معنی کنفت شدن
6 بازدید
[ کِ نِ شُ دَ ] (مص مرکب) از تازگی و طراوت افتادن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): از دور که روی تخت دراز کشیده بود (سوسن) مانند مجسمهٔ ظریف و شکننده ای به نظر می آمد که انسان جرأت نمی کرد او را لمس بکند از ترس اینکه مبادا کنفت و پژمرده شود. (سایه روشن صادق هدایت از فرهنگ فارسی معین). دارای چین و چروک و کثیف شدن پارچه و مانند آن. (فرهنگ فارسی معین). || بی آبرو شدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). شرم زده و افسرده گشتن. وجههٔ خود را از دست دادن. و رجوع به کنف و کنفت شود.
کلمات همقافیه با «کنفت شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر