معنی کنانه
6 بازدید
[ کَ نَ / نِ ] (ص) کهنه باشد که در مقابل نو است. (برهان). کهنه شده، ضد نو. (انجمن آرا) (آنندراج) (از فرهنگ رشیدی). کهنه، ضد نو و فرسوده. (ناظم الاطباء): هر روز بدار حرف شاهانه از مال کنانه وز مال نو.سوزنی. بخشد به مروت و نه اندیشد از مال کنانه وز مال نو.سوزنی. خود سال دگر چو نو شود سازد از شعر کنانه دستمال نو. سوزنی. به روزگار تو نو شد ز سر جهان کهن کنانه گر شود آن هم به روزگار تو باد. کمال الدین اسماعیل. سپاس و شکر تو از من عجب نباشد از آنک که هر چه هست ز تست از نو و کنانهٔ من. سیف اسفرنگ.
کلمات همقافیه با «کنانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر