معنی کندوکاو
6 بازدید
[ کَ دُ ] (ترکیب عطفی، اِمص مرکب) وررفتن به چیزی. کنجکاوی کردن. ته و توی چیزی را درآوردن. اجزای چیزی را ناشیانه از یکدیگر جدا کردن. وقت خود را صرف تجزیه و شناختن اجزای چیزی کردن. (فرهنگ عامیانه جمالزاده). کِندُوکَو. کندن و کاویدن. کندوکو کردن؛ با چیزی مروسیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کندن. کاویدن. تفحص. تجسس. (فرهنگ فارسی معین). || سعی و کوشش. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به کندوکو شود.
کلمات همقافیه با «کندوکاو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «او» برای سرودن شعر