معنی کارگر آمدن
5 بازدید
[ گَ مَ دَ ] (مص مرکب) کارگر شدن. اثر کردن. مؤثر واقع شدن. تأثیر: چو نیزه نیامد بر او کارگر بروی اندر آورد جنگی سپر.فردوسی. این لفظ که من گفتم و من خواهم گفتن بر جان و دل دشمن او کارگر آید.فرخی. ازیرا کارگر نامد خدنگم که بر بازو کمان سام دارم.بوطاهر. این سخن بر دل قباد همچنان کارگر آمد که تیرکی بر نشانه زنند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۷). پس عرصه بیفکند و فروچیدش مهره هر زخم که او میزد بس کارگر آمد.سوزنی. ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا ولی چه سود یکی کارگر نمی آید.حافظ.
کلمات همقافیه با «کارگر آمدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر