معنی کشورگشای
4 بازدید
[ کِ شْ وَ گُ ] (نف مرکب) فاتح. مملکت گیر. کشورگیر. فاتح کشور. کشورگشا: بچپ برش گرشاسب کشورگشای دو فرزند پرمایه پیشش بپای.فردوسی. روز هیجاها بود کشورگشای روز مجلسها بود کشوردهی.منوچهری. میر کشورگشای رکن الدین که درش دیو را شهاب کند. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۸۵۲). که ملک جهان را ز فرهنگ و رای شد از قاف تا قاف کشورگشای.نظامی. چنین چند نوباوهٔ عقل و رای پدید آمد از شاه کشورگشای.نظامی. تویی آن جهانگیر کشورگشای.نظامی. دو تن پرور ای شاه کشورگشای یکی اهل رزم و دگر اهل رای. سعدی (بوستان). امیر عدوبند کشورگشای جوابش بگفت از سر علم و رای. سعدی (بوستان). نه کشورگشایم نه فرماندهم یکی از گدایان این درگهم.سعدی.
کلمات همقافیه با «کشورگشای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر