معنی افک
9 بازدید
[ اِ ] (ع مص) اَفْک. اَفَک. اُفوک. دروغ گفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (ترجمان القرآن جرجانی). دروغ گفتن. دروغ بستن. (آنندراج). || گردانیدن. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی). برگردانیدن کسی را از چیزی، یا برگردانیدن رأی او را. (ناظم الاطباء). || گردانیدن کسی را بر اینکه دروغ گوید. || محروم گردانیدن کسی را از مقصودش. (ناظم الاطباء). || (اِ) دروغ. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). کذب، افکة، افیکة. (اقرب الموارد). دروغ و بهتان. (غیاث اللغات). تهمت. افت. افترا. (یادداشت مؤلف). و رجوع به تفسیر ابوالفتوح ج ۵ سورهٔ نور و نفایس الفنون کتاب علم تصوف شود. - خبر افک؛ خبر دروغ. و مراد آن تهمتی است که منافقان بعایشه بنت ابی بکر بستند و روح الامین رسول (ص) را بکذب بودن آن آگاه کرد و این آیات نازل گردید: {/Bإِنَّ اَلَّذِینَ جََاؤُ بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ لاََ تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ لِکُلِ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اِکْتَسَبَ مِنَ اَلْإِثْمِ وَ اَلَّذِی تَوَلََّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذََابٌ عَظِیمٌ . `لَوْ لاََ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنََاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْراً وَ قََالُوا هََذََا إِفْکٌ مُبِینٌ . `لَوْ لاََ جََاؤُ عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدََاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدََاءِ فَأُولََئِکَ عِنْدَ اَللََّهِ هُمُ اَلْکََاذِبُونَ . ۱-۵۹۲۴:۱۱-۱۳/}(قرآن ۲۴/۱۱-۱۳).[ اَ ] (ع مص) برگردانیدن کسی را از چیزی یا برگردانیدن رأی کسی را. و به این معنی با «عن» متعدی شود. (از منتهی الارب). برگردانیدن و رأی کسی را بدل کردن. (از اقرب الموارد). برگردانیدن و بازگردانیدن از چیزی. (آنندراج): {/Bأَ جِئْتَنََا لِتَأْفِکَنََا عَنْ آلِهَتِنََا. ۲-۶۴۶:۲۲/}(قرآن ۴۶/۲۲). || برگردانیدن کسی را بر دروغ گفتن. (منتهی الارب). بگردانیدن و دروغ گفتن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || محروم گردانیدن کسی را از مقصودش. (منتهی الارب). || بخیر و نیکی نارسیدن. (آنندراج). || بی باران و بی گیاه شدن زمین. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). و به این معنی بصورت مجهول بکار رود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || ضعیف رأی گردیدن. (ناظم الاطباء). سست عقل گردیدن مرد. (از اقرب الموارد). و به این معنی نیز فعل آن بصورت مجهول استعمال شود. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).[ اَ فَ ک ک ] (ع ص، اِ) کسی که پیوند کتف او از ضعف و سستی منفرج شده باشد. (ناظم الاطباء). مرد گشاد پیوند کتف از ضعف و سستی. (منتهی الارب). آنک دوشش از جای بیامده بود از سستی. (تاج المصادر بیهقی). || زنخ یا بن سربینی یا فراهم آمدنگاه هر دو زنخ. (منتهی الارب). زنخ. فک. (ناظم الاطباء).[ اُ ] (ع ص، اِ) جِ اَفوک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به افوک شود.
کلمات همقافیه با «افک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فک» برای سرودن شعر