معنی کرسیداری
3 بازدید
[ کُ ] (حامص مرکب) خداوند کرسی بودن. (فرهنگ فارسی معین): ز کرسی داری آن مشک جوسنگ ترازو گاه جو میزد گهی سنگ. نظامی. || حکومت. || داشتن محضر و منبر. (فرهنگ فارسی معین): چون علم شرع که در روزگار قضا و کرسی داری نرود. (قابوسنامهٔ چ نفیسی ص ۱۱۲).
کلمات همقافیه با «کرسیداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر