معنی واژه گرو
8 بازدید
[ گِ رَ / رُو ] (اِ) ارمنی گرو (رهن)، پهلوی گرو [ نوشته میشود گروبو ] (رهن)، ظاهراً از پارسی باستان گرابا. گروگان فارسی از همین ماده است. افغانی گرو (رهن) «هوبشمان ص ۹۲». پول یا مال یا چیزی دیگر که قرض گیرنده نزد قرض دهنده (یا امیر و پادشاه مغلوب و زیردست نزد پادشاه غالب و زبردست) گذارد تا پس از ادای قرض (یا اجرای تکالیف) مسترد شود. رهن. مرهون. (حاشیهٔ برهان چ معین). چیزی که به گرو گذارند. گروگان. (آنندراج). رهن (مهذب الاسماء) (غیاث) (ترجمان القرآن). رهینة. (دهار) (ترجمان القرآن): مده زر بی گرو گر پادشاهی که دشمن گرددت گر بازخواهی. ناصرخسرو. زو چه ستانم که جوی نیستش جز گرویدن گروی نیستش.نظامی. این گنبد فرشته سلب کآدمی خور است چون دیو پیش جم گرو خدمت من است. خاقانی. هفت دریا گرو چشم من است من یتیمم به بیابان چه کنم.خاقانی. دلم به عشق گرفتار و جان بمهر گرو درآمد از درم آن دلفروز جان آرام. سعدی (طیبات). شاید که اسبم بی جو بود و نمدزین به گرو. (گلستان). هین مکن خود را خصی رهبان مشو زانکه عفت هست شهوت را گرو.مولوی. به پیش پیر مغان آن قدر گرو جمع است. مولوی. - جان در گرو چیزی یا کسی کردن : کیفیّت لبهای تو تا بافت دلم جان در گرو شراب لب شیرین کرد. یحیی کاشی (از آنندراج). || مقامره. (منتهی الارب). مال القمار. شرط و مالی که بر آن شرط بندند. آنچه برای قمار یا شرط مسابقه و امثال آن در میان نهند و برنده را باشد: ابوبکر برفت و گرو افزون کرد (در شرط غلبهٔ رد بر عجم در بضع سنین) و روزگار افزون... پس اجل نه سال کردند و شتر صد کردند به گرو و ابی ابن خلف گفت شرم داشت از دروغ خویش و این گرو ایشان پیش از آن بود که قمار و گرو حرام گردد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). و سکیت و آن آخرین اسبی باشد که در گرو بتازند. (یواقیت العلوم). مده ای خواجه بی گرو زنهار ترک را جبه کرد را دستار.اوحدی. در اسب دوانیدن اگر گرو از یک جانب بود روا بود و اگر از هر دو جانب بود روا نبود. (راحة الصدور راوندی). گرو در مسابقت درست آید و در شطرنج و نرد درست نیاید. (راحةالصدور راوندی). || مجازاً بمعنی قید و مقید. (غیاث). این کلمه با افعال مختلف ترکیب شود و معانی متعدد دهد: گرو بردن، در گرو بودن، گرو گرفتن، گرو خواستن، گرو دادن، گرو بستن، گرو ستدن، گرو کردن، بگرو گذاشتن. رجوع بهریک از این کلمات شود.[ گِ ] (اِ) بستوی که آن را لعاب کاشی داده اند.[ گَ رْوْ ] (ص) دندانی که درون آن خالی باشد. دندان پوسیده. (شعوری ج ۲ ورق ۳۰۳): سزد که بگسلم از یار سیم دندان طمع سزد که اوفکند طمع پیر دندان گرو. کسائی (از شعوری ایضاً). به کار خصم فروبرد کین او دندان چنانکه کرد برون از دهانش یکسره گرو. شمس فخری (از شعوری ایضاً). شعوری در ذیل حرف گاف آورده ولی اصل و صحیح آن کرو است. رجوع به کرو شود.[ گَ رْ رو ] (اِخ) (کوه...) از جمله قله های کوه پرو که در مغرب بروجرد و نهاوند امتداد دارد. ارتفاع این کوه مانند چهل نابالغان است ولی وسعتش کمتر است و بین این دو کوه گردنه ای به ارتفاع سه هزار متر واقع شده که نهاوند را به دشت خاوه مربوط میکند ولی در زمستان عبور از آن غیرممکن است. رجوع به جغرافیای طبیعی کیهان ص ۵۰ و ۵۱ و جغرافیای تاریخ غرب ایران تألیف دکتر کریمی ص ۲۹ شود.[ گِ رُ ] (اِخ) دهی است از دهستان کبودگنبد بخش کلات شهرستان دره گز، واقع در ۲۷ هزارگزی کبودگنبد. هوای آن معتدل و دارای ۱۵ تن سکنه است. آب آنجا از چشمه تأمین و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ گِ رُ ] (اِخ) ژان آنتوآن بارن. نقاش فرانسوی متولد در پاریس (۱۷۷۱ -۱۸۳۵). او بزرگترین نقاش محاربات دورهٔ امپراطوری است. از پرده های مشهور وی طاعون زدگان یافا و میدان مبارزهٔ اِلو است.