معنی گروی
9 بازدید
[ گِ رُ ] (ص نسبی) شیئی که به گرو داده شده. چیزی که به مورد رهن سپرده شده. مال مرهونه. رهین. رهینه. مرهون. مُرتَهَن. (منتهی الارب). رجوع به گِرَو شود.[ گُ ] (اِخ) نام یکی از خویشان افراسیاب است که در کشتن سیاوش مکرها کرد و حیله ها انگیخت و او را گروی زره نیز گویند. (برهان) (آنندراج). رجوع به فهرست ولف شود: نهادند پس گیو را با گروی که همزور بودند و پرخاشجوی.فردوسی. و رجوع به گروی زره شود.[ گِ رِ ] (اِخ) ژول. وکیل دادگستری و سیاستمدار متولد در من سوودری (۱۸۰۷ -۱۸۹۱م.) سومین رئیس جمهوری فرانسه که از سال ۱۸۷۹ تا ۱۸۸۷ این سمت را داشت.
کلمات همقافیه با «گروی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر