معنی چهره درهم کشیدن
12 بازدید
[ چِ رَ / رِ دَ هَ کَ / کِ دَ ] (مص مرکب) چین و شکن بر چهره آوردن. روی درهم کشیدن. گره بر جبین افکندن بسبب ناملایمی و ادراک رنجی یا کردار و گفتار ناموافقی : من نه آن رندم که چون بر دوش بار غم کشم دیده را بر هم فشارم چهره را در هم کشم. باقر کاشی (از مجموعهٔ مترادفات). رجوع به اخم کردن و ابرو درهم کشیدن شود.
کلمات همقافیه با «چهره درهم کشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر