معنی یارمندی

معنی یارمندی

6 بازدید
[ مَ ] (حامص مرکب) کمک. یاری. همراهی. عون. معاونت. مددکاری : کنون از من این یارمندی مخواه بجز آنکه بنمایمت جایگاه.فردوسی. که همواره پست و بلندی ز تست به هر سختیی یارمندی ز تست.فردوسی. چنین داد پاسخ که از ماست گنج ز شهر شما یارمندی و رنج.فردوسی. دگر آنکه پرسیدی از مرد دوست ز هر دوستی یارمندی نکوست.فردوسی. یارمندی دادن؛ کمک کردن. مساعدت کردن. همراهی : مگر بخششت یارمندی دهد به فیروزیم سربلندی دهد.فردوسی. یارمندی کردن؛ اعانت کردن. معاضدت. مددکردن. یاری کردن. مساعدت کردن : برین برکه گفتم نجویم زمان اگر یارمندی کند آسمان.فردوسی. - بی یارمندی؛ بی یاری. نداشتن دوست و رفیق : ز بی یارمندی بنالند مردم من از یارمندی که یاری ندارند.اوحدی. - یارمندی نمودن؛ یاری و موافقت نشان دادن: تقافط؛ یارمندی نمودن نر و ماده به هم به گشنی کردن.

کلمات هم‌قافیه با «یارمندی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید