارض شود. (ناظم الاطباء).[ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان اورامان بخش رزاب شهرستان سنندج. سکنهٔ آن ۷۷۵ تن. راه آن مالرو. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).