معنی یباب

معنی یباب

5 بازدید
[ یَ ] (ع ص) ویران: زمین یباب؛ خراب. ارض یباب؛ زمین خراب. (از اقرب الموارد). گویند یباب خراب و از اتباع نیست چنانکه در صحاح و اساس آمده است و هم گویند «دارهُم خراب یباب؛ لاحارس و لاباب». و حوض یباب؛ حوض بی آب و تهی. از سخن جوهری چنین مستفاد میشود که یباب مستقلاً استعمال میشود و برای کلمهٔ ماقبل خود صفت می باشد و از اتباع نیست و صاحب تهذیب گوید: یباب در نزد عرب محلی است که هیچکس در آن نباشد. ابن ابی ربیعه گوید: ما علی الرسم بالبُلَیَّیْنِ لو بیَّ نَ رجْعَ السلامِ اَولو اَجابا فاِلی قصر ذی العشیرة فالصا لِفِ اَمسی من الانیس یبابا. معنی آن خالی است یعنی هیچکس در آن نیست. و شمر گوید یباب به معنی خالی است یعنی چیزی در آن نیست گویند خراب یباب اتباع است. برای خراب کمیت گوید: بیباب من التنائف مرت لم تمخط به انوف السخال. و در فقه اللغه هم همین رای آمده است. (از تاج العروس). ویران. (از منتهی الارب) (زمخشری). بیابان و دشت و ویرانه. (ناظم الاطباء). خراب. (غیاث اللغات). بی در و دربان. خالی که هیچ در آن نباشد. ناآباد. (یادداشت مؤلف): گمان برند که آن جایگاه راحت و امن شده ز دوری تو سر بسر یباب و خراب. ابوالمعالی رازی. بهار چشم چو بگشاد خویشتن را دید به دست دشمن و خانه شده خراب و یباب. فرخی. ای سپرده عنان دل به خطا تنت آباد و دل خراب و یباب.ناصرخسرو. هرچه جز این شهر بیابان شمر بی بر و بی آب و خراب و یباب. ناصرخسرو. چنین چند کس دیده ام کز شراب فرورفته ناگه خراب و یباب. نزاری قهستانی. صدر ایرانیان نظام الدین عامر عالم خراب و یباب.سوزنی. بنای جاه تو آباد باد تا به ابد سرای دولت اعدای تو خراب و یباب. سوزنی. ای آدم الغیاث که از بعد این خلف دارالخلافهٔ تو خراب و یباب شد. خاقانی. ز آینهٔ سینه دید زلزلهٔ آه من سقف فلک را به صبح کرد خراب و یباب. خاقانی. چون الف سوزنی نیزهٔ بنیاد کفر چون بر سوزن به قهر کرده خراب و یباب. خاقانی. کزین نشیمن احسان و عدل نگریزم وگر چه تنگهٔ عمرم شود خراب و یباب. خاقانی. همیشه عمر کوته چون حباب است حسود دلخراب جان یبابش. رضی الدین نیشابوری. - یبابگر؛ ویران و خراب کننده. (آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «یباب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید