معنی کرده
5 بازدید
[ کَ دِ ] (ن مف) نعت مفعولی از مصدر کردن. || بجاآورده. انجام داده. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). مقابل ناکرده. (فرهنگ فارسی معین). اداشده. (ناظم الاطباء). انجام گرفته : فال کرده کار کرده بود. (تاریخ سیستان). بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده. (منسوب به ابوسعید ابی الخیر). گنه کرده به ناکرده شمار عذر بپذیر و نظر بازمگیر.خاقانی. پرسیدند از مکر گفت آن لطف اوست، لیکن مکر نام کرده است که کرده با اولیای مکر نبود. (تذکرةالاولیاء از فرهنگ فارسی معین). - کرده آمدن؛ شدن. (ناظم الاطباء). - || شایستن و لایق شدن. (ناظم الاطباء). - کرده شدن؛ انفعال. (یادداشت مؤلف). - کرده شده؛ ساخته شده و پرداخته شده و بجاآورده شده و اداشده و نموده شده و این کلمه ملحق به اسم و صفت هر دو می گردد، مانند: سکه کرده شده و محاصره کرده شده و گرم کرده شده. (ناظم الاطباء): عملة؛ کرده شده هرچه باشد. (منتهی الارب). || (اِ) فعل. عمل. کردار. کرد. (یادداشت مؤلف): عجب آید مرا ز کردهٔ خویش کز در گریه ام همی خندم.رودکی. عبداللََّه زبیر گفت... ای مادر من پیوسته بر راه حق بودم... و در عبادت و رضای حق تقصیر نکرده ام. حق تعالی آگاه است بر گفته و کردهٔ من. (ترجمهٔ طبری بلعمی). کسی کو خرد را ندارد ز پیش دلش گردد از کردهٔ خویش ریش.فردوسی. بکن کار و کرده به یزدان سپار به خرما چه یازی چو ترسی ز خار. فردوسی. همی بود در بلخ چندی دژم ز کرده پشیمان و دل پر ز غم.فردوسی. صد بار ز من شنیده بودی کم و بیش کایزد همه را هرچه کنند آرد پیش در کردهٔ خویش مانده ای ای درویش چه چون کندی فزون ز اندازهٔ خویش. فرخی. همه ز کرده پشیمان شدند و در مثل است کسی که بد کند از بد همی برد کیفر. امیرمعزی. اگر چنین کارها کرد کیفر کرده چشید. (تاریخ بیهقی). صاحب منزلت سازد امام پاک القادرباللََّه را که آمرزش و رحمتش بر او باد بسبب آنکه پیش از خود فرستاد از کرده های خوب. (تاریخ بیهقی). زیرا که نشد دادگر از کرده پشیمان نه نیز ز کاری بگرفته ست ملالش. ناصرخسرو. به نورش خورد مؤمن از فعل خود بر به نارش برد کافر از کرده کیفر.ناصرخسرو. خوانند بر تو نامهٔ اسرار بی حروف دانند کرده های تو بی آنکه بنگری. ناصرخسرو. برادران چون روی یوسف را دیدند همه سجده کردند و روی در خاک مالیدند و از کردهٔ خود پشیمان شدند. (قصص الانبیاء ص ۸۴). از کردهٔ خویشتن پشیمانم جز توبه ره دگر نمیدانم.مسعودسعد. وگر کردهٔ چرخ بشمردمی شمارش سوی دست چپ کردمی.خاقانی. پس به خانهٔ مادرزن آمد و از کرده عذرها خواست. (سندبادنامه ص ۲۴۵). هر کسی نقش بند پردهٔ توست همه هیچند کرده کردهٔ توست.نظامی. همه کردهٔ شاه گیتی خرام درین یک ورق کاغذ آرم تمام.نظامی. عاقبتی هست بیا پیش از آن کردهٔ خودبین و بیندیش از آن.نظامی. پشیمان گشت شاه از کردهٔ خویش وز آن آزار گشت آزردهٔ خویش.نظامی. این همه پرده که بر کردهٔ ما می پوشی گر بتقصیر بگیری نگذاری دیّار.سعدی. بده که با تو بماند جزای کردهٔ نیک وگر چنین نکنی از تو بازماند هان.سعدی. فرستی مگر رحمتی بر پیم که بر کردهٔ خویش واثق نیم. سعدی (بوستان). ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق هر عمل اجری و هر کرده جزائی دارد. حافظ. چون هرچه می رسد بتو از کرده های توست جرم فلک کدام و گناه زمانه چیست. صائب. || (ن مف) ساخته. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). بناکرده. (فرهنگ فارسی معین): بر او خرگهی کرده صدرش بپای سرش بر گذشته ز کاخ و سرای. اسدی (گرشاسبنامه ص ۲۵۴). و این دو [ مسجد ] که بر شارستان است با مناره کردهٔ ارسلان خان است و آن سرای بزرگ و مقصوره کردهٔ شمس الملک است. (تاریخ بخارا). || ساخته. آفریده. مصنوع. (یادداشت مؤلف): تویی کردهٔ کردگار جهان شناسی همی آشکار و نهان.فردوسی. چو بینی ندانی که آن بند چیست طلسم است یا کردهٔ ایزدیست.فردوسی. سپهر و ستاره که گردنده اند همه کردهٔ آفریننده اند.فردوسی. ترا کردگار است پروردگار تویی بندهٔ کردهٔ کردگار.فردوسی. باقیست چرخ کردهٔ یزدان و شخص تو فانیست زآنکه کردهٔ این نیلگون رحاست. ناصرخسرو. گر از راست کژی نباید که آید چرا هست کردهٔ مصور مصور.ناصرخسرو. خدایی کافرینش کردهٔ اوست ز تن تا جان پدیدآوردهٔ اوست.نظامی. تو نگاریده کف مولیستی آن حقی کردهٔ من نیستی. || هر آنچه شده باشد. (ناظم الاطباء). - ناکرده؛ بجانیاورده : بدو گفت کسری ز کرده چه به چه ناکرده از شاه و از مرد که .فردوسی. گنه کرده به ناکرده شمار عذر بپذیر و نظر بازمگیر.خاقانی. || هر آن کس که نموده باشد. (ناظم الاطباء). || تألیف شده. مؤلف. || سپری کرده. وقت گذرانیده. (فرهنگ فارسی معین). || بکارآورده. || پرداخته. || نموده. (ناظم الاطباء). - به زرکرده؛ به زراندوده: المذهّب؛ به زرکرده. (مهذب الاسماء). - || ساخته از زر: صد اشتر ز گنج و درم کرد بار [ قیصر روم ] ز دینار پنجه ز بهر نثار به مریم فرستاد و چندی گهر یکی نغز طاووس کرده به زر.فردوسی.[ کِ دَ / دِ ] (اِ) نام فارسی جَرذَق و آن نان ستبر است. (از المعرب ص ۹۵ و ۱۱۵). و جرذق و کرده هر دو معربِ گرده است. رجوع به گرده شود. || هر یک از فصول ویسپرد. کَرت . (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کرت و ویسپرد شود.[ کَ دَ / دِ ] (اِ) نیزهٔ کوتاه. (ناظم الاطباء).[ کُ دَ / دِ ] (اِ) گوسفندچران. شبان. کرد. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کرد شود.[ ] (اِخ) از رستاق قاسان رستاق خوی است. (تاریخ قم ص ۱۱۸).[ کُ دَ ] (معرب، اِ) یک کرد از زمین زراعت کرده. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). فارسی است. (از اقرب الموارد). کرد زمین. ج، کُرد. (مهذب الاسماء). رجوع به کرد شود.
کلمات همقافیه با «کرده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر