معنی کبجه
5 بازدید
[ کَ جَ ] (ص) کبج. خر الاغ دم بریده. (برهان) (آنندراج). خر دم بریده بود و بتازی ابتر گویندش. (لغت فرس ص ۵۱۰): ندانی ای به عقل اندر خر کبجه بنادانی که با نر شیر برناید سروزن گاو ترخانی. غضایری رازی (لغت فرس چ اقبال ص ۵۱۰). || هر چاروایی که زبر دهانش ورم و آماس کرده باشد گویند کبجه شده است. (برهان) (آنندراج). و رجوع به کبج و کبچه شود.
کلمات همقافیه با «کبجه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جه» برای سرودن شعر