معنی واژه یوسف
6 بازدید
[ سُ ] (اِخ) از حواریون و شاگردان حضرت عیسی(ع) و به سبط افرائیم منسوب بود و به اعتقاد نصارا جسد مبارک حضرت مسیح را پس از مصلوب شدن در باغچهٔ خود دفن کرد. (از قاموس الاعلام ترکی). از مردم رامه و گویا در اورشلیم یا حوالی آن سکونت داشته و مردی دانشمند و پرهیزگار بود. و با وجود ترس از یهود حاضر شد جسد مسیح را در قبر خود قرار دهد. (از قاموس کتاب مقدس).[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم، مکنی به ابوالحسن و معروف به ابن دایه. از نویسندگان و محاسبان بغدادی و از غلامان ابراهیم بن مهدی بود. پس از درگذشت ابن مهدی (۲۲۴ هـ . ق.) به دمشق رفت و از آنجا به مصر سفر کرد و در عداد نویسندگان و معاریف نامی آنجا درآمد. مردی بخشنده و دارای مکارم اخلاقی بود. در زمان وی احمدبن طولون فرمانروای مصر شد و او را به زندان افکند. نزدیک سی مرد پیش ابن طولون رفتند و با گریه و زاری از او خواستند که اگر قصد کشتن یوسف را دارد همهٔ آنان را با وی بکشد و بدو گفتند که سی واند سال با عطای یوسف زندگی کرده اند. ابن طولون وی را آزاد کرد. از آثار اوست: ۱- اخبارالاطباء. ۲- اخبار ابن المهدی. یوسف در حدود سال ۲۶۵ هـ . ق. در مصر درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم اردبیلی شافعی، جمال الدین فقیه. از شهر اردبیل آذربایجان و مردی والامقام و دانشمندی بزرگ بود. کتاب «انوار لعمل الابرار» از تألیفات اوست. مرگ وی به سال ۷۹۹ هـ . ق. در اردبیل اتفاق افتاد. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن جملة (متولد به سال ۶۸۲ و متوفی در دمشق به سال ۷۳۸ هـ . ق.). قاضی بود و به حدیث نیز می پرداخت. نخست پیرو مذهب حنبلی بود ولی بعد به شافعی گروید و به سال ۷۳۳ به قضای آنجا رسید ولی در سال ۷۳۴ معزول و تا سال ۷۳۶ هـ . ق. زندانی شد. در مدینه و دمشق نیز حدیث می گفته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبدالرحمان یا یوسف بک، معروف به یوسف عَظُمَة. از شهیدان بزرگ راه استقلال سوریه بود. به سال ۱۳۰۱ هـ . ق. در دمشق به دنیا آمد. در دانشگاه جنگ اسلامبول و آلمان به تحصیل نظامی پرداخت و پس از طی مدارجی به وزارت جنگ منصوب شد و به ایجاد و تربیت سپاهی میهنی پرداخت و به سال ۱۳۳۸ هـ . ق. به قتل رسید. (از اعلام زرکلی). و رجوع به عظمة شود.[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبدالواحد شیبانی تیمی، معروف به قفطی و مکنی به ابوالفضایل. وزیر و قاضی گرانقدر و از نویسندگان و منشیان بزرگ بود. در قفط مصر به دنیا آمد و به تحصیل پرداخت. در فتنهٔ سال ۵۷۲ هـ . ق. از قفط خارج شد و به جای «قاضی فاضل» نگارش انشاء را در درگاه سلطان صلاح الدین بر عهده گرفت. سپس به حران رفت و به وزارت موسی بن عادل رسید. آنگاه به حج رفت و وارد یمن شد و در سال ۶۰۲ هـ . ق. وزیر اتابک سنقر شد. ولی بعد از خدمت کناره گرفت. تولد او به سال ۵۴۸ هـ . ق. و درگذشتش به سال ۶۲۴ بود. یوسف پدر قاضی بزرگ علی بن یوسف قفطی مورخ و مؤلف معروف است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد اکمل الدین زهری شروانی. فقیه حنفی. در شروان به دنیا آمد و در مدینه شهرت یافت و همانجا به سال ۱۱۳۴ هـ . ق. درگذشت. او راست: هدیةالصبیح، شرح مشکاةالمصابیح در ۳ جلد. شرح ملتقی الابحر، در فقه در ۲ جلد و رسالات دیگر. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن میاد سدراتی ورجلانی، مکنی به ابویعقوب. دانشمند و فقیه و از فرقهٔ اباضیهٔ خوارج و از مردم ورجلان مغرب بود. در جوانی به اندلس رفت و در قرطبه سکنی گزید. از آثار اوست: العدل و الانصاف (در ۳ جلد) در اصول فقه. الدلیل و البرهان (در ۳ جلد) در عقاید اباضیه. مرج البحرین، در منطق و هندسه و حساب. او شعر نیز می گفت و به سال ۵۷۰ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم وانوغی مغربی حنفی. مردی فاضل بود. سخاوی گوید به دمشق رفت. دانشمندان از محضر او کسب دانش می کردند. تألیفاتی دارد که از آن جمله است: ۱- شرح شواهد الزجاج. ۲- کشف شوارد الموانع. ۳- کفایة الناسک فی علم المناسک. یوسف پس از سال ۸۳۸ هـ .ق . درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن ابی بکربن محمدبن علی سکاکی، مکنی به ابویعقوب و ملقب به سراج الدین و معروف به سکاکی. از دانشمندان ادب عرب و معانی و بیان و عروض و شعر و جز آن بود. و رجوع به ابویعقوب (السکاکی...) شود.[ سُ ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم، مکنی به ابویعقوب و معروف به شیرازی. پیشوای صوفیهٔ رباط ارجوانی بغداد بود و برای گردآوری حدیث به فارس و الجزیره و بصره و کوفه و واسط و شام و حجاز و جبال رفت و تألیفات و نوشته های مفید بسیاری از خود بر جای گذاشت و چهل حدیث از شهرها جمع کرد. مردی ظریف و خوش محضر بود و به خدمت رجال دولت علاقه داشت. به نمایندگی از طرف خلیفه به سفرها و مأموریتهایی پرداخت. یوسف به سال ۵۲۹ هـ .ق . به دنیا آمد و به سال ۵۸۵ هـ .ق . درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم درازی بحرانی، از آل عصفور، معروف به ابن عصفور. از مردم بحرین و از فقهای امامیه و دانشمندی بزرگ بود. از آثار اوست: ۱ - انیس المسافر و جلیس الخواطر. ۲ - حدائق الناظرة. ۳ -لؤلؤةالبحرین. وی به سال ۱۱۰۷ هـ . ق. در بحرین به دنیا آمد و به سال ۱۱۸۶ هـ . ق. در کربلا درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن احمدبن داود عینی، ساکن حلب و معروف به شُغْری. مردی فاضل و از شافعیان بود. او راست: ۱ -شرح البهجة در ۸ جلد. ۲ -نظم تصریف العزی، با شرح آن و شرح نظم. یوسف به سال ۸۸۵ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن احمدبن سرور دویری. فاضل حنفی مصری از مردم دویر از نواحی اسیوط بود. او راست: العقد النضید، منظومه ای است در علم کلام و شرح آن به نام «حلیةالجید بالعقد النضید» که در سال ۱۳۰۲ هـ . ق. نوشته است. مرگ او پس از ۱۳۰۲ هـ . ق. روی داده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن احمدبن سلیمان بن محمدبن هود، ملقب و معروف به المؤتمن. فرمانروای سرقسطه از پادشاهان طوایف در اندلس بود. در سال ۴۷۴ هـ . ق. پس از مرگ پدر به حکومت رسید. به علوم ریاضی دلبستگی خاصی داشت و کتابهایی در این علم تألیف کرد که از آن جمله است: «الاستهلال و المناظر». دوران حکومت او دیری نپایید و به سال ۴۷۸ هـ . ق. در سرقسطه درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن احمدبن عبداللََّه بن قطبة، معروف به ابن قطبة. شاعر بود و روایت حدیث می کرد و عزبن جماعه از وی روایت شنیده است. دیوان اشعاری دارد و در حدود سال ۷۲۰ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن احمدبن عنبة کلاعی، مکنی به ابوالحجاج. پزشک اندلسی اشبیلی بود. در قاهره مسکن گزید و در سال ۶۳۳ هـ . ق. در حدود شصت سالگی در همانجا درگذشت. وی در طب مهارت داشت و از شعر و ادب نیز بهره مند بود. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن احمدبن عثمان یمانی زیدی، ملقب و معروف به نجم الدین. مردی فاضل از مردم هجرةالعین یمن بود و تألیفاتی دارد که از آن جمله است: ۱ -الجواهر و الغرر فی کشف اسرار الدرر. ۲ -برهان التحقیق و صناعةالتدقیق. ۳ - الثمرات الیانعة و الاحکام الواضحة القاطعة، در ۳ جلد. مرگ وی به سال ۸۳۲ هـ . ق. روی داده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن احمدبن ناصربن خلیفه باعونی مقدسی شافعی صالحی دمشقی، مکنی به ابوالحسن و ملقب به جمال الدین و معروف به باعونی. مردی دانشمند و فاضل بود. به سال ۸۰۵ هـ . ق. در بیت المقدس به دنیا آمد و در دمشق پرورش یافت. در آنجا و قاهره به تحصیل پرداخت و در صفد و نیز طرابلس و دمشق و حلب به منصب قضا رسید. مردی پاک منش و ادیب و شاعر و دارای صفات عالی انسانی بود. به نظم «المنهاج» نووی پرداخت ولی آن را به اتمام نرسانید. پس از عزل از منصب به سال ۸۸۰ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن احمدبن نصربن سویلم دجوی. از استادان دانشمند الازهر و از فقیهان مالکی بود. به سال ۱۲۸۷ هـ . ق. در دیه دجوة از توابع قلیوبیة به دنیا آمد و در کودکی به سبب گرفتن آبله چشمش کور شد. بین سالهای ۱۳۰۱-۱۳۱۷ هـ . ق. در الازهر تحصیل کرد و به سال ۱۳۶۵ هـ . ق. در عزبةالنخل از اطراف قاهره درگذشت و در عین شمس به خاک سپرده شده. او را آثاری است که از آن جمله است: ۱ -خلاصة علم الوضع. ۲ -تنبیه المؤمنین لمحاسن الدین. ۳ -سبیل السعادة. ۴ -الجواب المنیف فی الرد علی مدعی التحریف فی الکتاب الشریف. ۵ -رسائل السلام و رسل الاسلام. ۶ -رسائل در تفسیر لایسأل عما یفعل. ۷ -رسالهٔ «الرد علی کتاب الاسلام و اصول الحکم لعلی عبدالرزاق». (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن احمد علموی. ادیب و شاعر و کثیرالشعر بود. نجم الغزی او را شاعر مکثار بلکه مهذار نامیده و گفته است بیشتر اشعار او جز وزن و قافیه چیزی ندارد. قصاید خود را به مردم می داد و می خواست تقریظی بدانها بنویسند و سپس یکی از دوستانش آنها را با آن تقریظها به صورت کتابی درمی آورد. یوسف به سال ۱۰۰۶ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن احمدبن یوسف بن کج دینوری، مکنی به ابوالقاسم. فقیه نامی و از امامان شافعی از مردم دینور بود و به قضاوت آنجا رسید و به دست عیاران در همانجا به سال ۴۰۵ هـ . ق. کشته شد. کتابهای بسیاری نوشت که مورد استفادهٔ فقها قرار گرفت. یوسف در حفظ احکام مذهب شافعی مثل بود. کتاب «وجه» در فقه شافعی از اوست. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن احمد قونوی مولوی رومی، که وی را ازهدی نیز نامیده اند. از فضلای ترک و شارح مثنوی مولوی بود. در زبان و ادب عرب تبحر داشت و در خانقاه بشکطاش آستانه پیر و مرشد مولویه بود. از اوست: المنهج القوی لطلاب المثنوی، در ۹ جلد که در آن مثنوی مولوی را به زبان عربی شرح کرده است (سال ۱۲۳۰ هـ . ق.). مرگ وی به سال ۱۲۳۲ هـ . ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن اسباط. از پاکان و محدثان بود و سخنانی نغز از وی نقل شده، از آن جمله است: «چشم پوشی از ریاست سخت تر از چشم پوشی از دنیاست. خدایا! مرا خداشناسی عطا کن و امید خویش از دل من مگسل». زنش گفته است یوسف می گفت از خدا سه چیز می خواهم: «هنگام مرگ، درهمی در خانه، و گوشتی در استخوان و قرضی در گردن نداشته باشم». و در دم مرگ هر سه آرزوی او برآورده شده بود. یوسف، حبیب بن حسان و محل بن خلیفه و سری بن اسماعیل و عابدبن شریح را درک کرد و پیش از سال ۲۰۰ هـ . ق. درگذشت. (از صفةالصفوة ج ۴ ص ۳۳۵).[ سُ ] (اِخ) (۱۲۸۶-۱۳۶۱ هـ . ق.) ابن احمد یوسف، معروف به یوسف احمد. دانشمند آثار اسلامی و از مردم قاهره و نخستین مصری از معاصران است که برای خط کوفی زحمت کشیده و به حل غوامض آن موفق شده است. پدرش پیکرتراش ظریف کاری بود. او را به تحصیل درس خطوط آثار قدیمی مساجد و رابطه و همانندی بین آنها و شکستگی نقشها و زینتهای آن آثار گماشت. یوسف قرآن را از بر داشت، ازاین رو در خواندن بسیاری از نقوش قرآنی توفیق یافت. و نتیجهٔ تحقیقات و جزوه های تدریس خود را به صورت کتابهایی منتشر ساخت که از آن جمله است: ۱ -الخط الکوفی، که آن را برای جوانان مسلمان در دانشگاههای قاهره و نیز دانشگاه ابن طولون، دانشگاه عمروبن العاص و جز آن تقریر کرده است. ۲ -الفهرست، که راهنمای مختصر آثار باستانی قاهره است. ۳ -المحمل و الحج (جلد اول). ۴ -الاسلام و الحبشه. علاوه بر کتابهای بالا در حدود چهل رساله دارد که به چاپ نرسیده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن الیاس بن احمد خویی (جوینی) شافعی بغدادی، مکنی به ابوالمحاسن و معروف به ابن الکتبی و ملقب به نصیرالدین. از پزشکان و دانشمندان علوم دینی و اصول بود. در مدینه به دنیا آمد و در بغداد پرورش یافت و بزیست. آثاری دارد که از آن جمله است: ما لایسع الطبیب جهله، در مفردات پزشکی. وی به روایت ابن قاضی شهبة در سال ۷۵۴ هـ . ق. و به روایت ابن رافع در سال ۷۵۵ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن علی، ملقب به شهاب الدین و مکنی به ابوالمحاسن و معروف به شواء. شاعر و ادیب و از دوستان ابن خلکان مورخ معروف بود. اصل وی از کوفه و زادگاه و مدفنش حلب بود. دیوان شعری در چهار جلد دارد. وی به سال ۶۳۵ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن فرج بن اسماعیل انصاری خزرجی نصری، مکنی به ابوالحجاج انصاری. هفتمین پادشاه از سلسلهٔ «بنونصربن الاحمر» اندلس بود. به سال ۷۳۳ هـ . ق. هنگامی که برادرش محمد کشته شد با او بیعت کردند. سن وی بدان هنگام ۱۵ سال و هشت ماه بود. در کودکی آرام و بسیار خاموش بود و تا در کار ملک تجربت نیاموخت متحمل آن نشد و پس از بیعت در بسیاری از جنگها شخصاً شرکت داشت. اسپانیاییها با وی جنگیدند و او مدتی در مقابل آنان پایداری کرد و حملهٔ کشتی های روم و کشتار مسلمانان در بیرون «طریف» و غلبهٔ دشمنان بر قلعهٔ «یحصب» نزدیک پای تخت در عهد او بود. به سال ۷۵۵ هـ . ق. هنگامی که به غرناطه در مسجد «الحمراء» نماز عید فطر می گزارد در سجدهٔ رکعت آخر مرد ناشناسی با کارد یا خنجر بدو حمله کرد و او را از پای درآورد. ضارب را در حالی که سخنان بی سروته می گفت گرفتند و کشتند و جسدش را سوزاندند. پادشاه را به خانه بردند ولی براثر همان ضربت درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن یوسف نبهانی. شاعر و ادیب و قاضی بود. در دیه اجزم بنی نبهان از حوالی حیفا در شمال فلسطین و در سال ۱۲۶۵ هـ . ق. چشم به جهان گشود و پس از احراز مناصبی به سال ۱۳۵۰ هـ . ق. درگذشت. او را آثار فراوانی است و از آن جمله است: ۱ -جامع کرامات الاولیاء، در دو جلد. ۲ -ریاض الجنة فی اذکار الکتاب و السنة. ۳ -وسائل الوصول الی شمائل الرسول. ۴ -افضل الصلوات علی سیدالسادات. ۵ -حجةاللََّه علی العالمین. ۶ - الفتح الکبیر. ۷ -نجوم المهتدین. ۸ -الشرف المؤبد لآل محمد. ۹ -الانوار المهدیة. ۱۰ - خلاصة الکلام فی ترجیح دین الاسلام. ۱۱ - هادی المرید الی طرق الاسانید. ۱۲ - الفضائل المحمدیة. ۱۳ -الاسالیب البدیعة فی فضل الصحابة و اقناع الشیعة. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن الدایه. رجوع به یوسف (ابن ابراهیم... ابن دایه) شود.[ سُ ] (اِخ) ابن الیاس بن یوحنا الدبس. مورخ و محقق نامی و استاد تعلیم و تربیت و رئیس اسقفهای بیروت و ملقب به بطران الدبس بود. تولد و مرگش به سال ۱۲۴۹ و ۱۳۲۵ هـ . ق. در لبنان اتفاق افتاد. از آثار اوست: ۱ و ۲ -تاریخ سوریة، در ۸ جلد (و خلاصهٔ آن در دو جلد). ۳ -الجامع المفصل. ۴ -مغنی المتعلم عن المعلم، در صرف و نحو، و علاوه بر آثار فوق در حدود ۳۰ کتاب و رساله در مباحث لاهوتی و غیب و تعلیم و تربیت دارد. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن الیان بن موسی سَرْکیس. صاحب «معجم المطبوعات العربیة و المعربة» که دارای ده جزء در دو مجلد است. به سال ۱۲۷۲ هـ . ق. در دمشق به دنیا آمد و در کودکی به بیروت رفت و مدت ۳۵ سال در بانک عثمانی در سمت منشی و مدیر در بیروت و دمشق و قبرس و آنکارا و اسلامبول خدمت کرد و سرانجام به سال ۱۹۱۲ م. در مصر سکنی گزید و کتاب معجم المطبوعات را تألیف کرد. او راست: ۱ -معجم المطبوعات. ۲ -جامع التصانیف الحدیثة. ۳ -انفس الآثار فی اشهر الامصار. ۴ -الرحلة الجویة فی المرکبة الهوائیة. علاوه بر آثار بالا مقالاتی به زبان فرانسه نوشته است. وی به گردآوری مسکوکات و آثار قدیمی سخت دلبستگی داشت و به سال ۱۳۵۱ هـ . ق. در قاهره درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن ایوب بن شاذی، مکنی به ابوالمظفر و ملقب و معروف به صلاح الدین ایوبی. مؤسس دولت ایوبیان بود. رجوع به صلاح الدین... شود.[ سُ ] (اِخ) ابن ایوب بن یوسف بن حسن همدانی، مکنی به ابویعقوب. متولد سال ۴۴۱ هـ . ق. زاهدی از متصوفه بود. در بغداد تحصیل کرد و در سال ۵۰۶ هـ . ق. دوباره بدان شهر آمد و به وعظ پرداخت. مردم به گرمی از او استقبال کردند. او در یکی از روستاهای هرات به سال ۵۳۵ هـ . ق. درگذشت. از جمله آثار وی این کتب را می توان نام برد: ۱ - منازل السالکین. ۲ -زینةالحیات که هر دو در تصوف و عرفان است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن برسیای دقماقی ظاهری، ملقب به عزیز و جمال الدین. از پادشاهان چرکسیان مصر و شام بود. رجوع به عزیز شود.[ سُ ] (اِخ) ابن تاج الدین. معمار اصفهانی و از هنرمندان قرن دهم هـ . ق. بود. زیر طاق بزرگ ایوان جنوبی مسجد جامع اصفهان از آثار اوست که تاریخ ۹۳۸ هـ . ق. دارد.[ سُ ] (اِخ) ابن تاشفین بن ابراهیم مصالی صنهاجی لمتونی حمیری، مکنی به ابویعقوب. امیر مسلمین و پادشاه مغرب دور و بنیانگذار شهر مراکش است. وی نخستین کسی بود که لقب امیرالمسلمین یافت. یوسف سکه ای ضرب کرد که بر روی آن نقش «لااله الااللََّه محمد رسول اللََّه» و در زیر آن «امیرالمسلمین یوسف بن تاشفین» بود و در دایره نوشته بود:{/B «وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ اَلْإِسْلاََمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی اَلْآخِرَةِ مِنَ اَلْخََاسِرِینَ ». ۱-۱۵۳:۸۵/}(قرآن ۳/۸۵). (از اعلام زرکلی). و رجوع به ابویعقوب (یوسف بن تاشفین) و نیز اعلام زرکلی شود.[ سُ ] (اِخ) ابن حسن بن احمدبن عبدالهادی صالحی، معروف به ابن المبرد و ملقب به جمال الدین. از مردم صالحیة دمشق و از فقهای حنبلی و علامهٔ متفنن بود. آثار سودمندی در زمینه های مختلف از او برجاست که بسیاری از آنها به خط خودش در کتابخانهٔ ظاهریهٔ دمشق محفوظ است و از آن جمله است: ۱ -مغنی ذوی الافهام عن الکتب الکثیرة فی الاحکام. ۲ -الدرر الکبیر. ۳ -تاریخ الاسلام. ۴ -الاقتباس. ۵ -محض الخلاص فی مناقب سعدبن ابی وقاص. ۶ - بحرالدم فی من تکلم فیه احمدبن حنبل بمدح أو ذم. ۷ -ارشاد السالک الی مناقب مالک. ۸ -تعریف الغادی. ۹ -الاتقان فی ادویة اللثة و الاسنان. ۱۰ -الطباخة. ۱۱ - تاریخ الصالحیة. ۱۲ -محض الصواب فی فضائل امیرالمؤمنین عمربن خطاب. تولد یوسف به سال ۸۴۰ و مرگش به سال ۹۰۹ هـ . ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن تغری بردی بن عبداللََّه ظاهری حنفی، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به جمال الدین. مورخ و پژوهشگر نامی از مردم قاهره بود. در آن شهر به دنیا آمد و در همانجا درگذشت (۸۱۳-۸۷۴ هـ . ق.). پس از مرگ پدر در خانهٔ قاضی القضاة جلال الدین بلقینی (متوفی به سال ۸۲۴ هـ . ق.) پرورش یافت و به فراگیری ادبیات و فقه و دیگر علوم پرداخت و در علوم و فنون گوناگون مقامی ارجمند یافت. او را آثاری است که از آن جمله است: ۱ -النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهرة. ۲ -المنهل الصافی و المستوفی بعد الوافی. ۳ -مورد اللطافة فی من ولی السلطنة و الخلافة. ۴ -نزهةالرائی. ۵ -حوادث الدهور فی مدی الایام و الشهور. ۶ -البحر الزاخر فی علم الاوائل و الاواخر. ۷ -حلیة الصفات فی الاسماء و الصناعات. (از الاعلام زرکلی). و نیز از تألیفات عمدهٔ اوست: ۱) الشرح المأمونی لکتاب الایمان لابقراط. ۲) شرح المقالة الاولی من کتاب الفصول لابقراط. ۳) کتاب الاجمال فی المنطق. ۴) شرح کتاب الاجمال. وی علاوه بر تألیفات، حواشی و تعلیقات زیادی بر آثار دیگران نوشته است. (از قاموس الاعلام ترکی).[ سُ ] (اِخ) ابن حسن بن بهرام قرمطی جنابی، مکنی به ابویعقوب و معروف به قرمطی. صاحب «هجر» و مرجع قرمطیان در روزگار خود و مردی سخت شجاع بود و وقایع و اخباری از او منقول است. (از اعلام زرکلی). وی از مردم جنابهٔ فارس بود و دعوت خود را در بحرین و یمامه و فارس پراکند و سپاهیان خلیفه را شکست داد و رعب و هراسی عظیم میان مسلمین افکند. تا در سال ۳۰۱ هـ . ق. به دست یکی از غلامان خود کشته شد و پسرش ابوطاهر پیشوایی قرامطه را به عهده گرفت. و رجوع به قرمطیان شود.[ سُ ] (اِخ) (۳۳۰-۳۸۵ هـ . ق.) ابن حسن بن عبداللََّه بن مرزبان، مکنی به ابومحمد و معروف به سیرافی ادیب. اصل پدر او از سیراف فارس است ولی در بغداد شهرت یافت. وی چندین تألیف در شرح ابیات شواهد دارد که از آن جمله است: ۱ -شرح ابیات سیبویه. ۲ -شرح ابیات اصلاح المنطق. ۳ -شرح ابیات المجاز ابن عبیدة. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن حسن بن علی رازی، مکنی و معروف به ابویعقوب. زاهد و صوفی و دانشمند و ادیب بود. وی سفرهای بسیار کرد و در روزگار خود شیخ ری و جبال بود و در آن نواحی به زندقه شهرت داشت. با ذوالنون مصری همنشین و در کلام و تصوف سرآمد علمای زمان خود بود. برخی از گفته های او ضرب المثل شده است. مرگ یوسف به سال ۳۰۴ هـ . ق. بود. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن حسن بن محمدبن عبدالرحمان حسنی علوی، مکنی به ابوالمحاسن و معروف به مولوی یوسف. از پادشاهان دولت علوی در مغرب دور بود. پس از برادر بر تخت نشست و به کمک دولت فرانسه غائله و قیام «هبةاللََّه بن الشیخ ماءالعینین» را فروخواباند و مأموران فرانسه را در تمشیت امور سخت دخالت داد. وی در اصلاح برخی مدارس و مساجد کوشید و نخستین پادشاه مراکش بود که از فرانسه (پاریس) دیدن کرد (سال ۱۹۲۶ م.). با تألیف و شعر و کتاب انس و الفتی داشت و به سال ۱۳۴۶ هـ . ق. در فاس درگذشت. تولد او به سال ۱۲۹۷ هـ . ق. بود. وی پدر سلطان محمدبن یوسف پادشاه اخیر مراکش است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) (۸۳۷-۹۰۹ هـ . ق.) ابن حسن بن محمد، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به جمال الدین و معروف به ابن خطیب المنصوریة. فقیه شافعی و شاعر. زادگاه و مدفنش حماة بود. از آثار اوست: ۱ - الاهتمام فی شرح احادیث الاحکام، در ۷ جلد. ۲ -شرح الفیهٔ ابن معطی. ۳ -شرح فرائض المنهاج الفرعی. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) (۷۳۰-۸۰۴ هـ . ق.) ابن حسن بن محمود تبریزی حلوایی، ملقب به عزالدین و معروف به حلوایی. مفسر و شافعی بود. از تبریز به ماردین رفت و سپس در الجزیره مسکن گزید و در همانجا درگذشت. مردی زاهد بود و دست به دینار و درهم نمی زد. از آثار اوست: ۱ -حاشیه بر کشاف. ۲ -شرح المنهاج. ۳ -شرح الاربعین النوویة. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن حسن حسینی شیرازی حنفی. قاضی بغداد و مردی فقیه و اهل تفنن بود. پس از فتنهٔ ابن اردبیل به ترکیه رفت و در بروسه به تدریس پرداخت تا به سال ۹۲۲ هـ . ق. درگذشت. از آثار اوست: ۱ -شرح نهج البلاغه. ۲ -کنایة الراوی و السامع. ۳ -حاشیه بر تلویح تفتازانی. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن حسین بن محمدبن حسین، معروف به ابن المجاور و مکنی به ابوالفتح و ملقب به نجم الدین. وزیر و ادیب و شاعر و اصلاً از شیراز بود ولی در دمشق پا به عرصهٔ هستی نهاد و در همان شهر به سال ۶۰۱ هـ . ق. درگذشت. مکتبی داشت که در آن به تعلیم اطفال می پرداخت و سلطان صلاح الدین او را به معلمی فرزندش عزیز برگزید. عزیز با وی سخت مأنوس شد و پس از مرگ پدر همین که به سلطنت رسید زمام اختیار ملک بدو سپرد. دروازهٔ ابن المجاور در قاهره بدو منسوب است زیرا در آنجا خانه ای داشت. وی غیر از یوسف بن یعقوب ابن المجاور مورخ معروف است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن حسین رازی، مکنی به ابویعقوب. از پاکان و محدثان بود. سخنانی پندآمیز از او نقل شده، از آن جمله است: «به اندازهٔ ترس تو از خدا مردم از تو می ترسند. و به اندازهٔ محبت تو نسبت به خدا مردم تو را دوست دارند. و به اندازهٔ اشتغال تو به کار خدا مردم به کار تو می رسند». یوسف از احمدبن حنبل و ذوالنون و جز آن دو روایت شنیده و به سال ۳۰۴ هـ . ق. درگذشته است. (از صفةالصفوة ج ۴ ص ۸۴).[ سُ ] (اِخ) ابن حسین درویش حسینی، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به جمال الدین و معروف به نقیب. مردی فاضل بود. شعر نیکو می سرود. دیوانی دارد. وی در دمشق به سال ۱۰۷۳ هـ . ق. به دنیا آمد و در حلب سکنی گزید و در آنجا مقام نقیب الاشراف و مفتی حنفیان را بر عهده داشت و در همانجا به سال ۱۱۵۳ هـ . ق. درگذشت. از آثار اوست: ۱ -کناش. ۲ - شرح القصیدة الدمیاطیة. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن حسین کردی شافعی، معروف به کردی. فقیه بود و در دمشق سکنی گزید و در همانجا به سال ۸۰۴ هـ . ق. درگذشت. از آثار اوست: المسح علی الجوربین مطلقاً. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن حسین کرماستی. فقیه حنفی از فرمانروایان دولت عثمانی بود و در علوم شرعی و عربی تبحر داشت. نخست به تدریس پرداخت و سپس حکومت بروسه و آنگاه فرمانروایی قسطنطنیه را بر عهده گرفت و در همانجا به سال ۹۰۶ هـ . ق. درگذشت. از آثار اوست: ۱ -الوجیز فی الاصول. ۲ -شرح الوقایة. ۳ -کتابی در علم معانی. ۴ -رساله ای به نام «عقائد الفرق الناجیة». ۵ -رساله ای به نام «الوقف». ۶ - المدارک الاصلیة بالمقاصد الفرعیة. ۷ - حاشیه ای بر مطول. ۸ -المختار فی المعانی و البیان. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن خالدبن عمیر سمتی، مکنی به ابوخالد و معروف به سمتی، اهل بصره. فقیه و متهم به زندقه بود. از پیشوایان فرقهٔ جهمیه و نخستین کسی است که کتابی دربارهٔ شروط نوشته و نیز اولین کسی است که رأی ابوحنیفه را به بصره برده است. کتابی در «تجهم» دارد و گفته اند که در آن میزان و رستاخیز را انکار کرده است. در نزد بیشتر اهل حدیث دروغگو و زندیق شمرده می شود. و به سال ۱۹۰ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن خضر (خیرالدین)بن جلال الدین رومی، معروف و ملقب به سنان الدین. فقیه حنفی و در علوم عقلی بسیار متبحر و آگاه و خود استاد و ندیم سلطان محمدخان عثمانی بود و به سال ۸۷۵ هـ . ق. به وزارت وی منصوب شد ولی بعد مغضوب و معزول و زندانی گردید. وی به سال ۸۹۱ هـ . ق. در اسلامبول درگذشت. از آثار اوست: ۱ -حاشیه ای بر شرح المواقف. ۲ - حاشیه ای بر شرح الجغمینی برای قاضی زاده. تولد او به سال ۸۴۴ هـ . ق. بود. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن خطاربن یوسف بن مخائیل بن منصور غانم ناخوسی، معروف به یوسف غانم. ادیب و شاعر مارونی لبنانی. در بیروت دانش آموخت و در یکی از روزنامه ها به نویسندگی پرداخت، سپس به برزیل مهاجرت کرد و در همانجا به سال ۱۳۳۷ هـ . ق. درگذشت. از آثار اوست: برنامج اخویة القدیس مارون، در دو جلد. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن خطیب. رجوع به یوسف (ابن حسن بن محمد...) شود.[ سُ ] (اِخ) ابن خلیل بن قراجابن عبداللََّه دمشقی حلبی، مکنی به ابوالحجاج و ملقب به شمس الدین و معروف به ابن خلیل. محدث حنبلی بود. در دمشق به دنیا آمد و در بغداد و اصفهان در عصر خود فرد و از حیث کثرت مسافرت و آثار بر همگنان مقدم بود و بیش از پانصد تن مردان نادرالوجود به دور خود جمع کرده بود. و در پایان عمر در حلب مقیم شد و به سال ۶۴۸ هـ . ق. در آنجا درگذشت. جماعت بسیاری از او روایت کرده اند. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن خلیل بن محمد منیر حلبی، معروف به قارِقلی. متصوف و شاعر و در فقه و موسیقی عالم بود. به سبب تدریس در مدرسهٔ قارلق حلب بدانجا منسوب گشت. منظومه هایی دربارهٔ موسیقی و آهنگها و فقه مذاهب اربعه و اسماء حسنی دارد. دیوان او شامل قصاید و موشحات و مدح و منقبت حضرت رسول(ص) است. کلام او از سستی و رکاکت برکنار نیست. تولد وی به سال ۱۱۶۵ هـ . ق. و مرگش به سال ۱۲۵۱ هـ . ق. بود. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن رافع بن تمیم بن عتبهٔ اسدی موصلی، مکنی به ابوالمحاسن و معروف به ابن شداد و ملقب به بهاءالدین. از فرمانروایان و مورخان بزرگ بود. به سال ۵۳۹ هـ . ق. در موصل به دنیا آمد. به بغداد و حلب و دمشق و مصر و جز آن سفر کرد و حدیث گفت. در موصل به تدریس و تألیف پرداخت و در دمشق در دستگاه سلطان صلاح الدین و آنگاه در خدمت پادشاهان دیگر به مقامات عالی رسید. وی استاد و راهنمای ابن خلکان مورخ بود. از آثار اوست: ۱ -النوادر السلطانیة و المحاسن الیوسفیة. ۲ -دلائل الاحکام. ۳ -ملجأ الحکام عند التباس الاحکام. ۴ -فضل الجهاد. ۵ -الموجز الباهر. ۶ -العصا. یوسف به سال ۶۳۲ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن زکریا مغربی، ساکن مصر. ادیب و شاعر بود. در مصر پرورش یافت و به تحصیل پرداخت و در آنجا به سال ۱۰۱۹ هـ . ق. درگذشت. از آثار اوست: ۱ - دیوان شعر، معروف به «الذهب الیوسفی». ۲ - رسالهٔ رفع الاصر عن کلام اهل مصر. ۳ - بغیةالاریب و غنیةالادیب. ۴ -تخمیس لامیهٔ ابن الوردی. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن سالم بن احمد، معروف به حنفی. فاضل و شاعر و فقیه شافعی و از مردم مصر (ده خفته) بود. دو مقامه، رساله ای در «علم الآداب» و شرح آن و نیز دیوان شعر و همچنین حواشی و شروحی دارد که از آن جمله است: ۱ -حاشیه ای بر اشمونی. ۲ -حاشیه ای بر مختصر السعد. ۳ - حاشیه ای بر شرح خزرجیة. ۴ -شرح التحریر. ۵ -شرح آداب البحث. ۶ -حاشیه بر شرح ایساغوجی. یوسف به سال ۱۱۷۶ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن سلیمان بن عیسی شنتمری، مکنی به ابوالحجاج و معروف به اعلم (اعلم شنتمری). رجوع به اعلام زرکلی و نیز شنتمری الاعلم شود.[ سُ ] (اِخ) ابن سیرافی، مکنی به ابومحمد. یوسف بن حسن بن عبداللََّه بن مرزبان. رجوع به سیرافی (یوسف...) و قاموس الاعلام ترکی شود.[ سُ ] (اِخ) ابن شاهین کرکی، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به جمال الدین و معروف به سبط ابن حجر (سبط احمدبن حجر عسقلانی). مورخ و فقیه بود و از ادب نیز بهره ای داشت و اشعار سستی می سرود. از مردم قاهره بود و به سال ۸۲۸ هـ . ق. در آن شهر به دنیا آمد. از آثار اوست: ۱- رونق الالفاظ بمعجم الحفاظ. ۲- المجمع النفیس بمعجم اتباع ادریس، در ۴ جلد. ۳- الفوائد الوفیة بترتیب طبقات الصوفیة. ۴- بلوغ الرجا بالخطب علی حروف الهجاء ۵- المنتجب بشرح المنتخب. ۶- النجوم الزاهرة باخبار قضاة مصر و القاهرة. وی در برخی از مساجد به وعظ و سخنرانی می پرداخت. کارش به تنگدستی کشید و ناچار کتابهایش را فروخت. مرگ یوسف به سال ۸۹۹ هـ . ق. بود. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن شداد. رجوع به یوسف (ابن رافع بن تمیم...) شود.[ سُ ] (اِخ) ابن طاهربن یوسف بن حسن خویی، مکنی به ابویعقوب و معروف به خویی. از مردم خوی آذربایجان و ادیب بود و شعر نیکو می سرود. در قصبهٔ نوقان طوس سکونت کرد و دستیار حاکم آنجا شد و دارای صفات پسندیده گردید. سمعانی صاحب الانساب با او در آن آبادی ملاقات و قطعاتی از اشعار او را یادداشت کرده و گفته است که به گمانم او در سال ۵۴۹ هـ . ق. در وقعهٔ عرب در طوس یا پیش از آن کشته شد. از آثار اوست: ۱ -شرح سقطالزند ابوالعلاء معری. ۲ - فرائدالخرائد. ۳ -تنزیه القرآن الشریف عن وصمة اللحن و التحریف. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالجلیل مصطفی خضری جلیلی موصلی. واعظ حنفی. از مردم موصل بود. او راست: ۱ - الانتصار للاولیاء الاخیار. ۲ -کشف الاسرار و ذخائرالابرار. ۳ -الاستشفا باحادیث المصطفی. او به سال ۱۲۴۱ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن حبیب بن ابی عبیدة فِهْری قرشی. پادشاه اندلس و یکی از نوابغ و بزرگان فصاحت و بلاغت بود. پس از مرگ ثوابةبن سلامه در قرطبه میان قبیلهٔ مضر و یمانیان بر سر تعیین جانشین اختلاف افتاد تا سرانجام هر دو قبیله به انتخاب وی رأی دادند. و او به سال ۱۲۹ هـ . ق. به فرمان روایی نشست تا عبدالرحمان اموی به اندلس وارد شد. یوسف با او به جنگ پرداخت و شکست خورد و کشته شد و سرش را برای عبدالرحمان فرستادند (سال ۱۴۲ هـ . ق.). (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن حسن، جمال الدین تاذفی. فاضل حنبلی از امرا بود. در تاذف حلب به سال ۸۲۶ هـ . ق. به دنیا آمد و در حلب پرورش یافت و به حکومت آنجا رسید. وی زیباروی بود و خطی زیبا و قلمی شیوا داشت. از آثار اوست: مفاتیح الکنوز. یوسف به سال ۹۰۰ هـ . ق. در حلب درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن علی بن جوزی قرشی تیمی بکری بغدادی، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به محیی الدین و معروف به ابن الجوزی. پسر علامه ابوالفرج ابن الجوزی و استاد و سفیر دارالخلافهٔ مستعصمیة. به سال ۵۸۰ هـ . ق. دیده به جهان گشود و در مرگ پدر هفده ساله بود. مادر خلیفه الناصر سرپرستی او را به عهده گرفت. پس از رسیدن به مقامات علمی و دیوانی در سال ۶۵۶ هـ . ق. هنگام ورود هلاکو به بغداد با سه فرزندش به دست لشکر مغول کشته شدند. شعر نیکو می گفت و از آثار اوست: ۱ - معادن الابریز فی تفسیر کتاب العزیز. ۲ - المذهب الاحمد فی مذهب احمد. ۳ - الایضاح. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن یوسف، مکنی به ابوالحجاج و ملقب به جمال الدین قضاعی کلبی مزی، معروف به «حافظ مزی». به سال ۶۵۴ هـ . ق. در حلب به دنیا آمد و در مزة از توابع دمشق پرورش یافت و در دمشق به سال ۷۴۲ هـ . ق. درگذشت. در زبان عرب و حدیث و علم رجال استاد بود. آثاری در آن زمینه ها دارد که از آن جمله است: ۱ -تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، در ۱۲ جلد. ۲ -تحفةالاشراف بمعرفة الاطراف، در ۸ جلد. ۳ -المنتقی من الاحادیث. حافظ ابوعبداللََّه ذهبی به نقل ابن ناصرالدین او را همپایهٔ دمیاطی و ابن تیمیه و ابن دقیق العید علمای بزرگ حدیث و متون و انساب شمرده و در علم رجال بر آن سه رجحان داده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالرحیم بن عربی قرشی مهدوی، معروف به اقصری و مکنی به ابوالحجاج. از بزرگان صوفیان زمان خویش بود. در اقصر از توابع صعید مصر مسکن گزید و در همانجا به سال ۶۴۲ هـ . ق. درگذشت و قبرش هم اکنون در آن آبادی پابرجا و معروف است. در جوانی به کار دولتی اشتغال داشت ولی پیش از چندی از آن روی گردان شد و تجرد گزید و پیروان بیشماری یافت. اهل دانش و روایت بود و شعر نیکو می سرود. منظومه ای در توحید به مطلع زیر دارد: «الحمدللََّه العلی الصمد الاول الآخر لا بأمد». پیروان نادانش کار او را به درازا کشاندند و معراجی برای او قائل شدند و گفتند در نیمه شب ماه شعبان به آسمان عروج کرد و آن شب را همه ساله در صعید عید گرفتند. اما او از این نسبتهای خرافی به دور است و مناقب و مکارمی دارد که برای شناخت شخصیت او کافی است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن ابراهیم همدانی، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به علم الدین و معروف به ابن المرصص. از مردم فسطاط مصر و از گویندگان نامی روزگار خود بود. او در حلب به سال ۶۳۸ هـ . ق. درگذشت. گویند خدمتگزارش او را خفه کرد و برخی از کتابهای او را برداشت و گریخت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن علی لخمی میورقی، معروف به ابن نادر. از مردم اندلس و ساکن اسکندریه بود. به اصول فقه عالم بود و روایت و درایت را جمع کرد. در سفر حج از علمای مکه و بغداد و دمشق روایت شنید و برخی از او روایت دارند. تألیفاتی دارد که از آن جمله است: التعلیقة الکبری. مرگ یوسف به سال ۵۲۳ هـ . ق. روی داده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن یوسف لخمی اندی، مکنی به ابوالولید و معروف به ابن الدباغ. مورخ و محدث اندلس در روزگار خود بود. از آثار اوست: ۱ -طبقات المحدثین و الفقها. ۲ -معجم شیوخ القاضی الصدقی. او در دانیة به سال ۵۴۶ هـ . ق. درگذشت و در مرسیة به خاک سپرده شد. یوسف از مردم انده از سرزمین بلنسیة بود و به سال ۴۸۱ هـ . ق. به دنیا آمد. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالفتاح بن عطاء طباطبایی. از فقهای شیعه و از مردم تبریز بود. از آثار اوست: ۱ -الجهادیة. ۲ -الحدود و الدیات. ۳ -الخراجیة. وی به سال ۱۱۶۷ هـ . ق. متولد شد و به سال ۱۲۴۲ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالقادربن محمد حسینی ازهری، معروف به ابن الاسیر. از قبیلهٔ بنی الاسیر و خود نویسنده و دانشمند و فقیه و شاعر بود. به سال ۱۲۳۲ هـ . ق. در صیدا به دنیا آمد و به سال ۱۲۴۷ هـ . ق. به دمشق رفت و سپس به الازهر مصر روی آورد و هفت سال به تحصیل علم همت گماشت. آنگاه به طرابلس رفت و سه سال در آنجا ماند. یوسف مقامات دیوانی و علمی یافت و مدتی ریاست هیأت تحریریهٔ روزنامه های «ثمرات الفنون» و «لسان الحال» را به عهده داشت. از آثار اوست: ۱ -رائض الفرائض. ۲ -شرح اطواق الذهب. ۳ -ارشادالوری. ۴ -رد الشهم للسهم. ۵ -سیف النصر. ۶ -دیوان شعر، که شامل برخی از اشعار اوست. یوسف به سال ۱۳۰۷ هـ . ق. در بیروت درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالکریم انصاری مدنی حنفی، معروف به یوسف انصاری. از فضلا بود. وی به سال ۱۱۲۱ هـ . ق. در مدینه به دنیا آمد و به سال ۱۱۷۷ هـ . ق. در همان شهر درگذشت. از آثار اوست: منظومه فی المناسک. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبداللََّه لغوی، مکنی به ابوالقاسم و معروف به زجاجی. رجوع به زجاجی شود.[ سُ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن احمدبن اسماعیل بن عباس رسولی، معروف به المظفر الرسولی. از ملوک دولت رسولیهٔ یمن بود. ملک مسعود (ابوالقاسم بن اسماعیل) به سال ۸۵۴ هـ . ق. او را دستگیر و به غلامان تسلیم کرد تا هر کاری می خواهند دربارهٔ او بکنند. از آن پس از وی خبری در دست نیست. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن سعیدبن عبداللََّه بن ابی زید اندلسی، مکنی به ابوعمر و معروف به ابن عباد (۵۰۴-۵۸۴ هـ . ق.). از مورخان و مقریان و رجال فقه و حدیث بود. در بلنسیة مسکن گزید و از برخی از علمای آنجا روایت شنید. او را آثاری است که از آن جمله است: ۱- طبقات الفقهاء. ۲- تذییل کتاب ابن بشکوال، که موفق به تکمیل آن نشده. ۳- الاربعون حدیثا. ۴- المنهج الرائق فی الوثائق. یوسف در شهر خود شهید شد بدین ترتیب که دشمنان بر وی حمله کردند و او با آنان به جنگ پرداخت تا سرانجام بر اثر جراحات واردآمده از پای درآمد. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن سعید حسینی ارمیونی مصری شافعی، ملقب به جمال الدین و معروف به ارمیونی. از فضلای نامی و شاگرد سیوطی بود. وی از دیه ارمیون مصر بود و آثاری دارد که از آن جمله است: ۱- اربعون حدیثاً تتعلق بآیةالکرسی. ۲- المعتمد فی تفسیر قل هو اللََّه احد. ۳- تفسیر الغریب فی الجامع الصغیر. یوسف به سال ۹۵۸ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عمربن علی بن خضر کردی گورانی، معروف به گورانی و عجمی. از عارفان نامی بود و خانقاهی مشهور در فراقة مصر و چندین خانقاه در شهرهای گوناگون داشت. رساله ای در شرایط توبه و پوشیدن خرقه به نام «ریحانة القلوب فی التوصل الی المحبوب» دارد و رسالهٔ دیگری به نام «ضرب» نوشته است. یوسف به سال ۷۶۸ هـ . ق. در مصر درگذشت و در خانقاه خود به خاک سپرده شد. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن عبدالبر نمری قرطبی مالکی، مکنی به ابوعمر و معروف به ابن عبدالبر. مورخ و ادیب و محقق و از حافظان حدیث بود. او را حافظ المغرب می نامیدند (۳۶۸-۴۶۳ هـ . ق.). یوسف در قرطبه به دنیا آمد و در شاطبه درگذشت. آثاری بسیار از او بر جای است، از جمله: ۱- الدرر فی اختصار المغازی و السیر. ۲- العقل و العقلاء. ۳- الاستیعاب. ۴- المدخل. ۵- جامع بیان العلم و فضله. ۶- القصد الامم. ۷- الکافی فی الفقه. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمد کلبی، مکنی و معروف به ابوالفتوح. از آل ابوالحسین کلبی از امرای صقلیه (سیسیل) در زمان فاطمیان (عبیدیان) و از دست نشاندگان آنان بود. پس از مرگ پدر به سال ۳۷۹ هـ . ق. به موجب عهد پدر ولایت صقلیه یافت، سپس توقیع عزیز فاطمی به ولایت او رسید و از طرف او لقب «ثقةالدولة» یافت. مردم صقلیه در عهد او آسایش و سعادت یافتند و از شر دشمنان داخلی و خارجی ایمن شدند. یوسف به سال ۳۸۸ هـ . ق. فالج شد و جانب راست بدنش از کار افتاد و در نتیجه کار را به پسرش جعفر واگذاشت، اما برادر جعفر، علی بر او شورید، ولی جعفر او را شکست داد و کشت و خود بدسیرتی پیشه ساخت. مردم صقلیه بر او شوریدند و قصر امارت را محاصره کردند. یوسف بر هودجی نشست و به سوی صقلیون روی آورد. مردم پیش او آمدند و درخواست عزل جعفر و جانشینی پسر دیگرش «احمد اکحل» را کردند. یوسف درخواست آنان را اجابت کرد و در نتیجه شورش فروخوابید و جعفر را به مصر تبعید کرد. مرگ او بعد از سال ۴۱۰ هـ . ق. روی داده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبداللََّه زجاجی جرجانی، مکنی به ابوالقاسم و معروف به زجاجی. ادیب و لغت دان و محدث بود. از ابواحمد غطریفی و ابواسحاق بصری و جز آن دو حدیث شنید و در گرگان به سال ۴۱۵ هـ . ق. درگذشت. تولد یوسف به سال ۳۵۲ هـ . ق. بود. از آثار اوست: ۱- عمدةالکتاب. ۲- اشتقاق الاسماء. ۳- الریاحین. ۴- شرح الفصیح. