معنی چوبک

معنی چوبک

6 بازدید
[ بَ ] (اِ مصغر) چوب خرد و کوچک. (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). جبیره و جباره؛ چوبک هائی که بر استخوان شکسته بندند. کرظة؛ چوبک گوشهٔ کمان. کظر؛ چوبک گوشهٔ کمان. قعسری؛ چوبک که بدان آسیای دستی گردانده شود. (منتهی الارب). - چوبک در میانه شکستن؛ شاید چوبک شکستن بعلامت قهر و پنداشتی چون خط و نشان کشیدن امروز، رسمی بوده است : من بصد تیغ از او می نبرم او داند در میان من و خود چوبک اگر میشکند. ابن یمین (امثال و حکم ج ۲ ص ۶۳۴). || نام تخته و چوبی است که مهتر پاسبانان شبها بدست گیرد و آن چوب را بر تخته زند تا پاسبانان از صدای آن بیدار و هشیار باشند. (از جهانگیری) (برهان) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). چوبی که شبها بزرگ پاسبانان بکوس زند که پاسبانان از آواز آن بیدار باشند. (یادداشت بخط مؤلف). چوب خرد که پاسبان بر طبل زند تا مردم خبردار شوند. (آنندراج) (انجمن آرا). چوبی که مغنیان بر دهل زنند تا شاگردان بگشت افتند. (لغت محلی شوشتری نسخهٔ خطی). چوب کوچکی که بر طبل یا تخته میزدند. (فرهنگ نظام). چوب کوتاه و باریک که بدان طبل نوازند. (فرهنگ فارسی معین). چوبی که بدان نقاره و دهل و مانند آن نوازند. (یادداشت بخط مؤلف): چوبک زند مسیح مگر زآن نگاشتند با صورت صلیب بر ایوان قیصرش.خاقانی. فتاده پاسبان را چوبک از دست جرس جنبان خراب و پاسبان مست.نظامی. مزن چوبک دگر چون پاسبانان.مولوی. ای دل بیخواب ما زآن ایمنیم چون خروس بام چوبک میزنیم.مولوی. یک چوبکی بام تو بهرام چوبه شد. امیرخسرو. || نام آهنگی از آهنگهای موسیقی. (یادداشت مؤلف). || چوب نان پز، و معرب آن شوبق است. نَفروج. مِطلَمه. وَرْدَنه. (یادداشت بخط مؤلف). تیرک. || چوبی که نداف بدان پنبه میزند. (یادداشت مؤلف): معدکة؛ چوبک ندافی. مطرقة؛ چوبک ندافی. (منتهی الارب). || چوبک اشنان. (یادداشت مؤلف). یک نوع ریشه ای که مانند اشنان در گازری بکار برند. (از ناظم الاطباء). چُقان (در تداول مردم قزوین). در تداول تهران، خرده های چوب کز را که در جامه شستن بکار رود گویند. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). گیاهیست از تیرهٔ قرنفلیان که دارای گلهای مجتمع به آرایش مرکب میباشد و برگهایش دارای خارست. ریشهٔ آن ضخیم و لعابدار است و کوبیدهٔ آن نیز بنام «چوبک» بمصرف لباس شویی میرسد؛ چوبه. بیخ. (فرهنگ فارسی معین).

کلمات هم‌قافیه با «چوبک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید