معنی یکنفس
5 بازدید
[ یَ / یِ نَ فَ ] (ص مرکب، ق مرکب) یک دم. یک لحظه. به اندازهٔ یک دم زدن. || بی توقف. (یادداشت مؤلف). بی امان : که ما را در آن ورطهٔ یک نفس ز ننگ دو گفتن به فریاد رس.سعدی. - یک نفس رفتن و یک نفس دویدن؛ بی توقف رفتن. - یک نفس زدن؛ چیزی گفتن. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «یکنفس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فس» برای سرودن شعر