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عبدالمؤمن بن علی قیسی کومی امیرالمؤمنین، مکنی به ابویعقوب. سومین از پادشاهان دولت موحدین مراکش بود و به سال ۵۳۳ هـ . ق. در تینملل به دنیا آمد. پس از وفات پدر به سال ۵۵۸ هـ . ق. هنگامی که در اشبیلیة بود با او بیعت کردند. یوسف پادشاهی دوراندیش، شجاع، نیکخو و آشنا به سیاست کشورداری و مردم داری بود. از علم فقه بهره داشت و به حکمت و فلسفه سخت دلبسته بود. دانشمندان از سرزمینهای مختلف به دربار وی روی آوردند، از آن جمله بود «ابوالولیدبن رشد». یوسف بانی مسجد اشبیلیة شد و به سال ۵۶۷ هـ . ق. آن را به پایان رساند. سکه های «یوسفیهٔ» مغرب بدو منسوب است. علامت و شعار او در نوشته ها و جز آن «الحمدللََّه وحده» بود. وی به فتوحاتی نایل آمد که آخرین آنها حمله به شهر شنترین در باختر جزیرهٔ اندلس بود و در همین پیکار در حال محاصره زخمی برداشت و در راه برگشت به مغرب در نزدیکی جزیرهٔ خضراء درگذشت. جنازهٔ او را به تینملل حمل کردند و در کنار قبر پدر به خاک سپردند (سال ۵۸۰ هـ . ق.). (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن علی بن احمد بغدادی، ملقب به عفیف الدین و مکنی به ابوالحجاج و معروف به ابن بقال. مذهب حنبلی و مسلک تصوف داشت. شیخ رباط مرزبانیهٔ بغداد بود و قبرش در تربت امام احمد است. آثاری دارد که از آن جمله است: سلوک الخواص. یوسف به سال ۶۶۸ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن علی بن جبارة هذلی بسکری، مکنی به ابوالقاسم و معروف به هذلی. دانشمندی نابینا بود، متکلم و دانا به قرائتهای مشهور و شاذ. وی از مردم بسکرة از سرزمین زاب الصغیر بود. به اصفهان و بغداد سفر کرد. خواجه نظام الملک او را به سال ۴۵۸ هـ . ق. مقری مدرسهٔ نظامیهٔ نیشابور کرد و تا سال ۴۶۵ هـ . ق. (سال مرگش) در آن سمت باقی بود. از کتابهای او «الکامل» را می توان نام برد. این کتاب در قراآت است و او گفته است که ۳۷۵ تن از قراء نامی را از آخر دیار مغرب تا باب فرغانه دیده است. تولد او به سال ۴۰۳ هـ . ق. بوده است. (از اعلام زرکلی). و صاحب تاج العروس آرد: در تاریخ ذهبی و ابن عساکر کنیهٔ او را ابوالقاسم آورده و گفته اند وی از ذریهٔ ابوذؤیب هذلی است. ابن ماکولا نسب او را یاد کرده است. وی به سال ۴۰۳ هـ . ق. متولد شده و از ابونعیم اصفهانی حدیث فراگرفته و بر واسطی قرائت حدیث کرده و کتابی به نام «اختیار» در قراآت و کتابی دیگر موسوم به «الکامل فی المشهورة و الشواذ» تصنیف کرده است. یوسف در حدود سال ۴۶۰ زندگی را بدرود گفته است. (از تاج العروس).[ سُ ] (اِخ) ابن علی بن عبدالملک بن سماط بکری مهدوی، مکنی به ابویعقوب و معروف به ابن سماط. شاعر و از مردم مهدیهٔ افریقا بود. اشعار او بیشتر در مدح حضرت رسول(ص) است و صاحب حلل السندسیة قصایدی از او آورده است. وی به سال ۶۱۳ هـ . ق. به دنیا آمده و به سال ۶۹۰ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن علی بن محمد، مکنی به ابویعقوب و معروف به جرجانی. فقیه حنفی از دانشمندان بود. کتاب «خزانةالاکمل» در فروع مذهب حنفی از اوست. یوسف پس از سال ۵۲۲ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن علی بن محمدشاه بن محمد یکان، معروف به ابن یکان. در فقه حنفی به تحقیق و در ادب و زبان عربی به تألیف پرداخت. از آثار اوست: ۱- غزوة السلطان سلیم للاعجام. ۲- حاشیه ای بر شرح المواقف. علاوه بر آثار مذکور رسالات و نوشته های بسیاری از او بر جای مانده است. مرگ وی به سال ۹۴۵ هـ . ق. روی داده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن علی بن هادی کوکبانی صنعانی. از مردم صنعای یمن و از ادبا بود. به سال ۱۱۱۵ هـ . ق. درگذشت. از آثار اوست: ۱- طوق الصادح. ۲- سوانح فکر الافهام. ۳- دیوان اشعار که خود آن را به نام «محاسن یوسف» نامیده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عمران حلبی. از مردم شام و ادیب و شاعر بود و به بازرگانی اشتغال داشت. در سرزمین شام به سفر پرداخت و آنگاه به قاهره و اسلامبول رفت و بزرگان را مدح گفت. او را دیوانی است. مرگ وی به سال ۱۰۷۴ هـ . ق. روی داد. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عمر انفاسی (۶۶۱-۷۶۱ هـ . ق.)، مکنی به ابوالحجاج و معروف به انفاسی. امام مسجد کروبین در فاس و مردی نیکوکار و فقیه مذهب مالکی بود. از آثار اوست: تقیید علی رسالة ابی زید القیروانی. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عمر (المنصور نورالدین)بن علی بن رسول ترکمانی یمنی، ملقب به شمس الدین و معروف به «مظفر رسولی». دومین پادشاه از رسولیان یمن و مقر حکومتش صنعا بود (۶۱۹-۶۹۴ هـ . ق.). در مکه به دنیا آمد و پس از کشته شدن پدرش به سال ۶۴۷ هـ . ق. در صنعا به سلطنت رسید. با حسن تدبیر و سیاست از شورشها و جنگها پیروز به درآمد. در دوراندیشی و تدبیر او را به معاویه تشبیه می کردند. نخستین کسی است که بر خانهٔ کعبه از بیرون و اندرون پوشش قرار داد (سال ۶۵۹ هـ . ق.) و جامهٔ درونی کعبه تا سال ۷۶۱ هـ . ق. باقی بود. در قطعه سنگ مرمری نام خود و تاریخ تجدید فرش مرمر خانهٔ کعبه را نوشته است که هم اکنون به جای است. او به کتابهای پزشکی و فنی دلبسته بود و نیز با حدیث آشنایی داشت و تألیفاتی دارد که از آن جمله است: ۱- المعتمد فی الادویة المفردة. ۲- المخترع فی فنون الصنع. و نیز به تنهایی چهل حدیث جمع کرد. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عمربن محمدبن حکم، مکنی به ابویعقوب و معروف به ثقفی. از مردم بلقاء است. هشام بن عبدالملک او را به سال ۱۰۶ هـ . ق. به حکومت یمن و به سال ۱۲۱ هـ . ق. به حکومت عراق منصوب و در عین حال فرمانروایی خراسان را نیز بدو واگذار کرد. با انتقال یوسف از یمن پسرش «الصلت» به حکومت یمن منصوب گردید و یوسف به عراق رفت و در کوفه مستقر گشت. و امیر پیشین خالدبن عبداللََّه قسری را در زیر شکنجه کشت. وی تا خلافت یزیدبن ولید در این مقام باقی بود. یزید در اواخر سال ۱۲۶ هـ . ق. او را معزول و در دمشق زندانی کرد تا آنکه یزیدبن خالد قسری را نزد او فرستاد و او یوسف را به خون پدر خویش بکشت. یوسف نودواند سال عمر کرد و به سال ۱۲۷ هـ . ق. درگذشت. مردی کوچک اندام و بزرگ ریش و فصیح و بخشنده بود، اما در سخت گیری راه حجاج بن یوسف را پیش گرفت. در لاف زنی و حماقت نیز بدو مثل می زدند و می گفتند: «أتیه من احمق ثقیف». (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عمربن محمدبن یوسف ازدی، مکنی به ابونصر. از مردم بغداد و نخست نایب الحکومه و بعد حاکم آن شهر بود (سال ۳۲۷-۳۲۹ هـ . ق.). پدر و جد و جد بزرگ او نیز این مقام را داشتند. او ادیب و شاعر و نویسنده و دانشمند و زبان دان و از اصیل ترین حکام بود. تولدش به سال ۳۰۵ هـ . ق. و درگذشتش به سال ۳۵۶ در بغداد بوده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عمر صدقی شوقی ماردینی. از آثار اوست: ۱- محاسن الحسام. ۲- معراج المعتمر و الحاج. ۳- مسیر عموم الموحدین الی احیاء علوم الدین. وی به سال ۱۳۱۹ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن عمربن یوسف صوفی کادوری. از آثار اوست: جامع المضمرات و المشکلات. وی به سال ۸۳۲ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن قطبة. رجوع به یوسف (ابن احمدبن عبداللََّه بن قطبة) شود.[ سُ ] (اِخ) ابن محمد المستنصر (یا المنتصر) باللََّه بن محمدناصربن یعقوب قیسی کومی. فرمانروای مغرب اقصی، از موحدان است. پس از مرگ پدرش مردم بدو بیعت کردند (سال ۶۱۰ هـ . ق.). در روزگار او فتنه ها بالا گرفت و فرمانروایان نواحی به خودکامگی پرداختند و حکومت مرکزی ضعیف شد. در سال ۶۲۰ هـ . ق. گلهٔ گاوی در باغ با او برخورد کرد. یکی از گاوها بر سینهٔ وی زد و او را کشت. تولد یوسف به سال ۵۹۴ هـ . ق. بود. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمد (المقتفی)بن المستظهر، معروف به المستنجدباللََّه. رجوع به مستنجد شود.[ سُ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم انصاری بیاسی، ملقب به جمال الدین و مکنی به ابوالحجاج. از مورخان و حافظان حدیث و دانشمندان اندلس بود. در بیاسة از حوالی جیان به دنیا آمد و در تونس درگذشت (۵۷۳-۶۵۳ هـ . ق.). از آثار اوست: ۱- الاعلام بالحروب الواقعة فی صدرالاسلام. ۲- المحاسبة المغربیة. ۳- تاریخ، که ذیلی است بر تاریخ ابن حیان. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) (ناصر) ابن محمد (عزیز)بن ظاهر غازی بن ناصر صلاح الدین یوسف بن ایوب. آخرین پادشاه سلسلهٔ بنی ایوب. وی به سال ۶۲۷ هـ . ق. در قلعهٔ حلب به دنیا آمد و پس از مرگ پدر به سال ۶۳۴ هـ . ق. به سلطنت رسید. سرزمینهای الجزیرة و حران و رها و رقه و رأس عین و حمص و دمشق را به قلمرو حکومت حلب افزود و صاحب موصل و ماردین نیز او را گردن نهادند. وی به سال ۶۴۸ به مصر حمله کرد و آن را به قهر متصرف شد، سپس گروهی از لشکریان مصر بر او حمله بردند و او به سوی شام گریخت و در دمشق مستقر شد و در حدود ده سال با آرامش حکومت کرد تا فتنهٔ مغول شروع شد و او را پیش هلاکو بردند. هلاکو نخست او را نواخت ولی بعد به قتل رساند (سال ۶۵۹ هـ . ق.). در دوران وی شاعران به عزت و نعمت رسیدند، زیرا او خود شعر می گفت و اشعار فراوانی از او روایت می کنند. یوسف مردی کریم و بردبار بود. و آثار و بناهایی از او در دمشق باقی است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالجوادبن خضر شربینی مصری. مؤلف کتاب «هزالقحوف بشرح قصیدة ابی شادوف» است که به زبان عامیانه و فکاهی است و نیز قصیده ای به نام «اللآلی و الدرر» در پند و اندرز دارد که از حروف بی نقطه تشکیل شده است و شرحی بر آن قصیده به نام «طرح المدر و حل الدرر» نوشته است که باز از حروف مهمله (بی نقطه) ترکیب یافته است. وی پس از سال ۱۰۹۸ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن یحیی بن غالب بلوی مالقی اندلسی مالکی، مکنی به ابوالحجاج و معروف به ابن الشیخ. از زاهدان و دانشمندان زبان و ادب بود. وی در مالقه به سال ۵۲۹ هـ . ق. به دنیا آمد و به سال ۶۰۴ هـ . ق. درگذشت. در حدود دوازده مسجد از مال خود ساخت و خود نیز در بنای آنها شرکت داشت و بیش از پنجاه چاه حفر کرد و با منصور و صلاح الدین جنگهایی کرد. وی لباس خشن می پوشید. آثاری دارد که از آن جمله است: ۱- الف باء. ۲- الف باء للألباء، که تفصیل کتاب قبلی است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمدبن عثمان بن یوسف سرخسی دمشقی، ملقب به شرف الدین. از نویسندگان و علمای حدیث بود. برزالی و ذهبی و ابن رافع از او روایت شنیدند (۶۳۹-۷۲۱ هـ . ق.). وی در دمشق کتاب می فروخت. دیوان شاعران بذله گو مانند ابن المشد و شواء را استنساخ نمود. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمد (فخرالدین)بن عمر (صدرالدین)بن علی بن محمدبن حمویة جوینی، مکنی به ابوالمظفر. از امرا و بزرگان ادب و از مردم جوین نیشابور بود. خانواده اش پس از نیمهٔ دوم قرن پنجم در شام و مصر سکونت داشتند و او به سال ۵۸۲ هـ . ق. در دمشق به دنیا آمد و در آنجا به تحصیل پرداخت. مردی سخت محتشم، بزرگوار، عالیقدر، خردمند، مدبر، باهوش، شجاع، بخشنده و دانشمند بود. از سال ۶۲۴ تا ۶۳۵ هـ . ق. ملک کامل محمدبن محمد را خدمت کرد. سلطان نجم الدین از سال ۶۴۰ تا ۶۴۳ هـ . ق. او را زندانی ساخت و سخت آزارش داد، ولی پس از چندی وی را آزاد کرد و با صله و نواخت به سرکردگی سپاه برگزید. با مرگ نجم الدین و تسلط فرنگ بر دمیاط به تدبیر ملک و فرماندهی سپاه پرداخت. به سال ۶۴۷ هـ . ق. به قتل رسید. کتاب «تقویم الندیم و عقبی النعیم المقیم» را به سبک «مقامات» نوشته که قدیمترین نسخهٔ آن در الازهر موجود است. دیوان شعر او نیز باقی است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمدبن قارو، مکنی به ابوالحجاج. از بسیاری سماع حدیث کرد و به خراسان رفت و در بلخ سکونت گزید و به سال ۵۳۵ هـ . ق. در همان شهر درگذشت. (از تاج العروس ذیل جیان).[ سُ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن زین الدین حسینی عاملی. از دانشمندان شیعه در علم تراجم بزرگان تشیع بود و از آثار او کتاب «الاقوال فی معرفة الرجال» را می توان یاد کرد که به سال ۹۸۲ هـ . ق. در نجف آن را به پایان برده. مرگ وی پس از سال ۹۸۲ هـ . ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمدبن مسعودبن محمد عبادی عقیلی، مکنی به ابوالمظفر و ملقب به جمال الدین و معروف به سرمری. از حافظان حدیث و از علمای حنبلی بود. به سال ۶۹۶ هـ . ق. در سرمن رأی به دنیا آمد و در بغداد به تحصیل فقه پرداخت و به دمشق مسافرت کرد و به سال ۷۷۶ هـ . ق. در آنجا درگذشت. در حدود صد تألیف از او بر جای است که از آن جمله است: ۱- احکام الذریعة الی احکام الشریعة. ۲- الاربعین الصحیحة. ۳- الفوائد السرمریة. ۴- شفاءالآلام فی طب اهل الاسلام. ۵- نظم الغریب. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمدبن موسی بن یونس بن منعة، مکنی به ابوالمعالی و معروف به ابن منعة. قاضی موصل بود. و ریاست آن اقلیم به وی ختم شد. به سال ۷۱۶ هـ . ق. در سلطانیه درگذشت. «شرح الحاوی» در فقه شافعی از اوست. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمدبن هبةاللََّه واسطی، مکنی به ابوالمظفر و ملقب به مجدالدین و معروف به ابن البوقی وزیر. دانشمندی از خاندان علم و ادب و ریاست بود و از سال ۶۲۱ هـ . ق. به مدت ده سال با کمال کاردانی و حسن تدبیر وزارت خوزستان را به عهده داشت و در آبادی و مصالح عمومی و لشکرداری آنجا کوشید. مرگ یوسف بعد از سال ۶۳۱ هـ . ق. بود. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمدبن یوسف بن اسماعیل بن فرج بن نصر. سلطان ابوالحجاج غرناطی اندلسی، پادشاه غرناطه و از شاهان دولت بنی نصربن احمر در اندلس بود. به سال ۷۹۳ هـ . ق. پس از مرگ پدر به سلطنت رسید و به سال ۷۹۶ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمدبن یحیی بن ابی بکربن علی بطاح اهدل حسینی زبیدی. محقق و مدرس و از علمای شافعی در یمن و مشتغل در تاریخ و حساب و فرائض دینی بود. از زبید به مکه و مدینه مهاجرت کرد و به تدریس و تألیف اشتغال ورزید. و به سال ۱۲۴۶ هـ . ق. در مکه به مرض طاعون درگذشت. از آثار اوست: ۱- تشنیف السمع باخبار العصر و الجمع. ۲- افهام الافهام بشرح بلوغ المرام. و نیز کتابهای دیگر و همچنین رساله هایی در اعمال حج دارد. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمدجان کوسج قراباغی. متوفا به سال ۱۰۵۴ هـ . ق. در علم معقول از مستعدان روزگار گذشته و در فکر و سخن هم فائق اقران گشته. او راست: خون شد دل من خوب شد این خون شدنی بود آن به که ز بیداد تو شد چون شدنی بود. (از فرهنگ سخنوران) (از صبح گلشن ص ۶۱۷). و رجوع به مآخذ مندرج در فرهنگ سخنوران شود.[ سُ ] (اِخ) ابن محمد میلوی (مولوی)، معروف به ابن وکیل و مکنی به ابوالحجاج. ادیب به مصر بود و تألیفاتی دارد که از آن جمله است: ۱- تغریدالعندلیب علی غصن الاندلس الرطیب. ۲- احسن المسالک لاخبار البرامک. ۳- بغیةالمسامر و غنیةالمسافر. او پس از سال ۱۱۱۴ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن محمدخان قره باغی. از علمای کلام و از مردم ده قره باغ همدان و به قره باغی معروف بود. از آثار اوست: ۱- تفسیر قول اللََّه، لیس کمثله شی ء. ۲- رساله ای در کلام. ۳- رساله ای در اثبات واجب. ۴- حاشیه بر شرح العقاید العضدیة. وی پس از ۱۰۳۰ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن معزوز قیسی مرسی، مکنی به ابوالحجاج. عالم به ادب عرب از مردم جزیرةالخضراء اندلس بود. در پایان عمر به مرسیة رفت و در همانجا به سال ۶۲۵ هـ . ق. درگذشت. از آثار اوست: ۱- شرح الایضاح. ۲- التنبیه علی اغلاط الزمخشری فی المفصل و ما خالف فیه سیبویه. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن موسی بن ابی عیسی غسانی سبتی، مکنی به ابویعقوب. فقیه مالکی و از حافظان حدیث بود. وی در اصل از سبتة مغرب بود و در فاس به جامع باب السلسلة قرائت می کرد. «الافادة» دو کتاب مختصر و مفصل اوست در شرح رسالهٔ ابن ابی زید در فقه مالکی. وی در اواخر سدهٔ هفتم هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن موسی بن سلیمان بن فتح بن محمد جذامی رُندی. شاعر و از فضلاء قضاة بود. قضاء زادگاه خود «رند» و جز آن یافت. از آثار اوست: ۱- الخصائص النبویة. ۲- ارج الارجاء فی مسرح الخوف و الرجاء. ۳- البردة. ۴- دیوان شعر. او در حدود سال ۷۶۷ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن موسی بن محمد، ابوالمحاسن جمال الدین ملطی. قاضی حنفی (۷۲۶-۸۰۳ هـ . ق.). اصل وی از خرت برت دیاربکر و زادگاهش ملطیة در شمال سوریه بود. در اواخر زندگی قاضی حنفیان مصر شد. گویند به سبب حضور ذهن بسیار روزی بیش از پنجاه فتوای بدون مطالعهٔ قبلی صادر می کرد. از آثار اوست: المعتصر من المختصر، در فقه حنفی. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن هلال بن ابی البرکات جمال الدین حلبی حنفی، مکنی به ابوالفضائل صفدی. پزشک بود و از ادب و فقه نیز بهره داشت. او راست: ۱- ارجوزة فی الخلاف بین ابی حنیفة و الشافعی. ۲- کشف الاسرار و هتک الاستار. وی به سال ۶۹۶ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن موسی کلبی، مکنی به ابوالحجاج. از مردم سرقسطة و نابینا بود و از دانشمندان نحو و توحید و اعتقادات به شمار است. در اواخر عمر به عدوة مهاجرت کرد و به سال ۵۲۰ هـ . ق. در غرناطه درگذشت. از او آثار ارزنده و ارجوزه های مشهور برجاست. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یبقی بن یوسف بن مسعودبن عبدالرحمان بن یسعون تجیبی اندلسی و گویند شنشی، مکنی به ابوالحجاج. لغت دان معروف. او راست: المصباح فی شرح ابیات الایضاح به فارسی. وی بعد از سال ۵۴۲ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یحیی بن احمدبن یحیی حسنی علوی، امام زیدی یمانی. از دانشمندان بود و تألیفاتی دارد. در دیه ریدة از بلاد حاشد یمن سکنی گزید و به «داعی الی اللََّه» ملقب شد. به صعدة رفت و مدتی بزیست و از آنجا به نجران و از آنجا به صنعا و ذمار و انس و جز آن رفت و بین او و پادشاهان معاصرش جنگها درگرفت. و سرانجام در سال ۴۰۳ هـ . ق. درگذشت و در صعدة مدفون شد. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یحیی بن الحسین بن امام المؤیدباللََّه محمدبن امام قاسم صنعانی. ادیب، واقف به تراجم احوال، از مردم صنعا بود. کتاب «نسمةالسحر فی ذکر من تشیع و شعر» در دو جلد از اوست. وی به سال ۱۱۲۱ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یحیی بن عیسی بن عبدالرحمان تادلی، مکنی به ابوالحجاج و معروف به ابن الزیات. لغت دان و ادیب و از قضاة مالکی و از مردم تادلهٔ مغرب (در میان تلمسان و فاس) بود. آثاری دارد که از آن جمله است: ۱- التشوف الی رجال التصوف. ۲- نهایت المقامات فی درایت المقامات، و آن شرح مقامات حریری است. ۳- مناقب الشیخ احمد السبتی دفین مراکش. ۴- رساله ای در نحو در پنج دفتر. وی به سال ۶۲۷ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یحیی بن محمد، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به جمال الدین و معروف به کرمانی. دانشمند بود و به سال ۸۳۱ هـ . ق. در قاهره به دنیا آمد و در آن شهر زندگی کرد و در سال ۸۹۳-۸۹۴ مجاور مکه شد. کتابهای بسیاری به خط او باقی است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یحیی بن محمدبن زکی الدین علی قرشی دمشقی، ملقب به بهاءالدین و مکنی به ابوالفضل و معروف به ابن الزکی. از فقهای شافعی و آخرین قاضی از بنی زکی بود. از سال ۶۸۲ هـ . ق. قضای دمشق را بر عهده گرفت و تا مرگ (سال ۶۸۵) این سمت را داشت. عمادی گفته است: «او باهوش ترین فرد خاندان زکی و مردی ادیب و اخباری و کثیرالحفظ و ظریف و خوش فتوی بود». ولی مترجمان احوال وی تألیفی از او نام نبرده اند. به نظر می رسد که تشابه اسمی او و «یوسف بن یحیی بن علی بن عبدالعزیز شافعی مقدسی سلمی» مؤلف «عقدالدرر فی اخبار المهدی المنتظر» که به سال ۶۵۸ هـ . ق. تألیف آن را به پایان برده این گمان را پدید آورده است که آن دو یک تنند، اما از دو شخص شرح حال جداگانه به دست نیامد. تولد او به سال ۶۴۰ هـ . ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یحیی شلجی. محدث است. از ابوعلی حسن بن سلیمان بن محمد بلخی روایت کرده و احمدبن عبداللََّه از وی روایت دارد. (از تاج العروس).[ سُ ] (اِخ) ابن یحیی بن یوسف اندلسی مغامی ازدی، مکنی به ابوعمر. از ذریهٔ ابوهریره دانشمند و فقیه مالکی از مردم مغام طلیطلة است. در قرطبة پرورش یافت و مدتی در مصر اقامت گزید و به مکه و صنعا سفر کرد و در آن دو جا به تدریس پرداخت. و در قیروان به سال ۲۸۸ هـ . ق. درگذشت. از آثار اوست: ۱- فضائل عمربن عبدالعزیز. ۲- فضائل مالک. ۳- الرد علی الشافعی، در ده جلد. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یحیی قرشی بویطی، مکنی به ابویعقوب. دوست امام شافعی و واسطةالعقد شافعیان بود و پس از مرگ امام شافعی در درس و فتوا دادن جای او را گرفت. او از مردم بویط مصر بود و در قضیهٔ مخلوق بودن قرآن در عهد الواثق دست بسته بر استری به بغداد برده شد تا مخلوق بودن قرآن را تأیید کند ولی او نپذیرفت و به زندان افتاد و به سال ۲۳۱ هـ . ق. در زندان درگذشت. اما شافعی گفته است: «به مجلس من هیچکس از یوسف شایسته تر و از یاران من هیچکس از او داناتر نیست». او راست: «المختصر» در فقه، که آن را از کلام شافعی اقتباس کرده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب. از انبیای معروف بنی اسرائیل و یکی از دوازده فرزند یعقوب پیغمبر بود و حسن او شهرت جهانگیر داشت. به عزیزی مصر رسید. داستان او چنین است که شبی در خواب دید که خورشید و ماه و یازده ستاره پیش پایش سر نهاده اند. رؤیای خویش با پدر گفت. پدر پاسخ داد که تو به فرمانروایی خواهی رسید، لیکن این خواب از برادران پوشیده دار تا مبادا بر تو رشک ورزند. یوسف سفارش پدر فراموش کرد و به یکی از برادران خواب خود بازگفت. همه آگاه شدند. آتش حسد و کینه در دلشان شعله ور گشت و کمر به نابودی او بستند. پیش پدر رفتند و اجازه خواستند که او را به گردش برند. پدر ابتدا مخالفت ورزید، ولی سرانجام او را راضی کردند و یوسف را با خود به بیرون کنعان بردند. پیراهن از تنش برآوردند و به چاهش افکندند و پیش پدر رفتند و گفتند یوسف به سفارش ما عمل نکرد و از ما دور شد. گرگ خوردش و پیراهن بدو نشان دادند. کاروانی از سر چاه می گذشت. دلو در چاه انداختند تا آب کشند، یوسف بر دلو نشست و بالا آمد. کاروانیان او را به بهایی ناچیز فروختند. خریدار او را به مصر آورد. شهرت حسن او همه جا پیچید و زنان بسیار از جمله زلیخا زن عزیز مصر خریدار و عاشق او گشتند. عزیز به اصرار و التماس زلیخا به این بهانه که چون فرزندی ندارد یوسف را خرید و به فرزندی و بندگی قبول کرد. زلیخا در آتش عشق او می سوخت ولی یوسف توجهی بدو نداشت، تا سرانجام، عشق خود آشکار کرد و تمنای وصال نمود. یوسف سر باززد و در نتیجه مورد بی مهری زلیخا قرار گرفت و زلیخا نزد شوهر او را متهم به قصد خیانت کرد. عزیز یوسف را به زندان افکند، تا آنکه شبی خوابی دید که همه از تعبیر آن عاجز ماندند. یکی از ملازمان او که چندی در زندان با یوسف بود، صدق یوسف را در خواب گزاری به یاد وی آورد. او را از زندان فراخواندند. عزیز خواب خویش بدو گفت. یوسف تعبیر خواب به درستی و روشنی بیان کرد و از پیدایش هفت سال قحطی با او سخن گفت و چارهٔکار بازگشود. در این میان زلیخا نیز بر بیگناهی یوسف اعتراف کرد. عزیز یوسف را سخت بنواخت و ملک مصر بدو سپرد و خود پس از اندکی درگذشت. یوسف بر تخت سلطنت مصر نشست و براثر عجز و التماس زلیخا او را به همسری برگزید و بر ملک و ملکهٔ مصر دست یافت. یوسف به ذخیره کردن گندم و آذوقه برای قحطسالی فرمان داد. در سالهای قحطی از همه جای برای خرید گندم پیش او می آمدند. برادرانش نیز بدین منظور پیش وی آمدند. یوسف دستور داد پیمانه در بار برادرش بنیامین پنهان کردند و بعد که بارها را بازجستند پیمانه بازیافتند و یوسف بدین بهانه برادر را نگاه داشت و از بازگشتن او به کنعان ممانعت نمود. برادران سخت پریشان و خشمگین گشتند و پیش پدر بازآمدند و ماجرا بازگفتند. یعقوب گریه ها کرد. سرانجام یوسف خود را به بنیامین و برادران دیگر شناساند و با عزت و احترام برای دیدار پدر به کنعان رفت. یعقوب که از شدت گریه در فراق یوسف بینایی خویش از دست داده بود، با شنیدن بوی پیراهن و سودن پیرهن بر دیده، بینایی خود بازیافت و پدر و پسر، پس از سالها فراق به یکدیگر رسیدند. (از یادداشت مؤلف). او نخستین پسر یعقوب از راحیل است که در مذان ارام تولد یافت. او و برادرش ابن یامین سخت مورد رشک برادران دیگر بودند. از این رو او را به بیست پاره نقره یعنی بیست شاقل به مدیانیان فروختند. و حکایت یوسف با زن فوطیفار که میرغضب باشی فرعون بود و دوهزار تن در زیر حکم داشت و وظیفهٔ محافظت زندان و اجرای حکم دربارهٔ زندانیان با او بود، معروف است و چون یوسف در تفسیر خواب گوی سبقت ربوده بود ازاین رو از جملهٔ کَهَنه محسوب گشت و ناچار از کَهَنه دختر گرفت، یعنی دختر کاهن اولی را بر وی تزویج نمودند و او درجهٔ کهانت یافت و به وظایف آنان پرداخت که از آن جمله تقسیم اموال سلطنتی و تفتیش احوال کشت وکار و جز آن بود. فرعون وی را صفات فعنیح یعنی خالق یا حافظ حیات نام نهاد و در یکی از نوشته هایی که بدو منسوب است آمده: «من حبوب را جمع کردم و من دوست خداوند حصاد بوده در وقت زراعت بیدار بوده در مدت قحطی که سالهای چند طول کشید حبوب را بر گرسنگان شهر پراکنده نمودم». بروغش گمان دارد که قحطی مذکور همان قحطی است که در زمان یوسف واقع شد. چون یعقوب بدرود جهان می گفت تصریح کرد بر اینکه یوسف شاخ درخت باثمری است که بر چشمه های آب غرس شده باشد و وی را برکات سماوی و لجه و بستانها و رحم وعده فرمود. یوسف در سن صدوده سالگی وفات نمود. وی را به رسم مصریان حنوط نمودند و جسدش را به وصیت خود مومیایی کرده به کنعان آوردند و در شکیم در کنار چاه یعقوب دفن نمودند. گویند بعد از آن، جسد وی را از شکیم به حبرون بردند و در غار مکفیله با اجدادش دفن نمودند. (از قاموس کتاب مقدس). یوسف در ادب فارسی مثل بارز حسن و جمال مردان است و شعرهای فراوان متضمن این مضمون در دواوین شاعران فارسی توان یافت. - پیرهن (پیراهن) یوسف؛ پیراهنی ازآنِ حضرت یوسف که حضرت یعقوب با کشیدن آن به چشم، بینایی خویش بازیافت : بوی چو عطر پیرهن یوسف ای نسیم از خرقهٔ رسول به ویس قرن رسان. نظام قاری. - یوسف ثانی؛ کسی که بی نهایت زیبا و صاحب جمال بود. (ناظم الاطباء): تا چاه زنخدان تو شد مسکن دلها ای یوسف ثانی صد یوسف گم گشته فزون است نگارا در هر بن چاهی. ابن حسام هروی. - یوسف جمال؛ کسی که در جمال و زیبایی مانند یوسف باشد. (ناظم الاطباء). - یوسف روز؛ یوسف زرین رسن. آفتاب عالمتاب. (ناظم الاطباء). - یوسف روی؛ که رویی زیبا چون حضرت یوسف دارد. زیباروی مانند یوسف مصر: تا فتادم از تو یوسف روی دور سر نهادم در بیابان درنگر.عطار. - یوسف زرین رسن؛ یوسف روز. آفتاب عالمتاب. (ناظم الاطباء). - یوسف زیبق نقاب؛ آفتاب زیر ابر. (ناظم الاطباء). - یوسف گرگ مست؛ شاهد و محبوب و مطلوب. (ناظم الاطباء). - یوسف گم گشته؛ مراد حضرت یوسف پیغمبر است : یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور کلبهٔ احزان شود روزی گلستان غم مخور. حافظ. - یوسف لقا؛ که دیداری چون حضرت یوسف دارد. که در زیبایی به یوسف همانند است : محمدخصالی و آدم کمالی براهیم خلقی و یوسف لقایی.مسعودسعد.[ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب بن ابراهیم البغوی، مکنی به ابویعقوب. فقیه و محدث است. حاکم و محمدبن نجید والد عبدالملک و عبدالصمد از اهل بغ از وی روایت کرده اند. (از تاج العروس).[ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب بن اسماعیل بن حمادبن زیدبن درهم ازدی بصری بغدادی، مکنی به ابومحمد. از حافظان حدیث بود و کتابی در این علم دارد که «السنن» نامیده می شود. ثقه و نیکوکار بود. در سال ۲۷۶ هـ . ق. به قضای بصره و واسط رسید و قضای قسمت شرق بغداد را نیز بدان افزود و به سال ۲۹۷ هـ . ق. در حال کناره گیری از قضا درگذشت. تولد یوسف به سال ۲۰۸ هـ . ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب بن محمدبن علی شیبانی دمشقی، مکنی به ابوالفتح و ملقب به جمال الدین و معروف به ابن المجاور. مورخ و عالم حدیث و کاتب بود. در سال ۶۰۱ هـ . ق. در دمشق به دنیا آمد. کتاب «تاریخ المستبصر» از اوست. او غیر از ابن المجاور وزیر یوسف بن حسین است و به سال ۶۹۰ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب بن عبدالحق مرینی، سلطان ناصرلدین اللََّه، مکنی به ابویعقوب. از پادشاهان دولت مرینی در مغرب اقصی بود. به سال ۶۸۵ هـ . ق. پس از وفات پدر مردم بدو بیعت کردند. ابتدا در جزیرةالخضراء بود. پس به فاس مهاجرت کرد. با دشمنان و مدعیان داخلی و خارجی جنگهایی کرد و پیروزیها و شکستهایی دید. هنگامی که در کاخ خود در منصورة خوابیده بود یکی از غلامان خصی بدو حمله کرد و به چندین طعن نیزه شکم او را درید و روده هایش را برید. یوسف بیش از چند ساعت زنده نماند. جنازهٔ او را به رباط شالة بردند و به خاک سپردند (سال ۷۰۶ هـ . ق.). وی بخشنده و مهربان و رعیت نواز و دلیر و نیرومند بود و نخستین سلطانی بود که دولت بنی مرین را به رونق و عظمت رسانید. تولد وی به سال ۶۳۸ هـ . ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب وائلی. از فقهای شیعه و از مردم نجف بود. کتاب «اصول الفقه» در دو جلد از آثار اوست. یوسف به سال ۱۳۴۰ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب کنانی، ملقب به حنونة. از عیسی بن حماد زغبة روایت کرده است. (از تاج العروس).[ سُ ] (اِخ) ابن یوسف بن سلامةبن ابراهیم بن موسی هاشمی عباسی موصلی، ملقب به محیی الدین و مکنی به ابوالمحاسن و معروف به ابن زیلاق. شاعری نغزگوی و دانشمند و کاتب بود. در حملهٔ مغول به سال ۶۶۰ هـ . ق. در موصل کشته شد. ابن شاکر در کتاب «الفوات» نمونه های دلاویزی از اشعار او آورده و ابن فوطی گفته است که او رسائل و اشعاری دارد. تولد وی به سال ۶۰۳ هـ . ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یوسف. پسر ابوعبداللََّه یوسف و یکی از ملوک بنی احمر است که در غرناطه حکمرانی داشته اند. چون پدرش به سال ۷۹۹ هـ . ق. درگذشت برادر کوچکش محمد به مسند حکمرانی نشست و وی را در قلعه ای محبوس کرد ولی سرانجام در سال ۸۱۱ به تخت نشست. با عدالت حکومت کرد و در سال ۸۲۶ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابن یوسف حلبی محلی شافعی، ملقب به جمال الدین و معروف به کلارجی. دانشمند نجوم و در اصل از حلب بود. وی در المحلة مصر متولد شد. به یمن سفر کرد و به خدمت امام ابوالعباس «المنصور» پیوست و «کتاب التقویم» را به سال ۱۱۴۵ هـ . ق. برای او نوشت که شامل حوادث همان سال است. سپس به مصر بازگشت و به سال ۱۱۵۳ هـ . ق. در آنجا درگذشت. از آثار دیگر اوست: ۱- کنزالدرر فی احوال منازل القمر. ۲- الظلال و رسم المنحرفات و البسائط و المزاول و الاسطحة. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابوالحجاج. یکی از ملوک بنی احمر که در غرناطه حکمرانی داشته اند. در تاریخ ۷۳۳ هـ . ق. به حکومت رسید و بنای نیمه تمام و قصر معروف «الحمراء» را به اتمام رسانید. و امور عدلیه را منظم ساخت و ۲۲ سال حکمرانی نمود. تا در سال ۷۵۵ در حال نماز در مسجد جامع به دست مخالفی کشته شد. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) ابوعبداللََّه. یکی از ملوک بنی احمر که در غرناطه فرمانفرمایی داشته اند. در تاریخ ۷۹۴ هـ . ق. به جای محمد خامس بر تخت سلطنت نشست و پیمان صلح و مسالمت با پادشاه قستیله را محترم شمرد و به اصلاح امور کشور و ترقی و تعالی آن پرداخت، ولی پسر دومش برضد او قیام کرد و به تحریک مردم ساده پرداخت. یوسف در سال ۷۹۹ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) المستنجدباللََّه بن محمد (المقتفی)بن المستظهر. خلیفهٔ عباسی. رجوع به مستنجدباللََّه شود.[ سُ ] (اِخ) المستنصر. پادشاه پنجم از ملوک موحدین که در مغرب حکمرانی داشتند، پسر و جانشین محمد الناصر بود. در تاریخ ۶۱۰ هـ . ق. در ۱۶سالگی جانشین پدر شد. طالب هوا و هوس بود. زمام امور کشور را به دست ابن جامع حاجب خود و چند تن از مشایخ موحدین رها کرد. در زمان وی سرزمینهای واقع در افریقا و اندلس دچار هرج ومرج و ملوک الطوایفی شد. او در سال ۶۲۰ درگذشته است. (از قاموس الاعلام ترکی).[ سُ ] (اِخ) یا امیر یوسف اصم استرابادی شاعر. عزیز مصر والانژادی است. از اشعار اوست: عطار که هست دلبر عشوه گران جان برد لبش از کف صاحب نظران هر کیسه که در دکان او حلقه زده چون دیدهٔ ماست بر جمالش نگران. (از صبح گلشن ص ۶۱۶).[ سُ ] (اِخ) اندکانی. از مطربان به نام عهد سلطان بایسنقر (۷۹۹-۸۳۷ هـ . ق.) بود. سلطان ابراهیم بن شاهرخ از شیراز چند نوبت او را از برادر خود بایسنقر طلب کرد و او نپذیرفت و سرانجام صدهزار دینار نقد فرستاد و بایسنقر بیت زیر را جواب برادر فرستاد: ما یوسف خود نمی فروشیم تو سیم سیاه خود نگه دار.[ سُ ] (اِخ) بدیعی دمشقی. او شاعر و ادیب بود. در دمشق به دنیا آمد و پرورش یافت و در حلب مسکن گزید و شهرت یافت. و در روم (ترکیه) درگذشت (سال ۱۰۷۳ هـ . ق.). از آثار اوست: ۱- الصبح المنبی عن حیثیة المتنبی. ۲- هبة الایام فیما یتعلق بأبی تمام. ۳- الحدائق البدیعیة. ۴- ذکری حبیب. ۵- اوج التحری عن حیثیة ابی العلاء المعری. ۶- هدایا الکرام فی تنزیه آباء النبی علیه السلام. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) خطیب مدنی حنفی. دانشمندی از مردم مدینه بود. او راست: ۱- فتح الکریم المنجی بشرح رسالة الدلجی. ۲- الطریق السالک علی زبدة المناسک. تولد یوسف به سال ۱۰۵۲ هـ .ق. و مرگ او به سال ۱۱۱۸ هـ . ق. بود. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) خواجه یوسف خراسانی ابن خواجه رکن الدین. از اولاد شیخ ابوسعید بود. در کنعان نظم به پرورش یوسفان نکات طریقهٔ یعقوبی می پیمود. از اوست: دل زارم که جا در زلف آن نامهربان دارد گر از سودا پریشان حال باشد جای آن دارد. (از صبح گلشن صص ۶۱۶-۶۱۷) (از فرهنگ سخنوران).[ سُ ] (اِخ) خوجة صاحب الطابع، مکنی به ابوالمحاسن. وزیر تونسی و از ممالیک بود. در خدمت امیر «حمودةبای» به مقامات عالی رسید و از راه تجارت ثروتی هنگفت به دست آورد و آن را بر امور خیریه صرف کرد. بدخواهان و سخن چینان از او پیش پادشاه بدگویی کردند تا در سال ۱۲۳۰ هـ . ق. به ستم کشته شد. از آثار خیر اوست: ۱- جامعی در بطحاءالحلفاوین تونس که به نام خودش معروف است. ۲ -پل زیبایی در راه ماطر. ۳ -قلعه ای در باب الخضراء. ۴ - اوقافی بر بیمارستان صفاقس. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) سمعان السمعانی، سریانی الاصل مارونی لبنانی. مورخ و دانشمند لاهوتی از مردم حصرون لبنان بود. به سال ۱۰۹۸ هـ . ق. در طرابلس شام به دنیا آمد و در رومیة به تحصیل و زندگی ادامه داد و پس از رسیدن به مدارج علمی و ریاست اسقفان صور به سال ۱۱۸۲ هـ . ق. در رومیة درگذشت. از آثار اوست: ۱- اصم الرهبان فی جبل لبنان. ۲- تاریخ الشرقی (ترجمه از لاتین). ۳ -المنطق. ۴ -الالهیات. علاوه بر آثار بالا به زبان لاتینی نیز کتاب نوشته است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) سنان الدین اماسی، معروف به محشی بیضاوی. فاضل ترکی که تصنیفاتش به عربی است. وی در بغداد و ادرنه و آناطول به تدریس و حکمرانی پرداخت و در اسلامبول به سال ۹۸۶ هـ . ق. و در حدود نودسالگی درگذشت. از آثار اوست: حاشیه ای بر تفسیر بیضاوی. وی غیر از یوسف سنان الدین خلوتی اماسی است. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) سنان الدین خلوتی اماسی. واعظ حنفی معروف به اماسی ترک مستعرب است. در مکه مسکن گزید و به شیخ الحرم شهرت یافت. و در اماسیه و به روایتی در مکه در حدود سال ۱۰۰۰ هـ . ق. درگذشت. از آثار اوست: ۱- تبیین المحارم. ۲ -المجالس السنانیة. (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) (شیخ یوسف) نام نخستین مؤسس دولت مستقل اسلامی در ناحیهٔ ملتان از هندوستان است. وی در تاریخ ۸۴۷ هـ . ق. به حکومت نایل گردید و یکی دو سال فرمانروایی کرد و آنگاه درگذشت. اخلاف وی ملقب به «لنکا» تا سال ۹۰۸ هـ . ق. فرمانفرمایی داشتند. (از قاموس الاعلام ترکی).[ سُ ] (اِخ) ضیاءالدین پاشابن حاج محمدبن سیدعلی خالدی مقدسی، معروف به خالدی. صاحب کتاب «الهدیة الحمیدیة فی اللغة الکردیة» و آن فرهنگ کردی به عربی است. در بیت المقدس به سال ۱۲۵۵ هـ . ق. به دنیا آمد و در همان شهر به سال ۱۳۲۴ هـ . ق. درگذشت. پدرش فرمانروای ارزروم در دولت عثمانی بود و یوسف به مقامات عالی اداری و دیوانی رسید. و به سبب احاطه به زبانهای عجمی بیشتر کارهایش در آن سرزمینها بود و مدتی در مدرسهٔ زبانهای شرقی گینه تدریس عربی را به عهده داشت. هنگامی که در ولایت بتلیس از سرزمینهای کردنشین خدمت می کرد، زبان کردی را آموخت، ولی چون دریافت که قواعدی مدون ندارد ازاین رو کتاب سابق الذکر را تألیف کرد. او نخستین کسی است که دیوان لبید را تصحیح و به سال ۱۸۸۰ م. در گینه چاپ کرده است. هوبر خاورشناس آلمانی از روی تحقیق و چاپ او اشعار لبید را به زبان آلمانی برگردانیده (۱۸۹۱ م.). (از اعلام زرکلی).[ سُ ] (اِخ) یوسف علی جلایر. از گویندگان بود. رباعی زیر از اوست: تا نقد فدا فدای جانانه کنیم جان در سر کار عشق مردانه کنیم تا شمع مراد برفروزیم شبی دریوزهٔ همتی ز پروانه کنیم. (از فرهنگ سخنوران) (از صبح گلشن ص ۶۱۹).[ سُ ] (اِخ) محمد یوسف بیگ دهلوی ابن شاه بیگ خان کابلی. از منصب داران اکبرشاه هندی و از شعرای قرن دهم بود. در کابل به دنیا آمد و در دهلی پرورش یافت و در محضر محمداشرف خان تلمذ نمود. در جوانی درگذشت و ماده تاریخ وفاتش این مصراع اشرف خان است: «کجا شد یوسف مصر عزیزان؟». از اشعار اوست: خوش آن که جای خویش به میخانه ساخته در پای خم به ساغر و پیمانه ساخته آن کس که داد شیوهٔ مستی به چشم او مستم از آن دو نرگس مستانه ساخته گفتم که جا به دیدهٔ من کن به ناز گفت: در رهگذار سیل کسی خانه ساخته؟! (از صبح گلشن ص ۶۱۷) (از فرهنگ سخنوران). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.[ سُ ] (اِخ) محمد یوسف گردیزی. از سادات کرام گردیز بود و ساغر دهانش به رحیق سخن لبریز. او راست: تیر مژگان صنم همچو خدنگ است اینجا می دهد کار چو با شاهد شنگ است اینجا. (از صبح گلشن ص ۶۱۷).[ سُ ] (اِخ) مولوی ابوالحامد محمد یوسف علی بن مولانا حاج مولی محمد یعقوب علی سندیلی. از شیوخ عثمانی النسب پدر در پدر در دربار امیر الهند و الاجاه محمدعلیخان بهادر در رفاه و آسایش می گذراندند. وی تا دوازده سالگی در محضر پدر و از آن پس در خدمت علمای لکنهو و دهلی به کسب کمال پرداخت و از برکت حضور حافظ سیدمحرمعلی به طریقهٔ صوفیه پیوست و مدتی در خدمت مرشد خود بود. دو رباعی زیر از اوست در تقریظ از این کتاب (صبح گلشن) و ماده تاریخ آغاز تألیف آن که به سال ۱۲۹۳ هـ . ق. است و علاوه بر دو رباعی زیر، در تألیف کتاب نیز یار و یاور مؤلف بوده است: شمع عالم ز نور ذاتش روشن بر فرق عدم سایهٔ او سایه فکن بر غنچه دلی که پرتوی زد مهرش در سینهٔ او دمید صبح گلشن. {a***a} از ذکاء علی حسن دم زد صبح گلشن به گلشن عالم سال تنویر مطلع این صبح دلفروز سخنوران گفتم. (از صبح گلشن ص ۱۱۹ و ۶۲۲). وی پدر مؤلف روز روشن بود. (از فرهنگ سخنوران).[ سُ ] (اِخ) میرزا جلال الدین اصفهانی. طبع پاکیزه اش یوسف کنعان سخندانی است. از اوست: از تبسم لب آن غنچه دهن گویا شد داغ دل چشم تو روشن که نمکدان واشد. (از صبح گلشن ص ۶۱۸) (از فرهنگ سخنوران).[ سُ ] (اِخ) میرزا یوسف شیرازی، مصر فکرش یوسفستان مضامین عشقبازی. او راست: جان ز پهلوی تن از قیمت خود بیخبر است قطره در ابر چه داند که گهر خواهد شد. (از صبح گلشن ص ۶۱۸) (از فرهنگ سخنوران).[ سُ ] (اِخ) میرزا یوسف خان دهلوی. از زمرهٔ منصب داران سلطنت محمداکبرشاه بود و به کامرانی زندگانی می نمود. این رباعی در جواب رباعی عرفی از اوست: عرفی رفتی به دوست پیوستی تو وز کشمکش زمانه وارستی تو فردا غم دوست مایهٔ دست تهی است خوش باش کز این مایه گران دستی تو. (از فرهنگ سخنوران) (از صبح گلشن ص ۶۱۸).[ سُ ] (اِخ) میر محمد یوسف بن حکیم میر محمدصادق. از سادات رضوی لکنهوست. ابتدا به تحصیل علم طلسمات و نیرنجات پرداخت و با قاضی محمدصادق خان در این زمینه مراسلت داشت. به سال ۱۲۴۷ هـ . ق. در عنفوان جوانی از این جهان رفت. از اوست: للََّه الحمد که محبوب دلارام رسید رنج دوری و غم هجر به انجام رسید. (از فرهنگ سخنوران) (از صبح گلشن ص ۶۱۸).[ سُ ] (اِخ) میر محمد یوسف بن خواجه موسی. از اولاد سیدامیر کلال و داماد معزالدین جهاندار پادشاه بود و در قلعهٔ شاهجهان آباد اقامت داشت. پس از شکست حکومت دهلی از فرنگ در لکنهو سکنی گزید. از اوست: توبه ام می شکند باد بهار ای ساقی! فصل گل می گذرد باده بیار ای ساقی! پرغبار است دلم جام می ناب کجاست؟ تا بشویم دل خود را ز غبار ای ساقی! گرچه مستیم و خراب از می لعل تو مدام مانده در دل هوس بوس و کنار ای ساقی! بهر یک جام مکن دار و مدار از یوسف چون بر توست در این دار و مدار ای ساقی! (از صبح گلشن صص ۶۱۸-۶۱۹) (از فرهنگ سخنوران).