معنی چوبکاری
6 بازدید
(حامص مرکب) کسی را با چوب زدن. (فرهنگ نظام). سیاست و تنبیه بواسطه چوب زدن. (ناظم الاطباء). زدن با چوب. (یادداشت مؤلف). عمل چوبکاری کردن. (فرهنگ فارسی معین). || کنایه از سخت گفتن و نکوهیدن : کی ز صندل به شود درد سرم ناصحا این چوبکاری واگذار. صائب (از آنندراج). بچوب رمزی از صنعت نگاری زبان صنعتش در چوبکاری. محسن تأثیر (از آنندراج). || بمجاز، کسی را شرمنده کردن. فلان تعریف احسان مرا کرد گفتم مرا چوبکاری میکنی. (فرهنگ نظام). شرمسار کردن با انعام و اکرام. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «چوبکاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر