معنی کردنی
77 بازدید
[ کَ دَ ] (ص لیاقت) هر چیز که لایق و شایان کرده شدن و بجا آورده شدن باشد. (ناظم الاطباء). درخور کردن. (یادداشت مؤلف). قابل اجرا. انجام دادنی. مقابل ناکردنی و نکردنی. (فرهنگ فارسی معین). || که کردن آن ضرور و واجب است. (یادداشت مؤلف): همان کردنیها چو آمد پدید به گیتی جز از خویشتن کس ندید. فردوسی. کنون کردنی کرد جادوپرست [ ضحاک ] مرا برد باید بشمشیر دست.فردوسی. چو آن کردنی کارها کرد راست ز سالار آخور خری ده بخواست.فردوسی. هرچند بر آن اعتماد نباشد ناچار کردنی است. (تاریخ بیهقی ص ۸۵). فرمان تو کردنی است دانم خواهم که کنم نمی توانم.نظامی. || ممکن. (ناظم الاطباء). - ناکردنی؛ غیرضرور. غیرواجب : چرا از پی سنگ ناخوردنی کنی داوریهای ناکردنی.نظامی.
کلمات همقافیه با «کردنی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر