معنی کشکین
6 بازدید
[ کَ ] (ص نسبی، اِ) از جو. (یادداشت مؤلف). جوین. حاصل از جو، و نانی را گویند که از جو بدست آمده باشد و بعضی گویند نانی که از آرد باقلا و نخود و گندم و جو درهم آمیخته و پخته باشند. (از برهان) (از آنندراج). نانی است از آرد جو و باقلی و از هر لونی دیگر کرده. (صحاح الفرس). اسم فارسی خبز شعیر است و نیز خبز متخذ از آرد جو و گندم و باقلا و نخود مجموعه را نیز نامند. (تحفه) (مخزن الادویه): کشکین نانت نکند آرزو نان سمین خواهی گرد و کلان. رودکی (لغت فرس). بخورد آن زمان خسرو از می سه جام می و نان کشکین که دارد بنام.فردوسی. اگر نان کشکینت آید بکار ور این ناسزا ترهٔ جویبار.فردوسی. ز پیشی و بیشی ندارند هوش خورش نان کشکین و پشمینه پوش. فردوسی. خردمندا چه مشغولی بدین انبار بی حاصل که این انبارت از کشکین چو از حلوا بینبارد. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۱۳۷). اگرم نان میده دست نداد نان کشکین بود به هر حالم. حکیم نزاری قهستانی (از جهانگیری). || از قروت. (یادداشت مؤلف). || آشی که قاتق آن کشک باشد: آش کشکین، جامه پشمین، خشت بالین باش گو. (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «کشکین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر