معنی کیمختگر
4 بازدید
[ مُ گَ ] (ص مرکب) آنکه کیمخت سازد. آنکه کیمخت به عمل آورد: بگفت ای کور سوزنگر مرا در کار کن آخر که از جور تو افتاده ست با کیمخت گر کارم. سوزنی. سوزنگری بمانم کیمخت گر شوم خر لنگ شد بمرد و خر مرده به که لنگ. سوزنی. دلبر کیمخت گر کز سیم اندامش بود سوختم تا چند با من وعدهٔ خامَش بود؟ سیفی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «کیمختگر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گر» برای سرودن شعر