معنی افغان

معنی افغان

7 بازدید
[ اَ ] (اِ) فریاد. (میرزاابراهیم). فریاد و زاری. (آنندراج) (انجمن آرای ناصری) (مجمع الفرس) (برهان) (شعوری). فریاد. زاری. فغان. (ناظم الاطباء). فریاد. فغان. (شرفنامهٔ منیری). ناله. (غیاث اللغات). فریاد و غوغا. (مؤید). فریادی از دردی یا مصیبتی. (شاید مرکب است از (اَ) حرف ندا و فغان جمع فغ، یعنی ای خدایان. مانند: آمین عربی که خواندن آمن خدای مصریان است). (یادداشت مؤلف). زاری. ناله. (فرهنگ فارسی معین): گر جهل ترا درد کردی از تو بر گنبد گردان رسیدی افغان. ناصرخسرو. از خواندن چیزی که بخوانی و ندانی هرگز نشود حاصل چیزیت جز افغان. ناصرخسرو. من هم از باد سر بدرد سرم ابرم از باد باشد افغانم.خاقانی. ز بس کاورد درد چشمش بافغان گلوی خراشیده ز افغان نماید.خاقانی. در طواف کعبهٔ جان ساکنان عرش را چون حلی دلبران در رقص و افغان دیده اند. خاقانی. گرچه ز افغان مرا با تو زبان موی شد در همه عالم منم موی شکاف از زبان. خاقانی. خاقانیا دلت را ز افغان چه حاصل آید چون دل نیافت داور ز افغان چه خواست گویی. خاقانی. هزارت مشرف بی جامگی هست بصد افغان کشیده سوی تو دست.نظامی. ز بس خنده که شهدش بر شکر زد بخوزستان شد افغان طبرزد.نظامی. کزان پیش کافغان برآرد خروس برآید ز لشکرگه آواز کوس.نظامی. نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور که بر فلک نشد از بیمرادی افغانش.(گلستان). بهر سو بلبل عاشق در افغان تنعم از میان باد صبا کرد.حافظ. افغان ز تو شوخ نامسلمان افغان افغان ز تو آفت دل و جان افغان افغان بچه ای در دل تو رحمی نیست از دست فغانی بچه افغان افغان. ؟ (از آنندراج). - در افغان بودن؛ در ناله و زاری بودن. نوحه سرایی کردن. - افغان از دل برآمدن؛ از دل نالیدن : برآمد هر شب افغان از دل زار چو روز موسی عمران فروشد.خاقانی. - به افغان آوردن؛ به ناله درآوردن : ز بس کاورد درد چشمش به افغان گلوی خراشیده ز افغان نماید.خاقانی.
[ اَ ] (اِخ) نام قبیله ایست مشهور. (از برهان). همان اوغان است و وجه اشتقاق مقنع برای آن نیافته اند. (از دائرة المعارف اسلام از فرهنگ فارسی). نام طایفه ایست که در مشرق ایران از حدود خراسان تا لب رود آمویه (جیحون) سکنی دارند آنان مردمی دلیر و جنگاورند و مذهب آنان حنفی است. افغانان به دو طائفه بزرگ تقسیم می شوند: ۱ -درانی که امروز زمام حکومت را در دست دارند. ۲ -غلجایی (غلزایی) که از نژادی مختلط تشکیل یافته اند و امروز عدهٔ آنان به صدهزار خانوار بالغ می شود. علاوه بر زبان فارسی که لغت ادب و کتابت است به زبان پشتو که از شعب فارسی است صحبت می کنند. (از فرهنگ فارسی معین): نشسته در آن دشت بسیار کوچ ز افغان و لاچین و کرد و بلوچ.فردوسی. من ایدر بمانم نیایم براه نیابم به افغان و لاچین سپاه.فردوسی. شه گیتی ز غزنین تاختن برد بر افغانان و بر گبران کهبر.عنصری. نه از بز کمترست انسان و عارف کمتر از افغان ببین در شانه ای تا خود چها می بیند افغانش. ؟ (از مجمع الفرس). سعدیا روز ازل حسن بترکان دادند عقل و دانش همه با مردم ایران دادند عشوه و ناز و کرشمه همه با مردم هند خری و احمقی و جهل به افغان دادند. سعدی (از آنندراج). افغان بچه ای در دل تو رحمی نیست از دست فغانی بچه افغان افغان. ؟ (از آنندراج). رجوع به افاغنه و افغانستان شود. || یک تن از مردم افغانستان. (یادداشت مؤلف).

کلمات هم‌قافیه با «افغان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید