معنی کارگر بودن
6 بازدید
[ گَ دَ ] (مص مرکب) کارگر شدن. اثر کردن. مؤثر گردیدن : نباشد سلیح شما کارگر بدان جوشن و خود پولاد بر.فردوسی. یکی نیزه سالار توران سپاه بزد بر بر رستم کینه خواه سنان اندر آمد بچرم کمر به ببر بیان بر نبد کارگر.فردوسی. چون شب درآمد [ فیل گوشان ] خویشتن را در میان دو گوش گرفتند و تیر بر گوشهای ایشان کارگر نبود. (اسکندرنامهٔ نسخهٔ سعید نفیسی).
کلمات همقافیه با «کارگر بودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر