معنی کبز
6 بازدید
[ کَ ] (ص) گنده و سطبر. (آنندراج): در فلان بیشه درختی هست سبز بس بلند و هول و هر شاخیش کبز.مولوی. جملگی روی زمین سرسبز شد شاخ خشک اشکوفه کرد و کبز شد.مولوی. || فربه. قوی. (یادداشت مؤلف): زان ندا دین ها همی گردند کبز شاخ و برگ دل همی گردند سبز.مولوی. تا چرد آن بره در صحرای سبز هین رحم بگشا که گشت آن بره کبز. مولوی (از آنندراج).[ کَ بَ ] (اِ) (در لهجهٔ طبری) لاک پشت. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «کبز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بز» برای سرودن شعر