معنی کارگر شدن
5 بازدید
[ گَ شُ دَ ] (مص مرکب) کارگر آمدن. اثر کردن. رجوع به اثر کردن شود. تأثیر کردن. مؤثر گردیدن. رجوع به کارگر آمدن شود: اِکاحه، کارگر شدن شمشیر. (منتهی الارب): کنون کارگر شد که بیکار گشت پدر پیش چشم پسر خوار گشت.فردوسی. چو ژوبین به رستم نشد کارگر بینداخت رستم کمندش ز بر.فردوسی. تیر از زرّ و سیم باید ساخت تا شود کارگر بر این کنده.سوزنی. نهیب توهّم تنش را گداخت نشد کارگر هر علاجی که ساخت.نظامی. از هر کرانه تیر دعا میکنم رها شاید کزان میانه یکی کارگر شود.حافظ.
کلمات همقافیه با «کارگر شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر