معنی چهره گشادن
5 بازدید
[ چِ رَ / رِ گُ دَ ] (مص مرکب) رخ نمودن. از پرده برآمدن. صورت خود را بی حجاب آشکار ساختن. جلوه کردن. آشکار شدن. نمودار شدن. جلوه فروختن : گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست من رخ زرد بخونابه منقش دارم.حافظ. || نقش کردن. تصویر کردن. نقاشی کردن. نگاشتن : نقاش صنع چهرهٔ خوبش همی گشاد بیکار شد چو کار بشکل دهن رسید. سیدحسن غزنوی. - نقاب از چهره گشادن؛ ظاهر شدن. آشکار شدن. نقاب و پوشش از صورت به یک سو زدن. رخسار از پس پرده و نقاب بیرون کردن : چون نقاب خاک از چهره بگشاد... معلوم گردد که چیست. (کلیله و دمنه).
کلمات همقافیه با «چهره گشادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر