معنی گرداب

معنی گرداب

6 بازدید
[ گِ ] (اِ مرکب) (از: گِرد +آب) ورطه. (آنندراج). جرداب معرب گرداب است. (منتهی الارب). جرذاب. (دهار). غرقاب : به آب اندر افکنده شاه دلیر سرش گه ز بر بود و گاهی به زیر که از مرغ آن کشته نشناختند به گرداب ژرف اندر انداختند.فردوسی. گرد گرداب مگرد اَرْت نیاموخت شناکه شوی غرقه چو ناگاهی ناغوش خوری. لبیبی. به گرداب در غرقگان را دلیر مگیر ار نباشی بدان آب چیر.اسدی. صاحب رأی... پیش از آنکه در گرداب مخوف افتد خود را به پایاب تواند رسانید. (کلیله و دمنه). بس زورقا که بر سر گرداب این محیط سرزیر شد که ترة نشد این سبز بادبان. خاقانی. توبه کردم که نیز در این دریا خوض نکنم و در این گرداب غوطه نخورم. (سندبادنامه ص ۲۷۰). و در این جوی گردابهای عمیق و آبگیرهای ژرف بود. (سندبادنامه ص ۱۱۵). چو افتاد اندر این گرداب کشتی به ساحل بر از این غرقاب کشتی.نظامی. پدید آمد از دور کوهی بلند ز گرداب در کنج آن کوه بند.نظامی. از آن شد کشتیم غرقاب و من بر پاره ای تخته که در گرداب این دریای موج آور فروماندم. عطار. در این دریای پرگرداب حیرت کس از عطار حیران تر میندیش.عطار. چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی درافتادند با هم.سعدی (گلستان). ای برادر ما به گرداب اندریم وآنکه شنعت میزند بر ساحل است.سعدی. دو برادر به گردابی درافتادند. (گلستان). سالها کشتی به خشکی رانده ام در بحر عشق نیست امکان برون رفتن ز گردابم هنوز. ابن یمین. به گردابی چو می افتادم از غم به تدبیرش امید ساحلی بود.حافظ. کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی فتاده زورق صبرم ز بادبان فِراق.حافظ. و معرب آن کرداب است که در این شعر ابوغالب آمده است: ینساب کالا فعوان الصل مطرداً و دور کردابه یحکی تلویها. و صاحب آنندراج آرد از تشبیهات آن سفره. ناف. کاسهٔ چشم. عقده. (آنندراج): از بدایع که تو داری عجبی نیست اگر واکنی عقدهٔ گرداب به دست مرجان. میر محمد افضل (از آنندراج). به دریا سرو قدش عکس اندازد از تابش مثال طوق قمری خشک ماند چشم گردابش. عبداللطیف (از آنندراج). روشنم شد تنگ چشمی لازم جمعیت است بر کف دریا چو دیدم کاسهٔ گرداب را. صائب (از آنندراج). به طفلی دایهٔ گردون در آن آب بریده ناف او با ناف گرداب. محمدقلی (از آنندراج). مژگان من وظیفه ز خوناب میخورد غواص خون ز سفرهٔ گرداب میخورد. محمدقلی (از آنندراج). || یکی از کائنات و آن برآمدن آب دریا است، چون ستونی مانند گردباد در خشکی . و رجوع به کائنات الجو شود.
[ گِ ] (اِخ) دهی است از دهستان فلارد بخش لردگان شهرستان شهرکرد، واقع در ۴۰هزارگزی خاور اردکان و ۲۵هزارگزی راه عمومی لردگان به پل کوه. هوای آن معتدل است و ۱۲۶ تن جمعیت دارد. آب آنجا از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و برنج است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان گلیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).
[ گِ ] (اِخ) دهی است از دهستان منگرهٔ بخش الوار گرمسیری شهرستان خرم آباد، واقع در ۳۶هزارگزی شمال باختری حسینیه و ۱۵هزارگزی خاور شوسهٔ خرم آباد به اندیمشک. هوای آن معتدل و دارای ۱۸۰ تن سکنه است. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات، انار، انجیر و لبنیات است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی فرش بافی است. بقعه ای به نام سیدتاج الدین در آنجا وجود دارد. ساکنین آن از طایفهٔ میرعالی خانی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ گِ ] (اِخ) دهی است از دهستان لنگا شهرستان تنکابن، واقع در ۲۷هزارگزی جنوب خاوری تنکابن و ۶هزارگزی جنوب راه شوسهٔ تنکابن به چالوس. هوای آن معتدل، مرطوب و مالاریایی است. دارای ۱۱۰ تن سکنه میباشد. آب آن از رودخانهٔ کاظم رود تأمین میشود. محصول آنجا برنج، مرکبات، لبنیات و عسل است. شغل اهالی زراعت، گله داری و تهیهٔ زغال است. راه آن مالرو است. اهالی آن تابستان به حدود ییلاق لنگا میروند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
[ گِ ] (اِخ) دهی است از دهستان پی رجه سورتیجی، واقع در بخش چهاردانگهٔ شهرستان ساری و ۵۴هزارگزی شمال کیاسر. هوای آن کوهستانی و معتدل، مرطوب و مالاریایی و دارای ۱۰۵ تن جمعیت است. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آنجا غلات و مختصر برنج. شغل اهالی زراعت و مختصر گله داری و صنایع دستی زنان شال و کرباس بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
[ گِ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان قنقری بالا (علیا) از بخش بوانات و سرجهان شهرستان آباده، واقع در ۵۴۰۰۰گزی شمال باختری سودیان، کنار راه فرعی ده بید به بوانات. دارای ۲۵ تن جمعیت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
[ گِ ] (اِخ) دهی است از دهستان طیبی گرمسیری بخش کهکیلویهٔ شهرستان بهبهان، واقع در ۱۴هزارگزی شمال خاوری لنده مرکز دهستان و ۶۱هزارگزی خاوری راه شوسهٔ بهبهان به اهواز. هوای آن معتدل و دارای ۱۲۰ تن جمعیت است. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات، پشم و لبنیات است. شغل اهالی زراعت و حشم داری و صنایع دستی زنان قالی، قالیچه، جوال و پارچه بافی است. ساکنین از طایفهٔ طیبی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ گِ ] (اِخ) نام ایستگاه راه آهن از دهستان علا از بخش مرکزی شهرستان سمنان. سومین ایستگاه از سمنان به دامغان که در ۵۰هزارگزی واقع است. سکنهٔ آنجا همان کارمندان ایستگاه هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
[ گِ ] (اِخ) دهی است از دهستان توابع تنکابن. (سفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو بخش انگلیسی ص ۱۰۵).

کلمات هم‌قافیه با «گرداب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید