معنی کشکینه
6 بازدید
[ کَ نَ / نِ ] (اِ مرکب) نان جو و غیره. (برهان). کشکین : حلوای جهان غلام کشکینهٔ ماست دیبای جهان بندهٔ پشمینهٔ ماست. افضل الدین کرمانی (دیوان ص ۱۰۴). || آش جو. سیار. کالجوش. (یادداشت مؤلف): چو آمد گه زادن او را فراز به کشکینهٔ گرمش آمد نیاز.عسجدی. کشکینه سخنها که بسرپوش بنان گفت من نیز بناچار بریچار نویسم.بسحاق اطعمه.
کلمات همقافیه با «کشکینه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر