معنی کمال یافتن
6 بازدید
[ کَ تَ ] (مص مرکب) بکمال رسیدن. ترقی کردن. (فرهنگ فارسی معین). کمال گرفتن. کامل شدن. به حد کمال و تمامیت رسیدن : بر همهٔ خلق مضمون آن را ظاهرساز تا فاش شود و همه جاگفته شود و کمال یابد خوشحالی و راحت میان مردم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۴). چون این عالم کمال یافت... نوبت به فرجهٔ هوا و آتش رسید. (چهارمقاله، از فرهنگ فارسی معین). بحمداللََّه که با قدر بلندش کمالی در نیابد جز سپندش.نظامی. یافت اندرعهد او ایمان کمال نیست برتر از کمال الا زوال.عطار. ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزکاران کمال یابد. (گلستان چ مظاهر مصفا ص ۱۲۴). زایل شود هر آنچه بکلی کمال یافت عمرم زوال یافت کمالی نیافته.سعدی. و رجوع به کمال گرفتن شود.
کلمات همقافیه با «کمال یافتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر